فلیکس
موضوع:(وقتی بزور میبریش شهربازی)
فلیکس/ا.ت
فلیکس تو آشپزخونه داشت برای صبحونه تو براونی درست میکرد قرار بود بعد از اینکه پختن براونی کامل شد بره کمپانی، اون این چند روز خیلی درگیر کارای آلبوم و کنسرت بود معمولا شبا دیرتر از روزای قبل نیومد خونه و صبحا هم زودتر میرفت اما خب همیشه قبل از اینکه بره برات صبحونه درست میکرد حتی اگه شده بود یه صبحونه کوچیک...!
تو به محض اینکه از خواب بیدار شدی بدون اینکه حتی دستی به سر و روت بکشی یا لباسات رو عوض کنی رفتی پایین..
به اشپزخونه که رسیدی دیدی فلیکس پشت گاز وایساده برای همین آروم با همون پاهای برهنه رفتی سمتش و دستاتو دور کمرش حلقه کردی و یه بوسه بین شونه و گردنش زدی بعد از اینکارت فلیکس برگشت سمتت و بلندت کرد و گذاشتت رو اپن و شروع کرد به بوسیدنت..
یکم که گذشت ازت جدا شد و با تو که داشتی با چشمای اشکی بهش نگاه میکردی مواجه شد..
فلیکس:« ا.ت چیشده چرا داری گریه میکنی؟ »
ا.ت:« دلم واست تنگ شده بود..تو این چند وقت کمتر دیدمت😭 »
فلیکس:« میدونم میفهمم چی میگی منم دلم برات تنگ شده بود ولی باور کن کارای زیادی داریم که باید انجام بدیم هربار میخواستم زودتر بیام خونه ولی بازم یکار دیگه پیش میومد »
تو چیزی نگفتی و بجاش فقط بغلش کردی و سرت رو تو گردنش فرو بردی و تو بغلش گریه کردی..
مثل اینکه این دلتنگی واقعا وضعیت جفتتون رو خراب کرده بود و با قلب هاتون بازی کرده بود..!
فلیکس:« با چان هیونگ که حرف زدم گفت فردا هممون رو زودتر میفرسته خونه فردا میتونم کامل در اختیار تو باشم، خوبه؟ »
ا.ت:« خوب که هست ولی باید یکاری برام بکنی! »
فلیکس:« چیکار کنم؟ »
ا.ت:« فردا منو ببر شهربازی »
فلیکس:« شهربازی؟ مگه بچه ای؟ »
ا.ت:« شهربازی که فقط واسه بچه ها نیست🥺 »
فلیکس:« باشه باشه قبوله فقط دیگه اونطوری نگاهم نکن! »
ا.ت:« باش🥹 »
فردای اون روز فلیکس طبق قولی که داده بود زودتر اومد خونه تا تورو ببره شهربازی..
شما دوتا تصمیم گرفتید که پیاده به شهربازی برید و یکم حال و هوا عوضی کنید..
زمانی که به محل مورد نظرتون رسیدید رفتید و بازی های مختلفی رو انجام دادید..
شما دوتا برعکس بقیه پسرا که همه وسیله های اونجا رو سوار شدن فقط چندتا بازی کردین و بعدش باهم رفتین به رستوران کوچیک خود شهربازی و اونجا هم باهم حرف زدید و غذا خوردید☺️🐣
End.
فلیکس/ا.ت
فلیکس تو آشپزخونه داشت برای صبحونه تو براونی درست میکرد قرار بود بعد از اینکه پختن براونی کامل شد بره کمپانی، اون این چند روز خیلی درگیر کارای آلبوم و کنسرت بود معمولا شبا دیرتر از روزای قبل نیومد خونه و صبحا هم زودتر میرفت اما خب همیشه قبل از اینکه بره برات صبحونه درست میکرد حتی اگه شده بود یه صبحونه کوچیک...!
تو به محض اینکه از خواب بیدار شدی بدون اینکه حتی دستی به سر و روت بکشی یا لباسات رو عوض کنی رفتی پایین..
به اشپزخونه که رسیدی دیدی فلیکس پشت گاز وایساده برای همین آروم با همون پاهای برهنه رفتی سمتش و دستاتو دور کمرش حلقه کردی و یه بوسه بین شونه و گردنش زدی بعد از اینکارت فلیکس برگشت سمتت و بلندت کرد و گذاشتت رو اپن و شروع کرد به بوسیدنت..
یکم که گذشت ازت جدا شد و با تو که داشتی با چشمای اشکی بهش نگاه میکردی مواجه شد..
فلیکس:« ا.ت چیشده چرا داری گریه میکنی؟ »
ا.ت:« دلم واست تنگ شده بود..تو این چند وقت کمتر دیدمت😭 »
فلیکس:« میدونم میفهمم چی میگی منم دلم برات تنگ شده بود ولی باور کن کارای زیادی داریم که باید انجام بدیم هربار میخواستم زودتر بیام خونه ولی بازم یکار دیگه پیش میومد »
تو چیزی نگفتی و بجاش فقط بغلش کردی و سرت رو تو گردنش فرو بردی و تو بغلش گریه کردی..
مثل اینکه این دلتنگی واقعا وضعیت جفتتون رو خراب کرده بود و با قلب هاتون بازی کرده بود..!
فلیکس:« با چان هیونگ که حرف زدم گفت فردا هممون رو زودتر میفرسته خونه فردا میتونم کامل در اختیار تو باشم، خوبه؟ »
ا.ت:« خوب که هست ولی باید یکاری برام بکنی! »
فلیکس:« چیکار کنم؟ »
ا.ت:« فردا منو ببر شهربازی »
فلیکس:« شهربازی؟ مگه بچه ای؟ »
ا.ت:« شهربازی که فقط واسه بچه ها نیست🥺 »
فلیکس:« باشه باشه قبوله فقط دیگه اونطوری نگاهم نکن! »
ا.ت:« باش🥹 »
فردای اون روز فلیکس طبق قولی که داده بود زودتر اومد خونه تا تورو ببره شهربازی..
شما دوتا تصمیم گرفتید که پیاده به شهربازی برید و یکم حال و هوا عوضی کنید..
زمانی که به محل مورد نظرتون رسیدید رفتید و بازی های مختلفی رو انجام دادید..
شما دوتا برعکس بقیه پسرا که همه وسیله های اونجا رو سوار شدن فقط چندتا بازی کردین و بعدش باهم رفتین به رستوران کوچیک خود شهربازی و اونجا هم باهم حرف زدید و غذا خوردید☺️🐣
End.
- ۲۰.۴k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط