╭──────────────╮
╭──────────────╮
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه⁴
توی تمام راه سکوت سنگینی حاکم بود
فقط صدای برخورد لاستیک به آسفالت خیابون شنیده میشد
هنوز ذهنم درگیر بود..
نمیدونستم وارد چه بازیای شدم
فقط میدونستم که دارم با آتیش بازی میکنم
نگاهی به پوشهی توی دستم انداختم...
وزنش برام خیلی زیاد بود... انگار چند تن بود..
زیر اون نور کم ماشین به سختی پوشه رو باز کردم و نگاهی به عکسها و نوشتههای پرونده انداختم
نه دقیق..
فقط برای اینکه بفهمم قضیه از چه قراره
مارکوس وِین...
با شنیدن اسمش به راحتی به یاد آوردم که اون کیه...
اون دادستان لعنتی که شواهد رو دستکاری میکرده
خودشه..
قبلا دادستان بود و درست یادمه شواهد رو دستکاری کرده بوده
ولی فقط با گابریل دوباره به قدرت رسیده بود و وکیلش شده بود
همون لحظه لبخند رضایتی روی لبهام نشست..
فکر کرده خیلی زرنگه..
ولی نمیدونه که تاریخ این فیشهای پرداخت جعلی کاملا با پرداختهای فصلی هتل متفاوت هستن
خیلی چیز سادهایه... در عین حال هم از پیچیدگیها استفاده کرده تا کسی به تاریخها توجه نکنه..
عوضی...
از اینجور آدما متنفرم..
مشخصه که تنها تاکتیکش توی دادگاه، پیچیده حرف زدن بوده
پس منم همینو با قدرت میکوبونم توی صورتش
با همین نگاه کوتاهی که به پرونده انداختم میتونم بگم از همین الانم شکست خورده
چند دقیقه بعد ماشین جلوی در آپارتمانم وایساد..
دنیل به آرومی در سکوت خواست در رو باز کنه تا پیاده بشم
اما قبل از اون خودم پیاده شدم چون حوصله صبر کردن ندارم
بدون اینکه چیزی بگم به سمت لابی قدم برداشتم
که همون لحظه صدای دنیل اومد:
*خانم رومانوا..
با اعتماد بهنفسی که نمیدونم از کجا اومد رو بهش کردم و گفتم:
- اگر میخوای عذرخواهی کنی باید بگم من نمیبخشم
دنیل خندهای کرد و چند قدم سمتم اومد:
*خانم میخواستم کیف و گوشیتون رو بدم...
از خجالت داشتم آب میشدم
پس فقط سری تکون دادم و کیف رو ازش گرفتم و سمت آسانسور رفتم
دکمه آسانسور رو زدم و منتظر شدم تا برسه...
در آسانسور باز شد و من سوار شدم و دکمه طبقه ۷ رو زدم..
احساسی که اون لحظه داشتم ترکیبی از هیجان، ترس و خوشحالی بود...
انگاری یه چیزی داشت منو از قفس طلایی خودم بیرون میاورد..
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه⁴
توی تمام راه سکوت سنگینی حاکم بود
فقط صدای برخورد لاستیک به آسفالت خیابون شنیده میشد
هنوز ذهنم درگیر بود..
نمیدونستم وارد چه بازیای شدم
فقط میدونستم که دارم با آتیش بازی میکنم
نگاهی به پوشهی توی دستم انداختم...
وزنش برام خیلی زیاد بود... انگار چند تن بود..
زیر اون نور کم ماشین به سختی پوشه رو باز کردم و نگاهی به عکسها و نوشتههای پرونده انداختم
نه دقیق..
فقط برای اینکه بفهمم قضیه از چه قراره
مارکوس وِین...
با شنیدن اسمش به راحتی به یاد آوردم که اون کیه...
اون دادستان لعنتی که شواهد رو دستکاری میکرده
خودشه..
قبلا دادستان بود و درست یادمه شواهد رو دستکاری کرده بوده
ولی فقط با گابریل دوباره به قدرت رسیده بود و وکیلش شده بود
همون لحظه لبخند رضایتی روی لبهام نشست..
فکر کرده خیلی زرنگه..
ولی نمیدونه که تاریخ این فیشهای پرداخت جعلی کاملا با پرداختهای فصلی هتل متفاوت هستن
خیلی چیز سادهایه... در عین حال هم از پیچیدگیها استفاده کرده تا کسی به تاریخها توجه نکنه..
عوضی...
از اینجور آدما متنفرم..
مشخصه که تنها تاکتیکش توی دادگاه، پیچیده حرف زدن بوده
پس منم همینو با قدرت میکوبونم توی صورتش
با همین نگاه کوتاهی که به پرونده انداختم میتونم بگم از همین الانم شکست خورده
چند دقیقه بعد ماشین جلوی در آپارتمانم وایساد..
دنیل به آرومی در سکوت خواست در رو باز کنه تا پیاده بشم
اما قبل از اون خودم پیاده شدم چون حوصله صبر کردن ندارم
بدون اینکه چیزی بگم به سمت لابی قدم برداشتم
که همون لحظه صدای دنیل اومد:
*خانم رومانوا..
با اعتماد بهنفسی که نمیدونم از کجا اومد رو بهش کردم و گفتم:
- اگر میخوای عذرخواهی کنی باید بگم من نمیبخشم
دنیل خندهای کرد و چند قدم سمتم اومد:
*خانم میخواستم کیف و گوشیتون رو بدم...
از خجالت داشتم آب میشدم
پس فقط سری تکون دادم و کیف رو ازش گرفتم و سمت آسانسور رفتم
دکمه آسانسور رو زدم و منتظر شدم تا برسه...
در آسانسور باز شد و من سوار شدم و دکمه طبقه ۷ رو زدم..
احساسی که اون لحظه داشتم ترکیبی از هیجان، ترس و خوشحالی بود...
انگاری یه چیزی داشت منو از قفس طلایی خودم بیرون میاورد..
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
- ۲.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط