نامه فرزند به مادر:

نامه فرزند به مادر:
اگر می دانستم آخرین بار است که میبینم میخوایی , تورا سخت درآغوش می گرفتم و دعا میکردم خدا جانت را از تن نگیرد, اگر می دانستم آخرین باری است که میبینم از در خارج می شوی تو را درآغوش گرفته, می بوسیدم و التماس میکردم که برگردی , اگر میدانستم آخرین بار است که صدای رسایت را میشنوم حرف به حرفش را ضبط می کردم تا روزها و روزها و بارها و بارها به آن گوش دهم ,
اگر می دانستم این آخرین بار است , زمانی درنگ می کردم تا بگویم دلم برایت تنگ میشود , اگر می دانستم آخرین بار است که با دستان لرزانت دست هایم را می فشاری بر زمین می افتادم و بر پاهایت بوسه می زدم تا مرا آمرزش کنی و با آن دستان لرزانت برایم دعا کنی , برای تمام مشقاتی که برای من روزها و شب ها تحمل کردی تا از من مراقبت کنی و مرا تربیت کنی....
اگر می دانستم ..... اگر می دانستم.....
دیدگاه ها (۸)

عاشقانه های شبنم

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁29{تو فقط دختری بودی که اون شب......

‍🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْأ...

پرنسس ناخواسته

گفتم: "آمــیـــن" پیش از آن که دعا کنمپیش از آن کهآرزوهای رن...

گفتم: "آمین!" پیش از آن که دعا کنم، پیش از آن که آرزوهای رنگ...

گفتم: آمینپیش از آنکه دعا کنمپیش از آنکه آرزوهای رنگارنگم ر...

گفتم: "آمین!"پیش از آنکه دعا کنم، پیش از آنکه آرزوهای رنگارن...

گفتم: "آمین!"پیش از آنکه دعا کنم، پیش از آنکه آرزوهای رنگارن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط