love Between the Tides⁷⁴

love Between the Tides⁷⁴

تهیونگ: اومدم
دوهی: سلام دایی
تهیونگ: اینجا چیکار میکنی؟
دوهی: اومدم ببینمت در رو دیر باز کردی
تهیونگ: اومم میبینی داشتم دوش میگرفتم
دوهی: اها
تهیونگ: دوهی میشه الان بری بعد خودم میام باهم بریم بیرون
دوهی: چیزی شده
تهیونگ: نه بعد بهت میگم
دوهی: خب همین الان
تهیونگ: بهت میگم برو
دوهی: باشه میرم خداحافظ
تهیونگ: خداحافظ
دوهی: صبر کن 👠 برای کیه؟
تهیونگ: چی؟
دوهی: کی اینجاست؟
تهیونگ: بعد بهت توضیح میدم
دوهی: دایی تو عاشق ا/ت هستی چرا شب با دخترا میخوا***بی
تهیونگ: دوهی چی میگی
دوهی: خب چون من چندباری تورو دیدم این برای اولین بار نبود
ا/ت: چی؟ تهیونگ این چی میگه؟
تهیونگ: عزیزم تو..
دوهی: ا/ت تو اینجا چیکار میکنی
دست ا/ت رو گرفتم
تهیونگ: من و ا/ت باهم قرار میذاریم
ا/ت: بحث رو عوض نکن تهیونگ دوهی توهم داشتی میگفتی تو تاحالا با چند نفر...
دوهی: نه نه ا/ت نه من اشتباه کردم عصبانی بودم گفتم
تهیونگ: میشه حواست به چیزی که میگی باشه
دوهی: ببخشید
ا/ت: 😊 خیلی دلم برات تنگ شده بود
دوهی: منم همینطور
ا/ت: دوست دارم دوباره چهارنفره باهم باشیم
دوهی: آره باید یه قرار چهارنفره بذاریم البته باید برگردیم شهر اینجا که نمیشه
ا/ت: من سرم شلوغ هست نمیتونم برگردم
تهیونگ: یعنی تا کی میخوای اینجا بمونی؟
ا/ت: من مهاجرت کردم به اینجا برای همیشه
تهیونگ: ا/ت من هم کار دارم باید برم دانشگاه ها هرچه زودتر شروع میشند تا کی میتونم اینجا باشم بیا برگردیم
ا/ت: خب من هم کافم اینجاست
تهیونگ: میتونی یه شعبه ی بزرگ تر بزنی خودم کمکت میکنم
دوهی: آره خیلی خوب میشه کنار خانوادت هستی ماهم میتونیم زیاد ببینیمت و اینکه وایی من باورم نمیشه باهم قرار میذارید شاید شما دوتا باهم ازدواج کردید
ا/ت: نمیدونم
دوهی: خوب فکر کن من برم تنهاتون میذارم😉
ا/ت: مراقب خودت باش خداحافظ
دوهی: خداحافط
ا/ت: تهیونگ واقعا؟ من میتونم برگردم
تهیونگ: آره عشقم یه کافه بزرگتر و زیباتر میتونی بزنی
ا/ت: کافه ی خودم زشته؟
تهیونگ: نه عشقم نیست اما قبول کن کمی کوچک هست
ا/ت: باشه هرچی تو بگی راستی کی میخوای باهم ازدواج کنیم؟
تهیونگ: به زودی😜
ا/ت: 😉
تهیونگ: راستی تهیونگ این مدت که من نبودم با کسی بودی؟
ا/ت: نه نبودم اما به چهیونگ گفتم یه دوست صمیمی دارم که عاشقمه همین
تهیونگ: دروغ گفتی؟
ا/ت: آره عهه دوهی پیام داد
دوهی: ا/ت از دوهی شنیدم دوست پسر داری؟ یعنی من تونستم شمادوتا رو بهم برسونم😉😉
ا/ت: آره موفق شدی😃

سه ماه بعد
ا/ت: مامان
م: نه ا/ت من نمیتونم قبول کنم دو هفته ست به من میگی داری با تهیونگ قرار میذاری الان میگی یه جلسه خانوادگی بذاریم؟
ا/ت: حقیقتش ما سه ماهه باهم هستیم
م: ا/ت تو رفتی اونجا فراموشش کنی
ا/ت: مامان نتونستم من واقعا عاشقش هستم
م: پس بخاطر او برگشتی؟
ا/ت: آره
م: نمیدونم چی بگم
ا/ت: مامان قبول کن
م: این حلقه رو اون بهت داده
ا/ت: آره سه روز پیش ازم خواستگاری کرد
م: فراموش کردی زن داشت
ا/ت: مامان توهم میدونی پدرش مجبورش کرده بود
پ: خانم ا/ت راستمیگه وقتی عاشقش هست و تهیونگ هم دوسش داره تو که میدیدی تهیونگ همیشه منتظر ا/ت بود پس موافقت من
م: باشه قبول میکنم
ا/ت: عاشقتم مامان
م: تو هنوز ا/ت کوچولو خودم هستی کی بزرگ شدی که میخوای ازدواج کنی؟
ا/ت: 😃....

#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
دیدگاه ها (۱)

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

سناریو سو پارت اول

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

سناریو ایدل رویایی پارت اخر

سناریو میتسویا پارت اخر

٪چه حقیقتی + راستش لیا من راجب خانوادم بهت‌ دروغ گفتم من درو...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط