پارت ۴۴
پارت ۴۴
شب بعد از مراسم، کنار پنجره ایستاده بودم.
جونگکوک پشت سرم آمد.
_خانم جعون
خندیدم.
_خیلی رسمی شدی.
دستم را گرفت.
_بالاخره بعد از این همه دردسر، تو شدی خانوادهی من.
سرم را روی شانهاش گذاشتم.
_و تو خانهی من.
چند لحظه سکوت کردیم.
اما ناگهان چیزی روی گردنبندم ظاهر شد.
همان سنگ قرمز دوباره میدرخشید.
جونگکوک جدی شد.
_یونا...
_چی؟
نگاهش به سنگ بود.
_این هنوز تموم نشده.
_چی؟
صدای پدرم در ذهنم پیچید:
«زندگیات را انتخاب کن، نه سرنوشتت را.»
اما این بار صدای دیگری هم شنیدم.
صدایی که نمیشناختم.
«دخترم... وقتشه برگردی.»
چشمهایم را بستم.
و فهمیدم...
یک نفر از گذشته هنوز زنده است.
شب بعد از مراسم، کنار پنجره ایستاده بودم.
جونگکوک پشت سرم آمد.
_خانم جعون
خندیدم.
_خیلی رسمی شدی.
دستم را گرفت.
_بالاخره بعد از این همه دردسر، تو شدی خانوادهی من.
سرم را روی شانهاش گذاشتم.
_و تو خانهی من.
چند لحظه سکوت کردیم.
اما ناگهان چیزی روی گردنبندم ظاهر شد.
همان سنگ قرمز دوباره میدرخشید.
جونگکوک جدی شد.
_یونا...
_چی؟
نگاهش به سنگ بود.
_این هنوز تموم نشده.
_چی؟
صدای پدرم در ذهنم پیچید:
«زندگیات را انتخاب کن، نه سرنوشتت را.»
اما این بار صدای دیگری هم شنیدم.
صدایی که نمیشناختم.
«دخترم... وقتشه برگردی.»
چشمهایم را بستم.
و فهمیدم...
یک نفر از گذشته هنوز زنده است.
- ۸۴
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط