دختریکهبهآرزوهایشدوختهشد...🍡
پارت۳🍧
امیلیویو:
رسیدم مدرسه و دیدم مینا داره از جیمین دلبری میکنه و جیمینم لبخند میزنه!من لبخندای جیمین رو میشناسم این لبخندی نبود کع به معنی بیمحلی و خ.ف.ه شو نیست،این علامت،علامت عاشق شدنشه!!!
رفتم پیشش
جیمینویو:
واوووو این خواهر امیلی از اون چیزی که فکر میکردم جذاب تر و کیوت تره!
ولی نمیشه که به امیلی خیانت کنم!
چرا عب ندارع بابا امیلیهم میره با یونگی بابای این دوس پسر دوس دخدر میشه!
نهههه اونم جذابهههههه!
۱۰مین گذشت و دیدم امیلی اومد پیشم اوه شتتتت...
(پایان جیمین ویو)
امیلی:جیمیننننن!(مرضضضض🔪)
جیمین:اوه عزیزم طُ جذاب خدمی اشتب فک نکن!
مینا:چی؟جیمینشی چی؟عزیزم به امیلی ع.نه؟؟؟؟
میناویو:
از وقتی فهمیدم بابام زندص خاستم این دخدره ع.ن.ت.ر رو!
رفتم با جیمین بحرفم با اینکه ازش بدم میاد!
کلی دلبری کردم و دیدم بلخره اخمخ اومد.دیدم گریهش گرفته یعصصص🔪
امیلیویو:
گریهم درومد دویدم رفتم سمت خونه هنوز نرسیده بودم چون آروم میرفتم.
(پایان امیلی ویو)
جیمین:مینا جونم؟
مینا:(با عشوه) جونم؟
جیمین:هوممم ببین امیلی خاعرته و من نمیخوام خونوادت گریه کنع باشه پس برو عارومش کن باشع؟
مینا:تو منو دوص ندری:_(
_______________
ادمین:خلاصع مینا گریه کرد و دوون دوون رف دم خونع و از امیلی زودتر رسید و دم پله ی خونه نشست تا امیلی برسه چون یکم احساس بیشتری به امیلی داش🥹
________________
امیلیویو:
رسیدم جلو در دیدم مینا وایصاد و لبخند زد اما زودی پنهونش کرد!
یونگیویو:
مینا ادرسشون رو بم گفده بود بعد رفدم خونشون که دیدم دخترشون داره آروم آروم و با گریه میره و خیلی خوشحال بودم!اما تا دیدمش بلافاصله دویدم و صمت خونشون رفتم.زنگ رو زدم،صدای جیسو اومد،اوه اوه چقد صداش کیوت شده بود!کاش مال خودم بودی کلی باهات کار داشتم(منحرف اون نه😑🔪)
خیلی عشقه دوصش دارم نمیخوام از دستم بپره! اولین قدم کشتن اون سوکجین ع.و.ض.ی.ه!بعد که مرد باص برم که دل امیلی و جیسو رو بهدص بیارم،ولی میتونم امیلی هم بکشم!نهنهنهنه اگ امیلی بخاطر من بمیره بدبخ میشم و جیسو ازم خوشش نمیاد!ولش فق جینو ميندازم بیرون اونم با روشی که هیشکی نفهمه!
رفتم بالا و دیدم جیسو با لباس خشگلی که گلای زیبایی داش جلو در بود.
جیسو ویو:
امروز میخوام امیلی شاد باشه پس میرم همون لباسی که دوص داشت رو بپوشم
۵ مین بعد
لباسامو پوشیدم و دیدم زنگ خورد گفتم بهبه اومد عشق مامانش🥹
در رو باز کردم و دیدم شوگای افسرده و خوابالو(جیسو جونم لطفا اینجا حرفتو تموم کنننن😑🔪) (آرمیا در حال فشار خوردن:یاع یاع یاع یاع😑🔪)
شوگا ویو:
یهو اخم کرد و دالگوم اومد سمتم و پارص کرد که یهو دیدم...
جینویو:
از آشپزخونه اومدم بیرون دیدم...
پایانپارت😑
امیلیویو:
رسیدم مدرسه و دیدم مینا داره از جیمین دلبری میکنه و جیمینم لبخند میزنه!من لبخندای جیمین رو میشناسم این لبخندی نبود کع به معنی بیمحلی و خ.ف.ه شو نیست،این علامت،علامت عاشق شدنشه!!!
رفتم پیشش
جیمینویو:
واوووو این خواهر امیلی از اون چیزی که فکر میکردم جذاب تر و کیوت تره!
ولی نمیشه که به امیلی خیانت کنم!
چرا عب ندارع بابا امیلیهم میره با یونگی بابای این دوس پسر دوس دخدر میشه!
نهههه اونم جذابهههههه!
۱۰مین گذشت و دیدم امیلی اومد پیشم اوه شتتتت...
(پایان جیمین ویو)
امیلی:جیمیننننن!(مرضضضض🔪)
جیمین:اوه عزیزم طُ جذاب خدمی اشتب فک نکن!
مینا:چی؟جیمینشی چی؟عزیزم به امیلی ع.نه؟؟؟؟
میناویو:
از وقتی فهمیدم بابام زندص خاستم این دخدره ع.ن.ت.ر رو!
رفتم با جیمین بحرفم با اینکه ازش بدم میاد!
کلی دلبری کردم و دیدم بلخره اخمخ اومد.دیدم گریهش گرفته یعصصص🔪
امیلیویو:
گریهم درومد دویدم رفتم سمت خونه هنوز نرسیده بودم چون آروم میرفتم.
(پایان امیلی ویو)
جیمین:مینا جونم؟
مینا:(با عشوه) جونم؟
جیمین:هوممم ببین امیلی خاعرته و من نمیخوام خونوادت گریه کنع باشه پس برو عارومش کن باشع؟
مینا:تو منو دوص ندری:_(
_______________
ادمین:خلاصع مینا گریه کرد و دوون دوون رف دم خونع و از امیلی زودتر رسید و دم پله ی خونه نشست تا امیلی برسه چون یکم احساس بیشتری به امیلی داش🥹
________________
امیلیویو:
رسیدم جلو در دیدم مینا وایصاد و لبخند زد اما زودی پنهونش کرد!
یونگیویو:
مینا ادرسشون رو بم گفده بود بعد رفدم خونشون که دیدم دخترشون داره آروم آروم و با گریه میره و خیلی خوشحال بودم!اما تا دیدمش بلافاصله دویدم و صمت خونشون رفتم.زنگ رو زدم،صدای جیسو اومد،اوه اوه چقد صداش کیوت شده بود!کاش مال خودم بودی کلی باهات کار داشتم(منحرف اون نه😑🔪)
خیلی عشقه دوصش دارم نمیخوام از دستم بپره! اولین قدم کشتن اون سوکجین ع.و.ض.ی.ه!بعد که مرد باص برم که دل امیلی و جیسو رو بهدص بیارم،ولی میتونم امیلی هم بکشم!نهنهنهنه اگ امیلی بخاطر من بمیره بدبخ میشم و جیسو ازم خوشش نمیاد!ولش فق جینو ميندازم بیرون اونم با روشی که هیشکی نفهمه!
رفتم بالا و دیدم جیسو با لباس خشگلی که گلای زیبایی داش جلو در بود.
جیسو ویو:
امروز میخوام امیلی شاد باشه پس میرم همون لباسی که دوص داشت رو بپوشم
۵ مین بعد
لباسامو پوشیدم و دیدم زنگ خورد گفتم بهبه اومد عشق مامانش🥹
در رو باز کردم و دیدم شوگای افسرده و خوابالو(جیسو جونم لطفا اینجا حرفتو تموم کنننن😑🔪) (آرمیا در حال فشار خوردن:یاع یاع یاع یاع😑🔪)
شوگا ویو:
یهو اخم کرد و دالگوم اومد سمتم و پارص کرد که یهو دیدم...
جینویو:
از آشپزخونه اومدم بیرون دیدم...
پایانپارت😑
- ۷.۵k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط