TOW BROKEN THINGS
P14
_
بعد از آن گفتوگو در راهرو، بقیهی روز برای کالیستا عجیب گذشت. نه چون اتفاق خاصی افتاد…بلکه چون هیچ اتفاقی نیفتاد. او سر کلاس رفت. هیلا و هانا کنار او نشستند. معلمها درس دادند. زنگها یکییکی گذشتند. اما تهیونگ دیگر دیده نشد.
نه در راهرو.
نه در حیاط.
نه حتی در کلاسهایی که معمولاً آن اطراف بود. هیلا یک بار زیر لب گفت: «شاید پیچونده مدرسه رو.»
کالیستا چیزی نگفت. فقط وانمود کرد که اهمیتی نمیدهد. اما هر بار که صدای باز شدن در کلاس میآمد… ناخودآگاه سرش را بلند میکرد. و هر بار، او نبود. وقتی زنگ آخر خورد، حس عجیبی داشت. نه آرامش… نه دقیقاً ناراحتی. چیزی بین این دو. وقتی به خانه رسید، مستقیم به اتاق رفت و کیفش رو انداخت.
یونیفرمش را عوض کرد و روی تخت نشست.چند دقیقه فقط به سقف خیره ماند. بعد آهی کشید و برای انجام تکلیف ادبیات، یکی از کتابهایش را از داخل کیف بیرون کشید. اما وقتی کتاب را باز کرد، چیزی از بین صفحهها سر خورد و روی تخت افتاد. یک پاکت کاغذی. کالیستا اخم کرد.
او مطمئن بود چنین چیزی داخل کتابش نگذاشته. پاکت را برداشت. هیچ اسمی رویش نبود. اما وقتی آن را باز کرد، فقط یک برگ کاغذ تاخورده داخلش بود. و درست همان لحظه که خط اول را دید…
قلبش تندتر زد. خط آشنا بود. خیلی آشنا. آرام نشست و شروع کرد به خواندن.
«کالیستا، میدونم احتمالاً الان از دیدن این نامه خوشحال نمیشی. و راستش… حق داری. از همون لحظهای که اون دفترچه رو باز کردم، میدونستم دارم کاری میکنم که شاید هیچوقت نتونم جبرانش کنم. ولی با این حال بازش کردم. و نمیخوام دروغ بگم و بگم تصادفی بود. کنجکاو بودم. خیلی. نه فقط دربارهی دفترچه… دربارهی تو. از اولین روزی که وارد اون کلاس شدی، یه چیز دربارهات عجیب بود. همه میخندیدن، حرف میزدن، شلوغ میکردن…ولی تو بیشتر وقتا ساکت بودی. نه از اون سکوتایی که از خجالت میاد. از اون سکوتایی که انگار آدم داره بیشتر از بقیه میبینه. و این… عجیب بود. برای همین نگات میکردم. اول فکر میکردم فقط کنجکاوی سادهست. ولی بعد دیدم هر روز بیشتر میشه. تا جایی که یه روز فهمیدم حتی وسط تمرین بسکتبال هم دارم به این فکر میکنم که امروز تو مدرسه چه کار کردی. و این مسخره بود. چون من حتی تو رو نمیشناختم. بعد اون روز دفترچه رو پیدا کردم. وقتی بازش کردم…اولین چیزی که فهمیدم این بود که تو خیلی بیشتر از چیزی هستی که نشون میدی. اونجا فهمیدم تو چقدر فکر میکنی. چقدر چیزا رو حس میکنی. و فهمیدم که احتمالاً بدترین کاری که میتونستم بکنم این بود که اون دفترچه رو بخونم. چون حالا چیزایی دربارهات میدونم که تو هرگز قصد نداشتی کسی بدونه. و با این حال…نمیتونستم جلو خودمو بگیرم. هر صفحهای که میخوندم بیشتر مطمئن میشدم که تو با بقیه فرق داری. نه از اون فرقهایی که آدمها دوست دارن دربارهش حرف بزنن. فرق واقعی. اون نوع آدمی که وقتی وارد یه اتاق میشه، فضا رو عوض میکنه… حتی اگه خودش نفهمه. میدونم امروز گفتی اون پسر من نبودم. و شاید واقعاً هم نبودم. ولی حقیقت اینه که وقتی اون جمله رو خوندم…یه لحظه امیدوار شدم. احمقانهست، نه؟ امیدوار شدم شاید دربارهی من نوشته باشی. میدونم حق نداشتم همچین فکری بکنم. ولی با این حال کردم. چون از همون روز اول… هیچوقت نتونستم تو رو مثل بقیه ببینم. و شاید هیچوقت هم نتونم. اگه بعد از این نامه ازم بیشتر متنفر شدی… درکت میکنم. ولی حداقل میخواستم یه بار بدون اینکه چیزی ازت بدزدم، صادق باشم... تهیونگ»
کالیستا چند ثانیه بعد از تمام شدن نامه هنوز به کاغذ خیره مانده بود. اتاق ساکت بود. آنقدر ساکت که صدای نفس خودش را میشنید. او آرام نامه را پایین آورد. و برای اولین بار از صبح… نام تهیونگ را در ذهنش تکرار کرد. اما چیزی که او نمیدانست این بود که پایین صفحه، جایی که اول توجه نکرده بود…یک جملهی کوتاه دیگر هم نوشته شده بود.
خیلی کوچک. «اگه میخوای بدونی چرا امروز بقیهی روز مدرسه نبودم…به صفحهی آخر دفترچهات نگاه کن.»
_
بعد از آن گفتوگو در راهرو، بقیهی روز برای کالیستا عجیب گذشت. نه چون اتفاق خاصی افتاد…بلکه چون هیچ اتفاقی نیفتاد. او سر کلاس رفت. هیلا و هانا کنار او نشستند. معلمها درس دادند. زنگها یکییکی گذشتند. اما تهیونگ دیگر دیده نشد.
نه در راهرو.
نه در حیاط.
نه حتی در کلاسهایی که معمولاً آن اطراف بود. هیلا یک بار زیر لب گفت: «شاید پیچونده مدرسه رو.»
کالیستا چیزی نگفت. فقط وانمود کرد که اهمیتی نمیدهد. اما هر بار که صدای باز شدن در کلاس میآمد… ناخودآگاه سرش را بلند میکرد. و هر بار، او نبود. وقتی زنگ آخر خورد، حس عجیبی داشت. نه آرامش… نه دقیقاً ناراحتی. چیزی بین این دو. وقتی به خانه رسید، مستقیم به اتاق رفت و کیفش رو انداخت.
یونیفرمش را عوض کرد و روی تخت نشست.چند دقیقه فقط به سقف خیره ماند. بعد آهی کشید و برای انجام تکلیف ادبیات، یکی از کتابهایش را از داخل کیف بیرون کشید. اما وقتی کتاب را باز کرد، چیزی از بین صفحهها سر خورد و روی تخت افتاد. یک پاکت کاغذی. کالیستا اخم کرد.
او مطمئن بود چنین چیزی داخل کتابش نگذاشته. پاکت را برداشت. هیچ اسمی رویش نبود. اما وقتی آن را باز کرد، فقط یک برگ کاغذ تاخورده داخلش بود. و درست همان لحظه که خط اول را دید…
قلبش تندتر زد. خط آشنا بود. خیلی آشنا. آرام نشست و شروع کرد به خواندن.
«کالیستا، میدونم احتمالاً الان از دیدن این نامه خوشحال نمیشی. و راستش… حق داری. از همون لحظهای که اون دفترچه رو باز کردم، میدونستم دارم کاری میکنم که شاید هیچوقت نتونم جبرانش کنم. ولی با این حال بازش کردم. و نمیخوام دروغ بگم و بگم تصادفی بود. کنجکاو بودم. خیلی. نه فقط دربارهی دفترچه… دربارهی تو. از اولین روزی که وارد اون کلاس شدی، یه چیز دربارهات عجیب بود. همه میخندیدن، حرف میزدن، شلوغ میکردن…ولی تو بیشتر وقتا ساکت بودی. نه از اون سکوتایی که از خجالت میاد. از اون سکوتایی که انگار آدم داره بیشتر از بقیه میبینه. و این… عجیب بود. برای همین نگات میکردم. اول فکر میکردم فقط کنجکاوی سادهست. ولی بعد دیدم هر روز بیشتر میشه. تا جایی که یه روز فهمیدم حتی وسط تمرین بسکتبال هم دارم به این فکر میکنم که امروز تو مدرسه چه کار کردی. و این مسخره بود. چون من حتی تو رو نمیشناختم. بعد اون روز دفترچه رو پیدا کردم. وقتی بازش کردم…اولین چیزی که فهمیدم این بود که تو خیلی بیشتر از چیزی هستی که نشون میدی. اونجا فهمیدم تو چقدر فکر میکنی. چقدر چیزا رو حس میکنی. و فهمیدم که احتمالاً بدترین کاری که میتونستم بکنم این بود که اون دفترچه رو بخونم. چون حالا چیزایی دربارهات میدونم که تو هرگز قصد نداشتی کسی بدونه. و با این حال…نمیتونستم جلو خودمو بگیرم. هر صفحهای که میخوندم بیشتر مطمئن میشدم که تو با بقیه فرق داری. نه از اون فرقهایی که آدمها دوست دارن دربارهش حرف بزنن. فرق واقعی. اون نوع آدمی که وقتی وارد یه اتاق میشه، فضا رو عوض میکنه… حتی اگه خودش نفهمه. میدونم امروز گفتی اون پسر من نبودم. و شاید واقعاً هم نبودم. ولی حقیقت اینه که وقتی اون جمله رو خوندم…یه لحظه امیدوار شدم. احمقانهست، نه؟ امیدوار شدم شاید دربارهی من نوشته باشی. میدونم حق نداشتم همچین فکری بکنم. ولی با این حال کردم. چون از همون روز اول… هیچوقت نتونستم تو رو مثل بقیه ببینم. و شاید هیچوقت هم نتونم. اگه بعد از این نامه ازم بیشتر متنفر شدی… درکت میکنم. ولی حداقل میخواستم یه بار بدون اینکه چیزی ازت بدزدم، صادق باشم... تهیونگ»
کالیستا چند ثانیه بعد از تمام شدن نامه هنوز به کاغذ خیره مانده بود. اتاق ساکت بود. آنقدر ساکت که صدای نفس خودش را میشنید. او آرام نامه را پایین آورد. و برای اولین بار از صبح… نام تهیونگ را در ذهنش تکرار کرد. اما چیزی که او نمیدانست این بود که پایین صفحه، جایی که اول توجه نکرده بود…یک جملهی کوتاه دیگر هم نوشته شده بود.
خیلی کوچک. «اگه میخوای بدونی چرا امروز بقیهی روز مدرسه نبودم…به صفحهی آخر دفترچهات نگاه کن.»
- ۲.۶k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط