🖤 معشوقهی مخفی
🖤 معشوقهی مخفی
𓆩 پارت هجدهم 𓆪
جیمین کلید را از روی پله برداشت.
ات آرام گفت:
ـ «فکر کنم باید بریم اتاق دوم...»
جیمین سرش را تکان داد.
ـ «با هم.»
هر دو به طبقهی بالا رفتند.
جلوی درِ اتاق دوم ایستادند.
جیمین کلید را داخل قفل چرخاند.
کلیک.
در باز شد.
ات وارد شد و همان لحظه خشکش زد.
روی میز، چندین عکس از خودش چیده شده بود.
اما وسط همهی عکسها، یک عکس قدیمیتر قرار داشت...
عکسی از ات و جیمین، درحالیکه سالها قبل کنار هم ایستاده بودند.
ات با ناباوری گفت:
ـ «این غیرممکنه... من قبلاً تو رو ندیده بودم.»
جیمین به عکس خیره شد.
ـ «منم همین فکر رو میکردم.»
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد:
ـ «بالاخره فهمیدین؟»
هر دو برگشتند.
اما پشت در...
هیچکس نبود.
🖤🥀
𓆩 پارت هجدهم 𓆪
جیمین کلید را از روی پله برداشت.
ات آرام گفت:
ـ «فکر کنم باید بریم اتاق دوم...»
جیمین سرش را تکان داد.
ـ «با هم.»
هر دو به طبقهی بالا رفتند.
جلوی درِ اتاق دوم ایستادند.
جیمین کلید را داخل قفل چرخاند.
کلیک.
در باز شد.
ات وارد شد و همان لحظه خشکش زد.
روی میز، چندین عکس از خودش چیده شده بود.
اما وسط همهی عکسها، یک عکس قدیمیتر قرار داشت...
عکسی از ات و جیمین، درحالیکه سالها قبل کنار هم ایستاده بودند.
ات با ناباوری گفت:
ـ «این غیرممکنه... من قبلاً تو رو ندیده بودم.»
جیمین به عکس خیره شد.
ـ «منم همین فکر رو میکردم.»
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد:
ـ «بالاخره فهمیدین؟»
هر دو برگشتند.
اما پشت در...
هیچکس نبود.
🖤🥀
- ۲۴۶
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط