عشق و غرور p6
خندید:
_ خانم چیه ...اسمم نیرواناس
_ خوشبختم نیروانا جان
به شوهرش اشاره کرد:
_ اینم سعیده شوهرم
لبخندی زدم و همراهشون بلند شدم...نیروانا کل عمارت رو بهم نشون داد و جواب سوالامم داد
_ من ۲۰ سالمه و سه سال از نامجون کوچیک ترم...تقریبا سه چهار سالم هست ک ازدواج کردم..راستی تو تک فرزندی؟
_ اره خواهر و برادر ندارم..از موقع ک یادم میاد پیش بی بی بودم اون دایمه..وقتی راجب پدر مادرم ازش میپرسیدم همیشه یه جمله میگفت که مامان و بابام از هم طلاق گرفتن و عموم منو به سرپرستی قبول کرده
نیروانا دستمو گرفت:
_ دیگه نمیزارم تنها بمونی...منو مثل خواهرت بدون .
ارباب و خانزاده برای شام اومدن خونه..و همه سر میز نشستیم
آقا سعید شوهر نیروانا پرسید:
_ اون گنج چیشد
_اولش فکر میکردم الکیه اما وقتی با چشمای خودم دیدم باورم شد..مقداریش میخوایم بین مردم به طور مساوی تقسیمش کنیم یکمم نگه میداریم برای بازسازی روستا
خانزاده بعد از اینو گفت رو کرد به ارباب:
_ فردا میخوام گیسیا رو ببرم شهر
سر همه چرخید سمتش..اما لحنش قدری جدی بود ک کسی شکایتی نکنه..ارباب فقط گفت:
_باشه به ملیحه بگو امشب وسایلا رو جمع کنه
چرا کسی چیزی نگفت؟
چرا نپرسیدن برای چی میخواد منو ببره شهر؟
حتی خودم هم خجالت میکشیدم بپرسم...با چهره ای ناراحت بقیه غذامو خوردم
شب قبل از اینکه بخوابم رفتم نیروانا
_ تو میدونی چرا خانزاده میخواد منو ببرع شهر؟
جدی گفت:
_ نه ولی هر چی خودش صلاح بدونه انجام میده
_ اومم.. باشه شب بخیر
دیگه فهمیده بودم حرف خانزاده تو این خونه اندازه حرف ارباب احترام و ارزش داره
نا امید رو تخت دراز کشیدم ..چنددقیقه بعد در باز شد
با اینکه پشتم بهش بود ولی میدونستم خانزادس
رو تخت دراز کشید
دلم میخواست میکشیدم تو بغلش اما چنین چیزی اتفاق نیوفتاد .
_ خانم چیه ...اسمم نیرواناس
_ خوشبختم نیروانا جان
به شوهرش اشاره کرد:
_ اینم سعیده شوهرم
لبخندی زدم و همراهشون بلند شدم...نیروانا کل عمارت رو بهم نشون داد و جواب سوالامم داد
_ من ۲۰ سالمه و سه سال از نامجون کوچیک ترم...تقریبا سه چهار سالم هست ک ازدواج کردم..راستی تو تک فرزندی؟
_ اره خواهر و برادر ندارم..از موقع ک یادم میاد پیش بی بی بودم اون دایمه..وقتی راجب پدر مادرم ازش میپرسیدم همیشه یه جمله میگفت که مامان و بابام از هم طلاق گرفتن و عموم منو به سرپرستی قبول کرده
نیروانا دستمو گرفت:
_ دیگه نمیزارم تنها بمونی...منو مثل خواهرت بدون .
ارباب و خانزاده برای شام اومدن خونه..و همه سر میز نشستیم
آقا سعید شوهر نیروانا پرسید:
_ اون گنج چیشد
_اولش فکر میکردم الکیه اما وقتی با چشمای خودم دیدم باورم شد..مقداریش میخوایم بین مردم به طور مساوی تقسیمش کنیم یکمم نگه میداریم برای بازسازی روستا
خانزاده بعد از اینو گفت رو کرد به ارباب:
_ فردا میخوام گیسیا رو ببرم شهر
سر همه چرخید سمتش..اما لحنش قدری جدی بود ک کسی شکایتی نکنه..ارباب فقط گفت:
_باشه به ملیحه بگو امشب وسایلا رو جمع کنه
چرا کسی چیزی نگفت؟
چرا نپرسیدن برای چی میخواد منو ببره شهر؟
حتی خودم هم خجالت میکشیدم بپرسم...با چهره ای ناراحت بقیه غذامو خوردم
شب قبل از اینکه بخوابم رفتم نیروانا
_ تو میدونی چرا خانزاده میخواد منو ببرع شهر؟
جدی گفت:
_ نه ولی هر چی خودش صلاح بدونه انجام میده
_ اومم.. باشه شب بخیر
دیگه فهمیده بودم حرف خانزاده تو این خونه اندازه حرف ارباب احترام و ارزش داره
نا امید رو تخت دراز کشیدم ..چنددقیقه بعد در باز شد
با اینکه پشتم بهش بود ولی میدونستم خانزادس
رو تخت دراز کشید
دلم میخواست میکشیدم تو بغلش اما چنین چیزی اتفاق نیوفتاد .
- ۱۸.۴k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط