سیلام 🧸 بریم پارت گذاری !؟
سیلام 🧸 بریم پارت گذاری !؟
لتس گو
ویو «ا/ت»
به خونه رسیدیم ، هوفففف هیجا خونه ی خود آدم نمیشه ..
رفتیم خونه اول لباس هامون و با یه تیشرت گشاد و شلوارک عوض کردیم من نودل و دوکوبوکی و کیمچی درست کردم یونا هم داشت فیلم انتخاب میکرد تا با همراه نودل و دوکوبوکی و کیمچی نگاه کنیم ، نودل رو آماده کردم رفتیم سراغ دوکوبوکی و کیمچی ،بلاخره غذا ها تموم شد :
&ا/ت چه فیلمی ببینیم
+قطار بوسان خوبه بنظرم
&نه اونو چند بار دیدیم ، همه ی ما مردیم ببینیم
+اره ببینیم
غذا هارو گذاشتم تو ظرف و بردم تا باهم بخوریم ، نشستیم رو زمین فیلمو پلی کردیم به تلویزیون وصل کردم که نگاه کنیم
واییییییی یا خدا اون چیههههه یا خدا زامبی هینننننننن گازش گرفت همزمان که داشتیم غذا میخوردیم جیغ هم میکشیدیم اینقدر وحشتناک بود که نگووووو و نپرس
بلاخره بعد چند قسمت فیلم دیدین و رسیدن به خودمون بلاخره تموم شد اینقدر جیغ کشیدم که گلوم خشک شده بود
یه نگاهی به ساعت کردم ساعت سه بود هوفففففف
همزمان با بلند شدن من صدای زنگ در اومد ریدم به خودم ایننننن چیهههههه زامبی اومده یا خدا جن چیه ؟
به یونا نگاه کردم که رنگش مثل گچ سفید شده بود ، به هم نگاه کردیم
گفتم :
+برو درو باز کن یونا
&برو بابا خودت برو باز کن
+من نمیتونم برم پاهام درد میکنه
&زهرمارمولک که پات درد میکنه برو گمشو درو باز کن
+نه من نمیرم
&میری یا ببرمت
+خودت چرا نمیری
&من حاملم
+تو که ازدواج نکردی چجوری حامله شدی احیانا
&با گرد افشانی باردار شدم ، برووووو گمشو درو باز کن هعی داره زنگ میزنه
+مگه با گرد افشانی هم حامله میشن عجیبه ولی من نمیرم
&بابا بروووووو وگرنه میبرمت
+نموخام
یه نگاه ترسناکی کرد که ریدم به خودم یا خدااااا خدا صبر بده به شوهرش هرکی با این ازدواج کنه که باید فاتحش خوندست
آروم آروم رفتم کنار در ، به در که رسیدم دستم میلرزید دستمو رو در نگه داشتم و آروم فشار دادم تا در باز بشه ، در باز شد چهره عصبی مامانم نمایان شد هوفففففف خداروشکر مامان بود گفتم الان زامبی میاد من بخوره
مامان منو کنار زد و اومد داخل در حالی که کفششو درمیآورد با عصبانیت میگفت :
$دختره خیر سر چرا درو باز نمیکنی هاااااا میدونی چقدر نگرانت شدم
+مامان جون یه نفس بگیر ، اولا ترسیدم چونکه داشتیم فیلم ترسناک میدیدم فک کلدم زامبی اومده دومن مگه تو نگفته بودی پیش خاله میمونی
تازه نگاهش رفت سمت یونا که با مهربونی گفت :
$سلام دخترم خوش اومدی
&سلام خاله جون ممنونم شماهم خوش اومدین
$ممنونم دخترم (نگاهش داد به ا/ت که با عصبانیت کرد و رفت اتاق)
لتس گو
ویو «ا/ت»
به خونه رسیدیم ، هوفففف هیجا خونه ی خود آدم نمیشه ..
رفتیم خونه اول لباس هامون و با یه تیشرت گشاد و شلوارک عوض کردیم من نودل و دوکوبوکی و کیمچی درست کردم یونا هم داشت فیلم انتخاب میکرد تا با همراه نودل و دوکوبوکی و کیمچی نگاه کنیم ، نودل رو آماده کردم رفتیم سراغ دوکوبوکی و کیمچی ،بلاخره غذا ها تموم شد :
&ا/ت چه فیلمی ببینیم
+قطار بوسان خوبه بنظرم
&نه اونو چند بار دیدیم ، همه ی ما مردیم ببینیم
+اره ببینیم
غذا هارو گذاشتم تو ظرف و بردم تا باهم بخوریم ، نشستیم رو زمین فیلمو پلی کردیم به تلویزیون وصل کردم که نگاه کنیم
واییییییی یا خدا اون چیههههه یا خدا زامبی هینننننننن گازش گرفت همزمان که داشتیم غذا میخوردیم جیغ هم میکشیدیم اینقدر وحشتناک بود که نگووووو و نپرس
بلاخره بعد چند قسمت فیلم دیدین و رسیدن به خودمون بلاخره تموم شد اینقدر جیغ کشیدم که گلوم خشک شده بود
یه نگاهی به ساعت کردم ساعت سه بود هوفففففف
همزمان با بلند شدن من صدای زنگ در اومد ریدم به خودم ایننننن چیهههههه زامبی اومده یا خدا جن چیه ؟
به یونا نگاه کردم که رنگش مثل گچ سفید شده بود ، به هم نگاه کردیم
گفتم :
+برو درو باز کن یونا
&برو بابا خودت برو باز کن
+من نمیتونم برم پاهام درد میکنه
&زهرمارمولک که پات درد میکنه برو گمشو درو باز کن
+نه من نمیرم
&میری یا ببرمت
+خودت چرا نمیری
&من حاملم
+تو که ازدواج نکردی چجوری حامله شدی احیانا
&با گرد افشانی باردار شدم ، برووووو گمشو درو باز کن هعی داره زنگ میزنه
+مگه با گرد افشانی هم حامله میشن عجیبه ولی من نمیرم
&بابا بروووووو وگرنه میبرمت
+نموخام
یه نگاه ترسناکی کرد که ریدم به خودم یا خدااااا خدا صبر بده به شوهرش هرکی با این ازدواج کنه که باید فاتحش خوندست
آروم آروم رفتم کنار در ، به در که رسیدم دستم میلرزید دستمو رو در نگه داشتم و آروم فشار دادم تا در باز بشه ، در باز شد چهره عصبی مامانم نمایان شد هوفففففف خداروشکر مامان بود گفتم الان زامبی میاد من بخوره
مامان منو کنار زد و اومد داخل در حالی که کفششو درمیآورد با عصبانیت میگفت :
$دختره خیر سر چرا درو باز نمیکنی هاااااا میدونی چقدر نگرانت شدم
+مامان جون یه نفس بگیر ، اولا ترسیدم چونکه داشتیم فیلم ترسناک میدیدم فک کلدم زامبی اومده دومن مگه تو نگفته بودی پیش خاله میمونی
تازه نگاهش رفت سمت یونا که با مهربونی گفت :
$سلام دخترم خوش اومدی
&سلام خاله جون ممنونم شماهم خوش اومدین
$ممنونم دخترم (نگاهش داد به ا/ت که با عصبانیت کرد و رفت اتاق)
- ۱۰۴
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط