برادر ناتنی

[Step brother]


پارت ۶


صبح روز بعد هوا بارونی بود.... بارون ریز و آروم از پنجره‌ی اتاق ا.ت می‌چکید و صدای نمناک قطره‌ها روی شیشه، یه حس دل‌گرفته ولی شاعرانه داشت.
ا.ت با یه فنجون قهوه‌ داغ توی دستش نشسته بود کنار پنجره، پلک‌هاش نیمه‌سنگین، ذهنش پر از فکرهای جورواجور.

دو روز گذشته، از وقتی توی باغ با جیمین قدم زده بودن، یه چیزی تغییر کرده بود. احساساتش، نگاهش، حتی واکنشش به صدای پاش توی راهرو…
هر بار که جیمین رد می‌شد، دلش یه لحظه می‌لرزید و خودش رو با گفتن «نه ا.ت! یادت نره که اون برادر ناتنیته!» ساکت می‌کرد.

ولی مگه عشق با منطق کار داره؟

...

ظهر، همه سر میز ناهار بودن. جیمین لباس مشکیِ شیک پوشیده بود، موهاش یه‌کم خیس و براق از دوش تازه‌اش، و بوی شامپو توی هوا پخش بود.
وقتی نشست روبه‌روی ا.ت، یه ثانیه چشماشون به هم افتاد.
لبخند کوچیکی بینشون رد شد، خیلی نامحسوس، مثل یه حرفِ بی‌صدا.

مامان ا.ت‌ گفت:
ـ جیمین، شنیدم دانشگاه قراره برنامه‌ی داوطلبانه بزنه تو مناطق جنوبی سئول. تو می‌ری؟

ـ آره، وسوسه شدم. شاید بد نباشه یه هوا عوض کنم، ذهنم خسته‌ست.

ا.ت پرسید:
+یعنی میری؟ چند روز؟

ـ شاید سه چهار روز، هنوز قطعی نیست.

یه حس دوگانه تو دل ا.ت افتاد؛ خوشحال بود که فرصت پیدا می‌کنه از این نزدیکیِ خطرناک فاصله بگیره، ولی یه گوشه‌ی دلش ناراحت بود.
«سه روز نیست…؟ خیلی زیاد نیست؟»

...

بعدازظهر، جیمین توی حیاط مشغول تنظیم ماشین بود. ا.ت از بالکن اتاقش نگاهش می‌کرد، بی‌اختیار.
لباس راحت پوشیده بود، موهاش کمی پژمرده از باد، و اون تمرکز خاص موقع کار.........حالتی که همیشه باعث می‌شد ا.ت بیشتر مجذوب بشه.

یه لحظه جیمین سرش رو بلند کرد. نگاهشون با هم تلاقی کرد.
ا.ت سریع برگشت عقب و پرده رو کشید. ولی صداش رو شنید:
ـ دیدمت! چرا قایم می‌شی؟

ا.ت خنده‌اش گرفت، دستاش رو جلوی صورتش گرفت:
ـ نه! نگاه نمی‌کردم! فقط هوارو چک می‌کردم!

یه لحظه صدای جیمین اومد از پایین:
ـ اگه هوارو می‌خواستی چک کنی، چرا برق افتاد تو چشمات؟

صورت ا.ت سرخ شد. زیرلب گفت:
ـ این پسر دیوونه‌ست...

ولی قلبش تندتر می‌زد.

...

شب، وقتی همه خوابیده بودن، ا.ت رفت سمت بالکن. هوا نیمه‌ابری بود، صدای باد و عطر گل‌های باغ رد می‌شد.
همون‌جا، گوشه‌ی تاریک سالن، جیمین ایستاده بود و یه ژاکت روی شونه‌اش انداخته بود.

ـ هنوز نمی‌خوابیدی؟

+ نه… بارون خسته‌ام کرده.

ـ منم همینطور. حس عجیبیه امشب، نه؟ دلم گرفته یه‌جورایی.

ا.ت با صدای آروم گفت:
ـ شاید به خاطر اینکه قراره بری… خونه بدون تو، زیادی ساکته.

جیمین سرش رو پایین انداخت، بعد نگاه رو به چشمای ا.ت دوخت و گفت:
ـ یعنی دلت برام تنگ میشه؟

سکوت سنگینی بین‌شون بود. فقط قطره‌های بارون از سقف بالکن می‌چکید.
ا.ت نمی‌دونست چی بگه، فقط به چشمای جیمین خیره شد ، اون نگاهِ گرم و مطمئن که انگار از هر حرفی واقعی‌تر بود.

جیمین یه قدم نزدیک‌تر شد........

ادامه دارد.......

~•~•~

(امیدوارم‌ که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
دیدگاه ها (۱۲)

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

𓆩 پارت ۳۷ 𓆪 🖤ات با شک به جیمین نگاه کرد.ـ «تو یه چیزی رو ازم...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط