×قسمت هفت×پارت چهار
×قسمت هفت×پارت چهار
ضربان قلبم بالا رفت
گلوم خشک شد
حس خوبی نبود
من فکر میکردم اون واسه من غیرتی شده
ولی همش یه خیال بود
اخه اینجوری که پیداس ترنمش اونجا بوده
حس میکردم تحمل اون فضا واسم سخته
دلم میخواست تنها باشم
تحمل پاکان هم سخت بود
خیلی ازش عصبی بودم
حس میکردم جلوش ضایع شدم
انقد هیچی نگفتم که به حرف اومد
_ببخشید که انقد بدم
تو ضربه میخوری
توی این بازی
مطمئنم ایدا
نمیخوام باعث این اتفاق بشم
اگه میخوای میتونی....
بری...میتونی بیخیال بازی شی
بازم هیچی نگفتم تا ادامه داد : امروز میخواستم بهت بگم که قراره ترنم بیان
ولی نشد
اسانسور ایستاد...درش باز شد..خداروشکر پشتش کسی نبود
اومده بودیم زیر زمین
پاکان بلند شد
دنبالش رفتم
یه جایی اون پشت مشتا
پشت یه دیوار
به دیوار تکیه زد و نشست
هیشکی اون اطراف نبود
سکوت محض بود
پاکان باز ادامه داد :اون پسره گنده ترینای مدرسمونه
نمیدونی تا حالا چندتا دخترو بدبخت کرده
میخواست مختو بزنه و بعدم...بیخیال...اونموقع ترنم اونجا بود
نمیدونم از کجا پیداش شده بود
فقط میدونم تمااااام حواسش به من بود
جوری وانمود کردم که انگار ندیدمش
چشمم به تو و عرفان که خورد فهمیدم چه موقعیتی دستم اومده
وانمود کردم تو عشقمی و من الان سرت غیرتی شدم
فقط میخواستم ترنم ببینه
بفهمه دیگه تنها نیسم
میخواستم داغونش کنم
که...بقیشم خودت میدونی..
انگار دارن یه چیزی به قلبم فشار میدن
جا واسه نفس کشیدن نداشتم
انگار تنگ شده بود سینم
بازی بدی رو شروع کرده بودم
این تازه اولش بود
من باید بدتر از اینا رو ببینم و دم نزنم
اینکه چیزی نبود
اما...میتونستم جا بزنم
بگم ادامه نمیدم
بگم بازی تمومه
اما...
یه چیزی مانع میشد
من قرار بود بازنده نباشم
قرار بود تا تهش وایسم
سر قول و قرارمم هستم
حتی اگه احساسمو تباه کنم
پاکان بهم نگاه کرد
قرنیه چشماش میلرزید
لبخند زدم : بازی رو خوب شروع کرد...اینجوری باورش میشه که ما باهمیم
_تو خیلی خوبی ایدا
و من باز لبخند زدم
کاش این موقعیت تموم میشد
کاش من میرفتم خونه و دیگه مجبور نبودم بهش لبخند بزنم
پاکان گفت:میترسم مامانامون شک کنن که من و تو باهم نیستیم
بهتره بریم
از ته دل خوشحال شدم و از جام بلند شدم
پاکان گفت:شمارتو بده
منم گفتم و توی گوشیش ذخیره کرد
گوشی میبره مدرسه !؟
بعد گفت:هرموقع بهت تلفن کردم بیا اینجا که برنامه هامونو بچینیم
باشه ای گفتم و رفتم سمت اسانسور
خواستم کلیدشو فشار بدم ولی پاکان هنوز نیومده بود
پرسیدم :بیا دیگه
_من نمیام فلا...تو برو
منم بیخیال کلیدو زدم
وقتی در داشت بسته میشد من فقط یه فندک مشکی رنگو توی مشت پاکان دیدم
ضربان قلبم بالا رفت
گلوم خشک شد
حس خوبی نبود
من فکر میکردم اون واسه من غیرتی شده
ولی همش یه خیال بود
اخه اینجوری که پیداس ترنمش اونجا بوده
حس میکردم تحمل اون فضا واسم سخته
دلم میخواست تنها باشم
تحمل پاکان هم سخت بود
خیلی ازش عصبی بودم
حس میکردم جلوش ضایع شدم
انقد هیچی نگفتم که به حرف اومد
_ببخشید که انقد بدم
تو ضربه میخوری
توی این بازی
مطمئنم ایدا
نمیخوام باعث این اتفاق بشم
اگه میخوای میتونی....
بری...میتونی بیخیال بازی شی
بازم هیچی نگفتم تا ادامه داد : امروز میخواستم بهت بگم که قراره ترنم بیان
ولی نشد
اسانسور ایستاد...درش باز شد..خداروشکر پشتش کسی نبود
اومده بودیم زیر زمین
پاکان بلند شد
دنبالش رفتم
یه جایی اون پشت مشتا
پشت یه دیوار
به دیوار تکیه زد و نشست
هیشکی اون اطراف نبود
سکوت محض بود
پاکان باز ادامه داد :اون پسره گنده ترینای مدرسمونه
نمیدونی تا حالا چندتا دخترو بدبخت کرده
میخواست مختو بزنه و بعدم...بیخیال...اونموقع ترنم اونجا بود
نمیدونم از کجا پیداش شده بود
فقط میدونم تمااااام حواسش به من بود
جوری وانمود کردم که انگار ندیدمش
چشمم به تو و عرفان که خورد فهمیدم چه موقعیتی دستم اومده
وانمود کردم تو عشقمی و من الان سرت غیرتی شدم
فقط میخواستم ترنم ببینه
بفهمه دیگه تنها نیسم
میخواستم داغونش کنم
که...بقیشم خودت میدونی..
انگار دارن یه چیزی به قلبم فشار میدن
جا واسه نفس کشیدن نداشتم
انگار تنگ شده بود سینم
بازی بدی رو شروع کرده بودم
این تازه اولش بود
من باید بدتر از اینا رو ببینم و دم نزنم
اینکه چیزی نبود
اما...میتونستم جا بزنم
بگم ادامه نمیدم
بگم بازی تمومه
اما...
یه چیزی مانع میشد
من قرار بود بازنده نباشم
قرار بود تا تهش وایسم
سر قول و قرارمم هستم
حتی اگه احساسمو تباه کنم
پاکان بهم نگاه کرد
قرنیه چشماش میلرزید
لبخند زدم : بازی رو خوب شروع کرد...اینجوری باورش میشه که ما باهمیم
_تو خیلی خوبی ایدا
و من باز لبخند زدم
کاش این موقعیت تموم میشد
کاش من میرفتم خونه و دیگه مجبور نبودم بهش لبخند بزنم
پاکان گفت:میترسم مامانامون شک کنن که من و تو باهم نیستیم
بهتره بریم
از ته دل خوشحال شدم و از جام بلند شدم
پاکان گفت:شمارتو بده
منم گفتم و توی گوشیش ذخیره کرد
گوشی میبره مدرسه !؟
بعد گفت:هرموقع بهت تلفن کردم بیا اینجا که برنامه هامونو بچینیم
باشه ای گفتم و رفتم سمت اسانسور
خواستم کلیدشو فشار بدم ولی پاکان هنوز نیومده بود
پرسیدم :بیا دیگه
_من نمیام فلا...تو برو
منم بیخیال کلیدو زدم
وقتی در داشت بسته میشد من فقط یه فندک مشکی رنگو توی مشت پاکان دیدم
- ۱۳.۲k
- ۰۵ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط