🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت هشتم: دروغی به نام اعتماد
الارا به صفحهی گوشی خیره مانده بود.
جونگکوک تماس را قطع نکرد. فقط نگاهش بین تصویر مرد و چهرهی الارا جابهجا میشد.
— منتظرم، الارا.
الارا نفس عمیقی کشید.
— اون عکس برای سه سال پیشه. قبل از اینکه تو رو بشناسم.
— پس چرا کنار اون مردی؟
— چون اون موقع برای یک شرکت امنیتی کار میکردم. قرار بود سیستم گاوصندوقت رو بررسی کنم، نه اینکه وارد زندگی شخصیات بشم.
جونگکوک خندید؛ بدون ذرهای شادی.
— و کاملاً اتفاقی، درست وقتی وارد زندگی من شدی، یکی دنبال کشتنت افتاد؟
— فکر میکنی از این وضعیت لذت میبرم؟
— فکر میکنم هنوز همهچیز رو بهم نگفتی.
الارا سکوت کرد.
همین سکوت کافی بود.
جونگکوک گوشی را خاموش کرد و از ماشین پیاده شد.
— از این لحظه، هر چیزی که بهم بگی باید بتونم ثابتش کنم.
الارا هم پیاده شد.
— پس بهتره از خودت شروع کنی. چرا سه سال پیش اون مرد رو اخراج کردی؟
جونگکوک برگشت.
— چون از من دزدی کرده بود.
— چی رو؟
نگاه جونگکوک سرد شد.
— چیزی که دیگه وجود نداره.
الارا آهسته گفت:
— اشتباه میکنی. هنوز وجود داره. و اون تابلو فقط پوششیه برای رسیدن بهش.
داخل ساختمان متروکه، الارا لپتاپش را باز کرد و فایل رمزگذاریشدهای را نشانش داد.
روی صفحه، نقشهی یک شبکهی انتقال پول دیده میشد؛ با نام چند شرکت، چند حساب ناشناس و یک مسیر که مستقیم به سازمان جونگکوک میرسید.
— این شبکه طی شش ماه گذشته پولهای تو رو جابهجا کرده. کسی داره از امپراتوریات برای تأمین مالی یک گروه رقیب استفاده میکنه.
جونگکوک به اعداد خیره شد.
— چرا این اطلاعات رو از اول بهم ندادی؟
— چون هنوز نمیدونستم میتونم بهت اعتماد کنم.
— و حالا میتونی؟
الارا لپتاپ را بست.
— نه. ولی فعلاً دشمن مشترک داریم.
جونگکوک لبخند محوی زد.
— شروع خوبیه.
او به الارا نزدیک شد، اما این بار فاصله را حفظ کرد.
— یه سؤال دیگه. اگه همهچیز اینقدر خطرناک بود، چرا خودت اومدی سراغ من؟
الارا نگاهش کرد.
— چون تو تنها کسی هستی که میتونه این شبکه رو نابود کنه.
— این دلیل کاریه. دلیل واقعی رو بگو.
چشمهای الارا برای لحظهای روی صورت او ماند.
— چون مطمئن بودم تو هیچوقت اجازه نمیدی کسی ازت استفاده کنه.
جونگکوک آرام جواب داد:
— پس هنوز منو نمیشناسی.
همان لحظه، پیامی روی لپتاپ ظاهر شد.
یک فایل صوتی، بدون فرستنده.
جونگکوک آن را پخش کرد.
صدای خودش در اتاق پیچید؛ ضبطشده از یک مکالمهی خصوصی:
«اگه الارا از معامله خبر داره، قبل از اینکه به تابلو برسه متوقفش کنین.»
الارا بهآرامی سرش را بالا آورد.
— این صدای توئه؟
جونگکوک هیچ جوابی نداشت.
چون صدا واقعی بود.
اما او هرگز چنین دستوری نداده بود.
الارا لپتاپ را بست و یک قدم عقب رفت.
— ظاهراً یکی از ما دو نفر خیلی خوب داره نقش بازی میکنه.
جونگکوک به او خیره شد.
— اگه فکر میکنی من دستور قتلت رو دادم، همین الان برو.
الارا دستگیرهی در را گرفت.
مکث کرد.
بعد بدون اینکه برگردد، گفت:
— مشکل اینه که هنوز نمیدونم از تو بیشتر باید بترسم یا از اینکه دارم کمکم بهت اعتماد میکنم.
پارت هشتم: دروغی به نام اعتماد
الارا به صفحهی گوشی خیره مانده بود.
جونگکوک تماس را قطع نکرد. فقط نگاهش بین تصویر مرد و چهرهی الارا جابهجا میشد.
— منتظرم، الارا.
الارا نفس عمیقی کشید.
— اون عکس برای سه سال پیشه. قبل از اینکه تو رو بشناسم.
— پس چرا کنار اون مردی؟
— چون اون موقع برای یک شرکت امنیتی کار میکردم. قرار بود سیستم گاوصندوقت رو بررسی کنم، نه اینکه وارد زندگی شخصیات بشم.
جونگکوک خندید؛ بدون ذرهای شادی.
— و کاملاً اتفاقی، درست وقتی وارد زندگی من شدی، یکی دنبال کشتنت افتاد؟
— فکر میکنی از این وضعیت لذت میبرم؟
— فکر میکنم هنوز همهچیز رو بهم نگفتی.
الارا سکوت کرد.
همین سکوت کافی بود.
جونگکوک گوشی را خاموش کرد و از ماشین پیاده شد.
— از این لحظه، هر چیزی که بهم بگی باید بتونم ثابتش کنم.
الارا هم پیاده شد.
— پس بهتره از خودت شروع کنی. چرا سه سال پیش اون مرد رو اخراج کردی؟
جونگکوک برگشت.
— چون از من دزدی کرده بود.
— چی رو؟
نگاه جونگکوک سرد شد.
— چیزی که دیگه وجود نداره.
الارا آهسته گفت:
— اشتباه میکنی. هنوز وجود داره. و اون تابلو فقط پوششیه برای رسیدن بهش.
داخل ساختمان متروکه، الارا لپتاپش را باز کرد و فایل رمزگذاریشدهای را نشانش داد.
روی صفحه، نقشهی یک شبکهی انتقال پول دیده میشد؛ با نام چند شرکت، چند حساب ناشناس و یک مسیر که مستقیم به سازمان جونگکوک میرسید.
— این شبکه طی شش ماه گذشته پولهای تو رو جابهجا کرده. کسی داره از امپراتوریات برای تأمین مالی یک گروه رقیب استفاده میکنه.
جونگکوک به اعداد خیره شد.
— چرا این اطلاعات رو از اول بهم ندادی؟
— چون هنوز نمیدونستم میتونم بهت اعتماد کنم.
— و حالا میتونی؟
الارا لپتاپ را بست.
— نه. ولی فعلاً دشمن مشترک داریم.
جونگکوک لبخند محوی زد.
— شروع خوبیه.
او به الارا نزدیک شد، اما این بار فاصله را حفظ کرد.
— یه سؤال دیگه. اگه همهچیز اینقدر خطرناک بود، چرا خودت اومدی سراغ من؟
الارا نگاهش کرد.
— چون تو تنها کسی هستی که میتونه این شبکه رو نابود کنه.
— این دلیل کاریه. دلیل واقعی رو بگو.
چشمهای الارا برای لحظهای روی صورت او ماند.
— چون مطمئن بودم تو هیچوقت اجازه نمیدی کسی ازت استفاده کنه.
جونگکوک آرام جواب داد:
— پس هنوز منو نمیشناسی.
همان لحظه، پیامی روی لپتاپ ظاهر شد.
یک فایل صوتی، بدون فرستنده.
جونگکوک آن را پخش کرد.
صدای خودش در اتاق پیچید؛ ضبطشده از یک مکالمهی خصوصی:
«اگه الارا از معامله خبر داره، قبل از اینکه به تابلو برسه متوقفش کنین.»
الارا بهآرامی سرش را بالا آورد.
— این صدای توئه؟
جونگکوک هیچ جوابی نداشت.
چون صدا واقعی بود.
اما او هرگز چنین دستوری نداده بود.
الارا لپتاپ را بست و یک قدم عقب رفت.
— ظاهراً یکی از ما دو نفر خیلی خوب داره نقش بازی میکنه.
جونگکوک به او خیره شد.
— اگه فکر میکنی من دستور قتلت رو دادم، همین الان برو.
الارا دستگیرهی در را گرفت.
مکث کرد.
بعد بدون اینکه برگردد، گفت:
— مشکل اینه که هنوز نمیدونم از تو بیشتر باید بترسم یا از اینکه دارم کمکم بهت اعتماد میکنم.
- ۶۱
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط