«معشوق سابق» پارت شانزده
~~~
گلوریا که نقشه اش پله به پله دقیق و طبق خواسته هایش پیش میرفت، در حال عملی کردن پِلن جدیدش بود.
شماره ی پدر هیونجین را از پدرش گرفت تا نقشه اش را عملی کند.
بدون لحظه ای تردید یا درنگ همه ی عکس ها را برای پدر هیونجین فرستاد و پایینش نوشت: این همون پسر بی اصل و نسبه که دل پسرتون رو برده، نمیدونین چجوری خودش رو به هیونجین میچسبوند، تازه همین پسر باعث به گند کشیده شدن شرکت شده، آقای هوانگ به نظرم زودتر باید هیونجین رو از دست این شیطان نجات بدیم.»
با خنده ای شیطنت آمیز، موبایلش را کنار گذاشت و زیر لب گفت: این تازه شروعشه، مستر لی فلیکس. آماده ی حمله های من باش رفیق قدیمی.»
قهقهه ای شیطانی سر داد و پایش را روی پایش انداخت، احساس غرور تمام گلوریا را فرا گرفته بود.
~~~
در عذاب به سر میبرد و با خودش کلنجار میرفت که ناگهان با صدای در زدن به خودش آمد. کسی با عصبانیت و بی وقفه در میزد.
هیونجین بلند شد تا در را باز کند، به پشت در که رسید، یکی از دستانش را کرد داخل جیبش تا شخص پشت در متوجه لرزش دستانش نشود. در را با بی حوصلگی باز کرد.
در کمال تعجب با چهره ی خشمگین پدرش مواجه شد، پدرش بی توجه به هیونجین بدون سلام و احوالپرسی وارد خانه شد و فریاد کشید: این پسر چی داشته که اینجوری تورو کشیده تو دام خودش؟ شرکت، غرور، شخصیت و اصل و نسب خاندانت، انقدر برات بی ارزشه که همشو به اون مرتیکه ی عوضی فروختی؟...
هیونجین که نمیدانست پدرش از کجا این ها را فهمیده شوکه شد و با تعجب به پدرش که مثل مواد مذاب میجوشید نگاه میکرد، جوابی نداشت، یا شاید هم نمیخواست جوابی بدهد.
پدرش که دید هیونجین لب از لب باز نمیکند عصبانی تر شد، با همان لحن و با صدای نسبتا بلند ادامه داد: آخه یه چیزی بگو پسر، هنوز بابت گذشته ازم دلخوری که حاضر نیستی حتی جواب سلامم رو بدی؟ من که گفتم پشیمونم، کل اون شرکت رو به نامت زدم، من...
هیونجین صبرش لبریز شده بود، دیگر نمیتوانست در برابر این همه یاوه گویی آرام بماند، حرف پدرش را قطع کرد و با دست هایی مشت شده فریاد زد: فکر نکن با اون شرکت بهم لطف کردی، تو فقط فشاری که روم بود رو چندین برابر کردی، خوب گوشاتو باز کن، انقد برای آینده ی من تصمیم نگیر، من قرار نیست با اون دختره ی پر افاده کنار بیام، دلم پیش همون پسر به قول شما بی اصل و نسب گیره، چه دلتون بخواد چه نخواد.»
پدر هیونجین شوکه شده بود، از جسارت پسری که تربیت کرده بود میترسید. از هیونجین ناامید شد و به این فکر افتاد تا از طرف فلیکس رابطه شان را خراب کند، اما بی خبر بود که این رابطه خیلی وقت است خراب شده.
با چشمانی پر از تعجب و شاید ترس، با قدم هایی که حالا کمی سست شده بود به سمت درب خروجی راه افتاد و هیونجین را با افکار در هم ریخته اش تنها گذاشت.
~~~
گلوریا به پدر هیونجین گفته بود فلیکس تقریبا هر روز حوالی ساعت ۵ به کافه ی ویشکا میرود تا قهوه بخورد.
پدر هیونجین ماشینش را دقیقا رو به روی کافه پارک کرده بود و منتظر بود فلیکس از راه برسد.
در فکر حرف هایی که هیونجین با فریاد به او زد، بود. غبطه میخورد که دردانه پسرش حالا میخواست غرور خود را با عشق به چنین فردی خدشه دار کند. در همین افکار غرق بود که ناگهان کسی را دید که دقیقا مانند همان پسر توی عکس ها بود، مطمئن بود خودش است. منتظر ماند تا وارد کافه شود و مدتی بگذرد تا بعدش برود پشت میز فلیکس بنشیند بلکه بتواند شده حتی با تهدید پسرش را از دست او نجات دهد.
~~~
_چی میل دارید جناب؟
+همون همیشگی، یه قهوه ی مخصوص.
_بله قربان.
سری به نشانه ی تشکر تکان داد و سرش را با تلفن همراهش گرم کرد. این چند وقت هیچکدام از پیام ها و پیامرسان هایش را چک نکرده بود.
وارد اینستاگرام شد، یادش افتاد هنوز پیج هیونجین را فالو دارد. بلافاصله وارد صفحه ی هیونجین شد تا آنفالو اش کند.
در همین لحظه شخصی ناشناس را کنار میزش دید که ایستاده و در تلفن همراه او سرک میکشد.
فلیکس که از این کار شخص شوکه شده بود با لحنی جدی پرسید: ببخشید، با من کاری داشتید؟
پدر هیونجین که به وضوح دیده بود فلیکس در پیج اینستاگرام هیونجین میچرخد سعی کرد لحنش را ملایم نگه دارد و گفت: اوه سلام، من شی اون هوانگ، پدر هیونجین هستم. اگر اجازه بدین یه گپ کوتاهی باهم بزنیم؟ اجازه هست؟
فلیکس که از شنیدن اسم هیونجین کلافه شده بود به زور با لحنی بی حال گفت: بفرمایین.
~~~
این پارت چطور بود؟ دوس دارین پارت بعد رو بذارم یا نه؟؟؟✨👀
گلوریا که نقشه اش پله به پله دقیق و طبق خواسته هایش پیش میرفت، در حال عملی کردن پِلن جدیدش بود.
شماره ی پدر هیونجین را از پدرش گرفت تا نقشه اش را عملی کند.
بدون لحظه ای تردید یا درنگ همه ی عکس ها را برای پدر هیونجین فرستاد و پایینش نوشت: این همون پسر بی اصل و نسبه که دل پسرتون رو برده، نمیدونین چجوری خودش رو به هیونجین میچسبوند، تازه همین پسر باعث به گند کشیده شدن شرکت شده، آقای هوانگ به نظرم زودتر باید هیونجین رو از دست این شیطان نجات بدیم.»
با خنده ای شیطنت آمیز، موبایلش را کنار گذاشت و زیر لب گفت: این تازه شروعشه، مستر لی فلیکس. آماده ی حمله های من باش رفیق قدیمی.»
قهقهه ای شیطانی سر داد و پایش را روی پایش انداخت، احساس غرور تمام گلوریا را فرا گرفته بود.
~~~
در عذاب به سر میبرد و با خودش کلنجار میرفت که ناگهان با صدای در زدن به خودش آمد. کسی با عصبانیت و بی وقفه در میزد.
هیونجین بلند شد تا در را باز کند، به پشت در که رسید، یکی از دستانش را کرد داخل جیبش تا شخص پشت در متوجه لرزش دستانش نشود. در را با بی حوصلگی باز کرد.
در کمال تعجب با چهره ی خشمگین پدرش مواجه شد، پدرش بی توجه به هیونجین بدون سلام و احوالپرسی وارد خانه شد و فریاد کشید: این پسر چی داشته که اینجوری تورو کشیده تو دام خودش؟ شرکت، غرور، شخصیت و اصل و نسب خاندانت، انقدر برات بی ارزشه که همشو به اون مرتیکه ی عوضی فروختی؟...
هیونجین که نمیدانست پدرش از کجا این ها را فهمیده شوکه شد و با تعجب به پدرش که مثل مواد مذاب میجوشید نگاه میکرد، جوابی نداشت، یا شاید هم نمیخواست جوابی بدهد.
پدرش که دید هیونجین لب از لب باز نمیکند عصبانی تر شد، با همان لحن و با صدای نسبتا بلند ادامه داد: آخه یه چیزی بگو پسر، هنوز بابت گذشته ازم دلخوری که حاضر نیستی حتی جواب سلامم رو بدی؟ من که گفتم پشیمونم، کل اون شرکت رو به نامت زدم، من...
هیونجین صبرش لبریز شده بود، دیگر نمیتوانست در برابر این همه یاوه گویی آرام بماند، حرف پدرش را قطع کرد و با دست هایی مشت شده فریاد زد: فکر نکن با اون شرکت بهم لطف کردی، تو فقط فشاری که روم بود رو چندین برابر کردی، خوب گوشاتو باز کن، انقد برای آینده ی من تصمیم نگیر، من قرار نیست با اون دختره ی پر افاده کنار بیام، دلم پیش همون پسر به قول شما بی اصل و نسب گیره، چه دلتون بخواد چه نخواد.»
پدر هیونجین شوکه شده بود، از جسارت پسری که تربیت کرده بود میترسید. از هیونجین ناامید شد و به این فکر افتاد تا از طرف فلیکس رابطه شان را خراب کند، اما بی خبر بود که این رابطه خیلی وقت است خراب شده.
با چشمانی پر از تعجب و شاید ترس، با قدم هایی که حالا کمی سست شده بود به سمت درب خروجی راه افتاد و هیونجین را با افکار در هم ریخته اش تنها گذاشت.
~~~
گلوریا به پدر هیونجین گفته بود فلیکس تقریبا هر روز حوالی ساعت ۵ به کافه ی ویشکا میرود تا قهوه بخورد.
پدر هیونجین ماشینش را دقیقا رو به روی کافه پارک کرده بود و منتظر بود فلیکس از راه برسد.
در فکر حرف هایی که هیونجین با فریاد به او زد، بود. غبطه میخورد که دردانه پسرش حالا میخواست غرور خود را با عشق به چنین فردی خدشه دار کند. در همین افکار غرق بود که ناگهان کسی را دید که دقیقا مانند همان پسر توی عکس ها بود، مطمئن بود خودش است. منتظر ماند تا وارد کافه شود و مدتی بگذرد تا بعدش برود پشت میز فلیکس بنشیند بلکه بتواند شده حتی با تهدید پسرش را از دست او نجات دهد.
~~~
_چی میل دارید جناب؟
+همون همیشگی، یه قهوه ی مخصوص.
_بله قربان.
سری به نشانه ی تشکر تکان داد و سرش را با تلفن همراهش گرم کرد. این چند وقت هیچکدام از پیام ها و پیامرسان هایش را چک نکرده بود.
وارد اینستاگرام شد، یادش افتاد هنوز پیج هیونجین را فالو دارد. بلافاصله وارد صفحه ی هیونجین شد تا آنفالو اش کند.
در همین لحظه شخصی ناشناس را کنار میزش دید که ایستاده و در تلفن همراه او سرک میکشد.
فلیکس که از این کار شخص شوکه شده بود با لحنی جدی پرسید: ببخشید، با من کاری داشتید؟
پدر هیونجین که به وضوح دیده بود فلیکس در پیج اینستاگرام هیونجین میچرخد سعی کرد لحنش را ملایم نگه دارد و گفت: اوه سلام، من شی اون هوانگ، پدر هیونجین هستم. اگر اجازه بدین یه گپ کوتاهی باهم بزنیم؟ اجازه هست؟
فلیکس که از شنیدن اسم هیونجین کلافه شده بود به زور با لحنی بی حال گفت: بفرمایین.
~~~
این پارت چطور بود؟ دوس دارین پارت بعد رو بذارم یا نه؟؟؟✨👀
- ۷.۵k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط