پسر بد (28)
از زبون شوگا )
بعد اینکه آماده شدیم به سمت تالار حرکت کردیم. اولین قدم برای وارد شدن خلاص شدن از شر بادیگارد های بیرون بود. دو تا از آدما اون بادیگارد هارو بی هوش کردن و خودشون جاشون وایستادن. حالا نوبت من بود. خیلی ریلکس وارد شدم و یه گوشه که تو چشم نباشم نشستم. لی دانگ بونگ رو پیدا کردم و چشم از روش بر نداشتم. هدفم این بود که بعد اینکه مراسم تموم شد برم سراغش موقع ای که همه درحال خوش گذرونی اند. از اون ور هوسوک داشت تله میزاشت تا اگه دانگ بونگ خواست فرار کنه بگیرتش. اون توی محوطه پشتی مواظب بود. مراسم سوگند تموم شد و اونا رسما زن و شوهر شدن. حالا دیگه مهمونی شروع شده بود. به سمت دانگ بونگ رفتم..
شوگا : آقای لی دانگ بونگ؟...
دانگ بونگ : شما کی هستید..
شوگا : آها.. نترسید مشکلی نیست من کارگاه مین هستم و دارم راجب به یه موضوع اطلاعات جمع میکنم ببخشید بد موقع مزاحم شدم ولی خب واجبه باید میپرسیدم تا سر نخ پیدا کنم..
دانگ بونگ : آها.. خب بفرما در خدمتم..
شوگا : میشه بریم بیرون صحبت کنیم اینجا خیلی شلوغه و این پرونده نباید کسی چیزی بفهمه..
دانگ بونگ : باشه بفرما بریم..
با حیله گری اونو کشیدم توی تله..
(از زبون جونگ کوک )
صدای موسیقی اوج گرفت مراسم تموم شده بود و حالا مهمونی شروع شده بود. جی وون با چند بطری سوجو و آبجو اومد سراغمون تا باهم بنوشیم. جیمین بطری های سوجو و آبجو رو برداشت و با چند تا ترفند خفن برا همه ریخت. همه زدن بالا ولی من نخوردم...
جی وون : میدونین چقدر حال میده بعد سال ها دوباره باهم سوجو میزنیم..؟
جیمین : آخرین بار وقتی تولد من بود سوجو خوردیم باهم..
جونگ کوک : آره..
جی وون : جونگ کوک تو هنوزم سوجو نمیخوری؟..
جونگ کوک : نه نمیخورم..
جیمین : اون همیشه تنها خوری میکنه.. بیخیال..
جونگ کوک : تنها خوردن حس بهتری بهم میده
جی وون : تو کاملا بر عکسی پسر..
جونگ کوک : من میرم یه دوری بزنم ..
جیمین : باشه برو..
رفتم یه انرژی زا بدون الکل برداشتم و یه گوشه وایستادم و مشغول خوردنش شدم. که چند تا دختر اومدن سمتم..
دختره : جون چه پسر جذابی..بهمون افتخار همراهی میدی؟.. (میخندن)
جونگ کوک : (لبخند میزنه) فک کنم الان باید به فکر درستون باشید نه اینکه دنبال پارتنر بگردین..
دختره : یه جور میگین انگار چند سالتونه..
جونگ کوک : به نظرم مزاحم نشید بهتره این همه آدم برید مزاحم یکی دیگه بشید..
دختره : ولی تو دلمونو بردی..
جونگ کوک :بزار ببینم.. نه اشتباه میکنید چیزی جز انرژی زا دستم نیست.. پس رفع زحمت کنید..من خودم دوست دختر دارم..
دختره : ایش خیلی خب بابا..
اونا رفتن و منم انرژی زا میخوردم که یهو چشمم به پدر جی وون افتاد.اون داشت با یه یارو صحبت میکرد. و بعد یه مکالمه رفتن از در پشتی بیرون. بیخیالش شدم....
بعد اینکه آماده شدیم به سمت تالار حرکت کردیم. اولین قدم برای وارد شدن خلاص شدن از شر بادیگارد های بیرون بود. دو تا از آدما اون بادیگارد هارو بی هوش کردن و خودشون جاشون وایستادن. حالا نوبت من بود. خیلی ریلکس وارد شدم و یه گوشه که تو چشم نباشم نشستم. لی دانگ بونگ رو پیدا کردم و چشم از روش بر نداشتم. هدفم این بود که بعد اینکه مراسم تموم شد برم سراغش موقع ای که همه درحال خوش گذرونی اند. از اون ور هوسوک داشت تله میزاشت تا اگه دانگ بونگ خواست فرار کنه بگیرتش. اون توی محوطه پشتی مواظب بود. مراسم سوگند تموم شد و اونا رسما زن و شوهر شدن. حالا دیگه مهمونی شروع شده بود. به سمت دانگ بونگ رفتم..
شوگا : آقای لی دانگ بونگ؟...
دانگ بونگ : شما کی هستید..
شوگا : آها.. نترسید مشکلی نیست من کارگاه مین هستم و دارم راجب به یه موضوع اطلاعات جمع میکنم ببخشید بد موقع مزاحم شدم ولی خب واجبه باید میپرسیدم تا سر نخ پیدا کنم..
دانگ بونگ : آها.. خب بفرما در خدمتم..
شوگا : میشه بریم بیرون صحبت کنیم اینجا خیلی شلوغه و این پرونده نباید کسی چیزی بفهمه..
دانگ بونگ : باشه بفرما بریم..
با حیله گری اونو کشیدم توی تله..
(از زبون جونگ کوک )
صدای موسیقی اوج گرفت مراسم تموم شده بود و حالا مهمونی شروع شده بود. جی وون با چند بطری سوجو و آبجو اومد سراغمون تا باهم بنوشیم. جیمین بطری های سوجو و آبجو رو برداشت و با چند تا ترفند خفن برا همه ریخت. همه زدن بالا ولی من نخوردم...
جی وون : میدونین چقدر حال میده بعد سال ها دوباره باهم سوجو میزنیم..؟
جیمین : آخرین بار وقتی تولد من بود سوجو خوردیم باهم..
جونگ کوک : آره..
جی وون : جونگ کوک تو هنوزم سوجو نمیخوری؟..
جونگ کوک : نه نمیخورم..
جیمین : اون همیشه تنها خوری میکنه.. بیخیال..
جونگ کوک : تنها خوردن حس بهتری بهم میده
جی وون : تو کاملا بر عکسی پسر..
جونگ کوک : من میرم یه دوری بزنم ..
جیمین : باشه برو..
رفتم یه انرژی زا بدون الکل برداشتم و یه گوشه وایستادم و مشغول خوردنش شدم. که چند تا دختر اومدن سمتم..
دختره : جون چه پسر جذابی..بهمون افتخار همراهی میدی؟.. (میخندن)
جونگ کوک : (لبخند میزنه) فک کنم الان باید به فکر درستون باشید نه اینکه دنبال پارتنر بگردین..
دختره : یه جور میگین انگار چند سالتونه..
جونگ کوک : به نظرم مزاحم نشید بهتره این همه آدم برید مزاحم یکی دیگه بشید..
دختره : ولی تو دلمونو بردی..
جونگ کوک :بزار ببینم.. نه اشتباه میکنید چیزی جز انرژی زا دستم نیست.. پس رفع زحمت کنید..من خودم دوست دختر دارم..
دختره : ایش خیلی خب بابا..
اونا رفتن و منم انرژی زا میخوردم که یهو چشمم به پدر جی وون افتاد.اون داشت با یه یارو صحبت میکرد. و بعد یه مکالمه رفتن از در پشتی بیرون. بیخیالش شدم....
- ۹.۹k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط