✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۲۱
شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانوادهی لیا از قبل اونجا بودن.
صدای اعلام پروازها در سالن میپیچید.
آدمها با عجله از کنار هم رد میشدن.
اما برای لیا، انگار همهچیز کند شده بود.
نامجون چمدونش رو کنار گذاشت.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردن.
لیا با صدای آروم گفت:
ـ نمیخوام اینجا باشم.
نامجون لبخند غمگینی زد.
ـ منم نمیخوام.
ـ کاش میشد زمان رو برگردوند.
ـ اگه میشد، باز هم همون روزی که دیدمت رو انتخاب میکردم.
لیا اشکش رو پاک کرد.
ـ حتی با اینکه میدونستی این روز میرسه؟
نامجون گفت:
ـ آره.
ـ چرا؟
ـ چون داشتن تو، حتی برای مدتی، ارزش تمام این لحظهی سخت رو داشت.
لیا چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
ـ من دوستت دارم.
نامجون لبخند زد.
ـ من بیشتر.
لیا خندید، اما اشکهاش پایین میاومد.
پارت ۲۱
شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانوادهی لیا از قبل اونجا بودن.
صدای اعلام پروازها در سالن میپیچید.
آدمها با عجله از کنار هم رد میشدن.
اما برای لیا، انگار همهچیز کند شده بود.
نامجون چمدونش رو کنار گذاشت.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردن.
لیا با صدای آروم گفت:
ـ نمیخوام اینجا باشم.
نامجون لبخند غمگینی زد.
ـ منم نمیخوام.
ـ کاش میشد زمان رو برگردوند.
ـ اگه میشد، باز هم همون روزی که دیدمت رو انتخاب میکردم.
لیا اشکش رو پاک کرد.
ـ حتی با اینکه میدونستی این روز میرسه؟
نامجون گفت:
ـ آره.
ـ چرا؟
ـ چون داشتن تو، حتی برای مدتی، ارزش تمام این لحظهی سخت رو داشت.
لیا چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
ـ من دوستت دارم.
نامجون لبخند زد.
ـ من بیشتر.
لیا خندید، اما اشکهاش پایین میاومد.
- ۱۱۴
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط