گفتم آمین

گفتم: "آمین!"

گفتم: "آمین!"
پیش از آن که دعا کنم، پیش از آن که آرزوهای رنگارنگم را رو به رویم بچینم و یکی را انتخاب کنم، همه چیز را به خودش واگذار کردم...
می دانستم که بیشتر از خودم نگران من است و می داند که رویاهای من پر از کوچه های
بن بست و تاریک و بی فانوس است اگر کسی دستم را نگیرد!
چشم هایم را بستم و از ته دل گفتم: "آمین"...
چرا که می دانستم یکی آن بالا مرا دوست دارد...


#𝑺𝒆𝒕𝒂𝒓𝒆𝒉★
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه های شبنم

چند پارتی بازی ممنوع

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

چند پارتی

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۹ سانیار مامان با تعجب و بابا با...

عکس ملکه خوب ها.باهوش مصنوعی کاشته ایم نهال صبر اندر دل

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑤_بخش اول_- و من انعکاس نور و ز...

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط