Jester: پارت ۵ : پیانو
***
گذشته :
جست:
بعد از کلاس از مایکل و کانر خداحافظی میکنم. بعد برمیگردم داخل کلاس.
من ـ خب کامیلا من واقعا متاسفم که اینجا نگه ات داشتم ولی خانوم رامین به من گفتن بهتره برای اجرا آماده ات کنم.
کامیلا با اخم ـ عیبی نداره ، آقای آندای...
با عشقی عمیق پشت پیانو میشینم و دستام رو روی آکورد ها میکشم:« چطور میتونی برای تولید همچین صدایی اینقدر بی حوصله و بی ذوق باشی؟» با ملایمت و جدیت به کامیلا زل میزنم. آه میکشه.
کامیلا ـ تو درک نمیکنی، آندای. پیانو فقط یه ساز نیست. یه دنیاست و...
وسط حرفش میپرم:« بله. دقیقا وقتی یه دنیاست دارم ازت میپرسم چرا ازش متنفری...» به کلاژ پیانو دست میکشم:«شاید ویالون، گیتار و چنگ یه ساز باشن؛ اما اگه به پیانو بگی ساز، بهش توهین کردی. پیانو یعنی روح. صدایی که از درون قلب میاد. و قلب، روح و جسم ما رو باهم یکی میکنه. پیانو روح ما رو تشکیل میده. و زمانی که باهاش انس میگیری، حسش میکنی. و کامیلا. من میدونم که تو میتونی حسش کنی...» شروع میکنم به نواختن. ملودی ای ملایم...
بعد از چند دقیقه ، اروم از پشت پیانو بلند میشوم و به کامیلا اشاره میکنم:«بنشین. بیا حداقل برای موقع اجرا آماده بشیم...»
کامیلا آروم سرش رو تکون میده و میشینه پشت پیانو. چوب ارکستریم رو برمیدارد و به پایه میزنم:«آماده ای؟ یک، دو، سه، چهار.» بعد کامیلا شروع به نواختن بخش خودش میکنه. کاملا سرد و بیروح. باید باهاش حسابی کار میکردم. و این هفته زمان خیلی خیلی کمی بود...
***
کمی بعد:
جست:
از کلاس میام بیرون و آهی عمیق میکشم. از کامیلا خداحافظی میکنم و به سمت باغ کالج میروم. از پله ها میام پایین. توی حیاط به مایکل و کانر اشاره میدم که دنبالم بیام. بعد وارد باغ میشم.
جلو میروم و جلو تر میرم. از بین درختا، آبشار و پل میگذرم. تا میرسم به پاتوقم: دره. صخره هایی به هم پیوسته که به دره ی عمیقی منتهی میشد. آه میکشم و روی لبه ی پرتگاه میشینم...
مایکل از پشتم ـ جستر؟
کانر ـ چرا اینقدر طولش دادی پسر؟
کنارم میشینن:«کامیلا حس و حالش رو نداره. اما استعداد رو از چشماش میخونم...» مایکل شونم رو ماساژ میده.
مایکل ـ خودت رو ناراحت نکن. تو در هر صورت تلاشت رو کردی...
کانر با حالتی متفکر به مه ها خیره میشه و میگه:«میدونی کامیلا کلا آدم بی ذوقیه. و دقت کن که هیچکس مثل تو عاشق و دلباخته ی پیانو نیست. شاید کامیلا توی یه چیز دیگه استعداد داشته باشه...»
من ـ کانر؟ فقط یه هفته به اجرا مونده و تو داری میگی شاید توی یه چیز دیگه استعداد داشته باشه؟! احساس نمیکنی یکم دیر به این نتیجه رسیدی؟!
کانر ـ خب...
آه میکشم:« گوش کنید بچه ها : من رهبر این سمفونی هستم. و درواقع تمام این سمفونی به من بستگی داره. همهی چشم ها و انتظارات به سمت منه و اگه اشتباهی پیش بیاد مقصر منم. برای همین میخوام همه چیز بینقص باشه...»
مایکل ـ که خودت توی دردسر نیافتی؟
به مایکل نگاه میکنم. از آرزو و غم توی چشمام متاثرش میکنه:«که یک بار برای همیشه کاری کنم که پدرم بهم افتخار کنه. و یک بار، شاید برای همیشه، صدای مادرم رو که من رو خطاب میکنه بشنوم...»
***
حال:
توئیزل ـ مادرت...واقعا تا اخر عمرت حتی اسمت رو به زبون نیاورد؟! کمکم دارم میفهمم چه ظلمی در حقت شده...
من ـ این چیز خیلی زیادی نبود توئی...بیشتر از اینا سرم آوردن...
ادامه دارد...
گذشته :
جست:
بعد از کلاس از مایکل و کانر خداحافظی میکنم. بعد برمیگردم داخل کلاس.
من ـ خب کامیلا من واقعا متاسفم که اینجا نگه ات داشتم ولی خانوم رامین به من گفتن بهتره برای اجرا آماده ات کنم.
کامیلا با اخم ـ عیبی نداره ، آقای آندای...
با عشقی عمیق پشت پیانو میشینم و دستام رو روی آکورد ها میکشم:« چطور میتونی برای تولید همچین صدایی اینقدر بی حوصله و بی ذوق باشی؟» با ملایمت و جدیت به کامیلا زل میزنم. آه میکشه.
کامیلا ـ تو درک نمیکنی، آندای. پیانو فقط یه ساز نیست. یه دنیاست و...
وسط حرفش میپرم:« بله. دقیقا وقتی یه دنیاست دارم ازت میپرسم چرا ازش متنفری...» به کلاژ پیانو دست میکشم:«شاید ویالون، گیتار و چنگ یه ساز باشن؛ اما اگه به پیانو بگی ساز، بهش توهین کردی. پیانو یعنی روح. صدایی که از درون قلب میاد. و قلب، روح و جسم ما رو باهم یکی میکنه. پیانو روح ما رو تشکیل میده. و زمانی که باهاش انس میگیری، حسش میکنی. و کامیلا. من میدونم که تو میتونی حسش کنی...» شروع میکنم به نواختن. ملودی ای ملایم...
بعد از چند دقیقه ، اروم از پشت پیانو بلند میشوم و به کامیلا اشاره میکنم:«بنشین. بیا حداقل برای موقع اجرا آماده بشیم...»
کامیلا آروم سرش رو تکون میده و میشینه پشت پیانو. چوب ارکستریم رو برمیدارد و به پایه میزنم:«آماده ای؟ یک، دو، سه، چهار.» بعد کامیلا شروع به نواختن بخش خودش میکنه. کاملا سرد و بیروح. باید باهاش حسابی کار میکردم. و این هفته زمان خیلی خیلی کمی بود...
***
کمی بعد:
جست:
از کلاس میام بیرون و آهی عمیق میکشم. از کامیلا خداحافظی میکنم و به سمت باغ کالج میروم. از پله ها میام پایین. توی حیاط به مایکل و کانر اشاره میدم که دنبالم بیام. بعد وارد باغ میشم.
جلو میروم و جلو تر میرم. از بین درختا، آبشار و پل میگذرم. تا میرسم به پاتوقم: دره. صخره هایی به هم پیوسته که به دره ی عمیقی منتهی میشد. آه میکشم و روی لبه ی پرتگاه میشینم...
مایکل از پشتم ـ جستر؟
کانر ـ چرا اینقدر طولش دادی پسر؟
کنارم میشینن:«کامیلا حس و حالش رو نداره. اما استعداد رو از چشماش میخونم...» مایکل شونم رو ماساژ میده.
مایکل ـ خودت رو ناراحت نکن. تو در هر صورت تلاشت رو کردی...
کانر با حالتی متفکر به مه ها خیره میشه و میگه:«میدونی کامیلا کلا آدم بی ذوقیه. و دقت کن که هیچکس مثل تو عاشق و دلباخته ی پیانو نیست. شاید کامیلا توی یه چیز دیگه استعداد داشته باشه...»
من ـ کانر؟ فقط یه هفته به اجرا مونده و تو داری میگی شاید توی یه چیز دیگه استعداد داشته باشه؟! احساس نمیکنی یکم دیر به این نتیجه رسیدی؟!
کانر ـ خب...
آه میکشم:« گوش کنید بچه ها : من رهبر این سمفونی هستم. و درواقع تمام این سمفونی به من بستگی داره. همهی چشم ها و انتظارات به سمت منه و اگه اشتباهی پیش بیاد مقصر منم. برای همین میخوام همه چیز بینقص باشه...»
مایکل ـ که خودت توی دردسر نیافتی؟
به مایکل نگاه میکنم. از آرزو و غم توی چشمام متاثرش میکنه:«که یک بار برای همیشه کاری کنم که پدرم بهم افتخار کنه. و یک بار، شاید برای همیشه، صدای مادرم رو که من رو خطاب میکنه بشنوم...»
***
حال:
توئیزل ـ مادرت...واقعا تا اخر عمرت حتی اسمت رو به زبون نیاورد؟! کمکم دارم میفهمم چه ظلمی در حقت شده...
من ـ این چیز خیلی زیادی نبود توئی...بیشتر از اینا سرم آوردن...
ادامه دارد...
- ۴.۳k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط