درخواستی... وقتی بدون اجازش میری اونجایی که میدونی...
🤫
صبح، نور آفتاب از پنجره افتاده بود رو چهرهاش. سردرد بدی داشت.
با قدمهای آهسته رفت سمت آشپزخونه. سونگمین اونجا بود، یه فنجون قهوه جلوش...
هیچ نگاهی به دختر نکرد.
دختر سلام ارومی بهش کرد ولی هیچ جوابی نگرفت... هرچند کنجکاو نشد... چون میدونست چرا...
— (سونگمین… ببین… من دیشب اشتباه کردم. واقعاً قصد نگران کردنت رو نداشتم.)
اون نفس گرفت، بالاخره بهش نگاه کرد:
+(میدونی من دیشب چی کشیدم؟ وقتی دیدم نیستی، زنگ زدم بهت، گوشیت خاموش بود. کلی فکر وحشتناک تو سرم اومد...)
—(میدونم… فقط دلم میخواست یکم حواسم رو از همه چیز پرت کنم)
+(حواس پرتی؟ بدون اینکه بگی کجا میری؟ بدون اینکه بدونم امنی یا نه؟)
صداش بالا رفت ولی لرز داشت. خشم نبود... دلشکستگی بود...
اشک توی چشماش جمع شد.
—(منم دلم گرفته بود… احساس میکردم دیگه حتی برات مهم نیستم)
سونگمین سکوت کرد. بعد از چند لحظه، فقط گفت:
+(دلیلی نداشت که فک کنی دیگه برام مهم نیستی...)
کتش رو برداشت و رفت.
در که بسته شد، یه سکوتِ سنگین به وجود اومد...
دختر رو مبل نشست، همونجا که پسرک شب قبل بود. چشماشو بست و... اشک ریخت...
برای اولین بار حس کرد واقعاً تنهاست...
" با حضور پروف یه فرشته...💖"
#استریکیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
صبح، نور آفتاب از پنجره افتاده بود رو چهرهاش. سردرد بدی داشت.
با قدمهای آهسته رفت سمت آشپزخونه. سونگمین اونجا بود، یه فنجون قهوه جلوش...
هیچ نگاهی به دختر نکرد.
دختر سلام ارومی بهش کرد ولی هیچ جوابی نگرفت... هرچند کنجکاو نشد... چون میدونست چرا...
— (سونگمین… ببین… من دیشب اشتباه کردم. واقعاً قصد نگران کردنت رو نداشتم.)
اون نفس گرفت، بالاخره بهش نگاه کرد:
+(میدونی من دیشب چی کشیدم؟ وقتی دیدم نیستی، زنگ زدم بهت، گوشیت خاموش بود. کلی فکر وحشتناک تو سرم اومد...)
—(میدونم… فقط دلم میخواست یکم حواسم رو از همه چیز پرت کنم)
+(حواس پرتی؟ بدون اینکه بگی کجا میری؟ بدون اینکه بدونم امنی یا نه؟)
صداش بالا رفت ولی لرز داشت. خشم نبود... دلشکستگی بود...
اشک توی چشماش جمع شد.
—(منم دلم گرفته بود… احساس میکردم دیگه حتی برات مهم نیستم)
سونگمین سکوت کرد. بعد از چند لحظه، فقط گفت:
+(دلیلی نداشت که فک کنی دیگه برام مهم نیستی...)
کتش رو برداشت و رفت.
در که بسته شد، یه سکوتِ سنگین به وجود اومد...
دختر رو مبل نشست، همونجا که پسرک شب قبل بود. چشماشو بست و... اشک ریخت...
برای اولین بار حس کرد واقعاً تنهاست...
" با حضور پروف یه فرشته...💖"
#استریکیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
- ۳۱.۳k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط