Playmate _p³⁵
ات ویو :
نمیدونستم حرفاش و باور کردم یا نه خیلی مسخره اس نمیدونستم باید بهش اعتماد کنم یا نه ؟ معرکه اس هیچی نمیدونم
باز فکر و خیال های مزخرف به سرم هجوم آوردن که واسه هیچکدومشون هیچ جوابی نداشتم
نکنه میخاد بهم نزدیک شه تا انتقام بگیره؟
نکنه هنوز نمیدونه اصل ماجرا چیه یا باور نکرده؟
نکنه میخاد بازیم بده و یه آدم لاشیه؟
نکنه نکنه...؟؟
یوجین ویو :
وای پسره چقدر داره حرف میزنه چه حوصله ای داره بیچاره ات
نگاهم سمت در رفت که دیدم کوک سریع با ماشین اومد و جلوی در کلاب پارک کرد زود از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش و گفتم
یوجین: هوی هوی هوی کجا ؟ واستا ببینم تو عقل تو کلت هست؟
کوک: برو اون ور (عصبی)
یوجین:برم اون ور که باید پشت گوشتو ببینی تا ات ام ببینی .
کوک: ببین دختره انقدر برا من بازی در نیار تو کی ای که بهم میگی برم یا نرم ها(داد)
یوجین: صداتو بیار پایین بابا تو فکر کردی کیی ها؟ مثلا میخای بگی ات برات خیلی مهمه ؟ آره؟ اگر فکر میکنی با این کارت داری مهم بودن ات و به رخش میکشی باید بگم سخت در اشتباه جناب جئون
کوک: برو بابا چی میگی تو
یوجین:بزار باهم حرف بزنن نترس تهیونگ قورتش نمیده.
کوک: برو اون ور ...
تهیونگ ویو :
ات چیزی نمی گفت یعنی حرف هامو بلاخره باور کرده؟ بهم اعتماد میکنه؟..... تو همین فکرا ها بودم که یهو از سر جاش بلند شد و بهمون حالت خنثی اش گفت
ات:باید برم
تهیونگ: اما ات حتی یه کلمه ام چیزی نگفتی !
ات: من نیومدم اینجا حرف بزنم اومده بودم حرف های تو رو بشنوم که شنیدم.
تهیونگ:....
ات:کیم تهیونگ تو واقعا چی با خودت فکر کردی؟
به نظرت آدما اسباب بازی ان که هروقت نخواستی بزاریشون کنار و هروقت حوصله ات سر رفت دوباره بیای سراغشون ؟
میدونی چیکار کردی؟
چطوری فراموش کنم؟
زخم های رو بدنم هنوز جاشون خوب نشدن
یه جوری بدون فکر و ... باهم رفتار کردی که اصلا به تهش حتی فکرم نکردی .
دیگه ام سراغم نیا فکر کن عین ۱۵ سال پیش دیکه آتی وجود نداره فراموش کن .
*ات داشته میرفت که یهو تهیونگ اومد از کمر کشید و نزدیک خودش کرد صورت هاشون ۲ میلی متر فاصله داشت ات بدون هیچ حرکتی موند
تهیونگ:هه منو خیلی دست کم گرفتی جئون ات من چیزی که بخوام و به دست میارم میفهمی؟(جدی.بم)
*تهیونگ به کل شخصیت و رفتار و حالات اش عوض شد ات تهیونگ و کنار زد و از در رفت بیرون که کوک و دید.
کوک:هعی ات واستا ازت خواهش میکنم.*دستشو گرفت و رو به روش واستاد
ات: ولم کن تو چیمیگی این وسط
کوک: ات این کارا چیه میکنی؟(عصبی ولی اروم)
ات: به تو چه؟ نکنه به تو ام باید جواب پس بدم؟
کوک: ات بیا بریم خونه
ات: بله؟مگه سرم خورده به سنگ
کوک: اون شب زیاده روی کردم ببخشید
ات: تو به اون میگی زیاده روی؟هه کوک حوصله اتو ندارم برو اون ور
کوک:دارم دیونه میشم ات میدونی چند بار بهت زنگ زدم ؟ سراغ کیا که نرفتم.
میدونی کلای تو این چند شب حتی ۲ ساعت ام نخوابیدم
درک میکنی یا هنوز بچه ای ؟
*ات از این حرف کوک شوکه شد و کمی عصبی
ات:بچه؟؟ هه ولم کن بزار برم دست از سرم بردار کوک اره من یه بچه ام که از بچگی باید عین آدم بزرگا رفتار میکردم اره من بچم چون تو تایم بچگیم بچگی نکردم اره من بچم چون هیچی نمیگم و میریزم تو خودم اره هرچی تو بگی درسته همهچی تقصیر منه حتی مرگ مامان بابا فهمیدی حالا ؟ پس از جلو چشمام گمشو برو اون ور
* تهیونگ تمام مدت پشت در واستاده بود و داشت حرف های ات و کوک رو میشنید با هر حرف ات ضربه به قلبش میخورد که حسش رو بیشتر و عجیب تر میکرد.
اقا حمایت نمیکنیددد.عه
نمیدونستم حرفاش و باور کردم یا نه خیلی مسخره اس نمیدونستم باید بهش اعتماد کنم یا نه ؟ معرکه اس هیچی نمیدونم
باز فکر و خیال های مزخرف به سرم هجوم آوردن که واسه هیچکدومشون هیچ جوابی نداشتم
نکنه میخاد بهم نزدیک شه تا انتقام بگیره؟
نکنه هنوز نمیدونه اصل ماجرا چیه یا باور نکرده؟
نکنه میخاد بازیم بده و یه آدم لاشیه؟
نکنه نکنه...؟؟
یوجین ویو :
وای پسره چقدر داره حرف میزنه چه حوصله ای داره بیچاره ات
نگاهم سمت در رفت که دیدم کوک سریع با ماشین اومد و جلوی در کلاب پارک کرد زود از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش و گفتم
یوجین: هوی هوی هوی کجا ؟ واستا ببینم تو عقل تو کلت هست؟
کوک: برو اون ور (عصبی)
یوجین:برم اون ور که باید پشت گوشتو ببینی تا ات ام ببینی .
کوک: ببین دختره انقدر برا من بازی در نیار تو کی ای که بهم میگی برم یا نرم ها(داد)
یوجین: صداتو بیار پایین بابا تو فکر کردی کیی ها؟ مثلا میخای بگی ات برات خیلی مهمه ؟ آره؟ اگر فکر میکنی با این کارت داری مهم بودن ات و به رخش میکشی باید بگم سخت در اشتباه جناب جئون
کوک: برو بابا چی میگی تو
یوجین:بزار باهم حرف بزنن نترس تهیونگ قورتش نمیده.
کوک: برو اون ور ...
تهیونگ ویو :
ات چیزی نمی گفت یعنی حرف هامو بلاخره باور کرده؟ بهم اعتماد میکنه؟..... تو همین فکرا ها بودم که یهو از سر جاش بلند شد و بهمون حالت خنثی اش گفت
ات:باید برم
تهیونگ: اما ات حتی یه کلمه ام چیزی نگفتی !
ات: من نیومدم اینجا حرف بزنم اومده بودم حرف های تو رو بشنوم که شنیدم.
تهیونگ:....
ات:کیم تهیونگ تو واقعا چی با خودت فکر کردی؟
به نظرت آدما اسباب بازی ان که هروقت نخواستی بزاریشون کنار و هروقت حوصله ات سر رفت دوباره بیای سراغشون ؟
میدونی چیکار کردی؟
چطوری فراموش کنم؟
زخم های رو بدنم هنوز جاشون خوب نشدن
یه جوری بدون فکر و ... باهم رفتار کردی که اصلا به تهش حتی فکرم نکردی .
دیگه ام سراغم نیا فکر کن عین ۱۵ سال پیش دیکه آتی وجود نداره فراموش کن .
*ات داشته میرفت که یهو تهیونگ اومد از کمر کشید و نزدیک خودش کرد صورت هاشون ۲ میلی متر فاصله داشت ات بدون هیچ حرکتی موند
تهیونگ:هه منو خیلی دست کم گرفتی جئون ات من چیزی که بخوام و به دست میارم میفهمی؟(جدی.بم)
*تهیونگ به کل شخصیت و رفتار و حالات اش عوض شد ات تهیونگ و کنار زد و از در رفت بیرون که کوک و دید.
کوک:هعی ات واستا ازت خواهش میکنم.*دستشو گرفت و رو به روش واستاد
ات: ولم کن تو چیمیگی این وسط
کوک: ات این کارا چیه میکنی؟(عصبی ولی اروم)
ات: به تو چه؟ نکنه به تو ام باید جواب پس بدم؟
کوک: ات بیا بریم خونه
ات: بله؟مگه سرم خورده به سنگ
کوک: اون شب زیاده روی کردم ببخشید
ات: تو به اون میگی زیاده روی؟هه کوک حوصله اتو ندارم برو اون ور
کوک:دارم دیونه میشم ات میدونی چند بار بهت زنگ زدم ؟ سراغ کیا که نرفتم.
میدونی کلای تو این چند شب حتی ۲ ساعت ام نخوابیدم
درک میکنی یا هنوز بچه ای ؟
*ات از این حرف کوک شوکه شد و کمی عصبی
ات:بچه؟؟ هه ولم کن بزار برم دست از سرم بردار کوک اره من یه بچه ام که از بچگی باید عین آدم بزرگا رفتار میکردم اره من بچم چون تو تایم بچگیم بچگی نکردم اره من بچم چون هیچی نمیگم و میریزم تو خودم اره هرچی تو بگی درسته همهچی تقصیر منه حتی مرگ مامان بابا فهمیدی حالا ؟ پس از جلو چشمام گمشو برو اون ور
* تهیونگ تمام مدت پشت در واستاده بود و داشت حرف های ات و کوک رو میشنید با هر حرف ات ضربه به قلبش میخورد که حسش رو بیشتر و عجیب تر میکرد.
اقا حمایت نمیکنیددد.عه
- ۱۷.۳k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط