پارت سوم
Rose of mine🌷
.
«اتفاقاً همینش خوب بود.»
رزالین با تعجب نگاهش کرد
.
«چرا؟»
«چون برای اولین بار امروز یکی باهام مثل یه آدم معمولی حرف زد، نه مثل بازیگر.»
رزالین چند لحظه ساکت ماند، بعد شانهای بالا انداخت.
«خب… چون من واقعاً نمیشناختمت.»
جونگکوک خندید.
«پس بهتره همینطوری بمونه.»
رزالین هم لبخند زد.
«باشه، آقای بازیگر.»
جونگکوک در حالی که دور میشد
برگشت سمتش.
«فقط جونگکوک.»
رزالین چیزی نگفت، اما لبخندش تا چند لحظه روی صورتش ماند
آخر وقت بود و بیشتر عوامل یکییکی سالن را ترک میکردند.
رزالین وسایلش را جمع کرده بود و داشت آخرین فایلها را مرتب میکرد که صدای جونگکوک را پشت سرش شنید.
«رزالین.»
برگشت.
جونگکوک چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و فیلمنامهای دستش بود.
«بله؟»
فیلمنامه
را بالا گرفت.
«فردا اون صحنهی سخت رو داریم، درسته؟»
«آره. چرا؟»
«چون چندتا قسمت هنوز برام درست جا نیفتاده.»
رزالین کیفش را روی شانهاش انداخت.
«خب با کارگردان مرورش کن.»
«مرور کردم.»
«پس با دستیار کارگردان.»
جونگکو
ک خندید.
«هیچکدومشون چیزی که تو گفتی رو نگفتن.»
رزالین با تعجب نگاهش کرد.
«خب؟»
چند لحظه مکث کرد.
«میای خونهم؟»
رزالین همانجا خشک شد.
«چی؟»
جونگکوک سریع توضیح داد:
«برای فیلمنامه.»
رزالین خندید.
«میدونم، ولی خیلی مستقیم گ
فتی.»
«چطوری باید میگفتم؟»
«مثلاً اول میگفتی اگه وقت داری…»
جونگکوک سری تکان داد.
«باشه. اگه امشب وقت داری، میای خونهم که فیلمنامه رو با هم مرور کنیم؟»
رزالین چند ثانیه فکر کرد.
«چرا من؟»
«چون تنها کسی هستی که باهاش راحتم»
»
«برای من هست.»
رزالین نگاهش ک
رد.
«چند نفر اونجا هستن که سالهاست باهات کار میکنن.»
«ولی من ازشون نخواستم بیان خونهم.»
رزالین نمیدانست
چه جوابی بدهد.
جونگکوک وقتی سکوتش را دید، اضافه کرد:
«اگه راحت نیستی، بیخیال. فردا قبل از فیلمبرداری مرورش میکنیم.»
لحنش کاملاً عادی بود و همین باعث شد رزالین احساس نکند تحت فشار است.
بعد از چند ثانیه گفت:
«باشه.»
جونگکوک لبخند زد.
«جدی؟»
«آره، ولی فقط برای فیلمنامه.»
«فهمیدم.»
«و زیاد طول نمیکشه.»
«باشه.»
رزالین به سمت در رفت
این داستان با خوندن شما زندهست؛با یه 🖤 و چند کلمه، زندهترش کنید.
#فیک #فیک_جونگ_کوک #فیکشن #فیک_بی_تی_اس #اسمات##فیک
.
«اتفاقاً همینش خوب بود.»
رزالین با تعجب نگاهش کرد
.
«چرا؟»
«چون برای اولین بار امروز یکی باهام مثل یه آدم معمولی حرف زد، نه مثل بازیگر.»
رزالین چند لحظه ساکت ماند، بعد شانهای بالا انداخت.
«خب… چون من واقعاً نمیشناختمت.»
جونگکوک خندید.
«پس بهتره همینطوری بمونه.»
رزالین هم لبخند زد.
«باشه، آقای بازیگر.»
جونگکوک در حالی که دور میشد
برگشت سمتش.
«فقط جونگکوک.»
رزالین چیزی نگفت، اما لبخندش تا چند لحظه روی صورتش ماند
آخر وقت بود و بیشتر عوامل یکییکی سالن را ترک میکردند.
رزالین وسایلش را جمع کرده بود و داشت آخرین فایلها را مرتب میکرد که صدای جونگکوک را پشت سرش شنید.
«رزالین.»
برگشت.
جونگکوک چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و فیلمنامهای دستش بود.
«بله؟»
فیلمنامه
را بالا گرفت.
«فردا اون صحنهی سخت رو داریم، درسته؟»
«آره. چرا؟»
«چون چندتا قسمت هنوز برام درست جا نیفتاده.»
رزالین کیفش را روی شانهاش انداخت.
«خب با کارگردان مرورش کن.»
«مرور کردم.»
«پس با دستیار کارگردان.»
جونگکو
ک خندید.
«هیچکدومشون چیزی که تو گفتی رو نگفتن.»
رزالین با تعجب نگاهش کرد.
«خب؟»
چند لحظه مکث کرد.
«میای خونهم؟»
رزالین همانجا خشک شد.
«چی؟»
جونگکوک سریع توضیح داد:
«برای فیلمنامه.»
رزالین خندید.
«میدونم، ولی خیلی مستقیم گ
فتی.»
«چطوری باید میگفتم؟»
«مثلاً اول میگفتی اگه وقت داری…»
جونگکوک سری تکان داد.
«باشه. اگه امشب وقت داری، میای خونهم که فیلمنامه رو با هم مرور کنیم؟»
رزالین چند ثانیه فکر کرد.
«چرا من؟»
«چون تنها کسی هستی که باهاش راحتم»
»
«برای من هست.»
رزالین نگاهش ک
رد.
«چند نفر اونجا هستن که سالهاست باهات کار میکنن.»
«ولی من ازشون نخواستم بیان خونهم.»
رزالین نمیدانست
چه جوابی بدهد.
جونگکوک وقتی سکوتش را دید، اضافه کرد:
«اگه راحت نیستی، بیخیال. فردا قبل از فیلمبرداری مرورش میکنیم.»
لحنش کاملاً عادی بود و همین باعث شد رزالین احساس نکند تحت فشار است.
بعد از چند ثانیه گفت:
«باشه.»
جونگکوک لبخند زد.
«جدی؟»
«آره، ولی فقط برای فیلمنامه.»
«فهمیدم.»
«و زیاد طول نمیکشه.»
«باشه.»
رزالین به سمت در رفت
این داستان با خوندن شما زندهست؛با یه 🖤 و چند کلمه، زندهترش کنید.
#فیک #فیک_جونگ_کوک #فیکشن #فیک_بی_تی_اس #اسمات##فیک
- ۲.۴k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط