007-پنهان در مه - پارت ۸۶

...
007-پنهان در مه - پارت ۸۶
...

دامیان در سکوتِ سنگینِ کتابخانه، زیرچشمی آنیا را زیر نظر داشت. او مدام با خودش در کشمکش بود؛ غرورش از یک سو و نیازی که برای دانستنِ حقیقت داشت از سوی دیگر، او را بی‌قرار کرده بود. بالاخره طاقتش طاق شد و با زیر لب زمزمه کردنِ جمله‌ای مبهم، از جایش برخاست. قدم‌هایش استوار بود و نگاهش پر از مصمم بودن: «دیگه نمی‌تونم تظاهر به ندونستن کنم...»

او به سمتِ آنیا رفت. این بارِ دومی بود که در چنین موقعیتی راه را بر او می‌بست، اما آنیا باز هم سعی داشت با سکوت یا تغییرِ مسیر، از پاسخ دادن طفره برود. دامیان که کلافگی در چشمانش موج می‌زد، در دلش با خودش تکرار می‌کرد:«چرا همیشه ازم فرار کنی؟»
اما درست در همان لحظه، تغییری در چهره‌ی آنیا رخ داد که دامیان را میخکوب کرد. رنگ از رخسارِ آنیا پریده بود و مانندِ گچ سفید شده بود. چشمانِ گرد و کنجکاوش با اضطرابی وصف‌ناپذیر به پشتِ سرِ دامیان خیره شده بود؛ جایی که به نظر خالی می‌رسید، اما آنیا با حالتی سراسیمه به دنبالِ چیزی یا کسی می‌گشت.

دامیان که از این بی‌توجهیِ آنیا به خودش و نگاهِ هراسانش به فضایِ پشتِ سرش خشمگین شده بود، دندان‌هایش را روی هم سایید. او با حرکتی تند و قاطع، صورتِ آنیا را میانِ دستانش گرفت و با فشارِ ملایمی او را مجبور کرد مستقیماً به چشمانش نگاه کند: «داری به چی نگاه می‌کنی؟! جواب سوالمو بده!»

آنیا با لکنت، صدایش در گلویش خشک شده بود: «م... من...»

صدایِ سرد و بیگانه ای در ذهنِ آنیا پیچید. او دستپاچه شده بود. یک نفر می‌خواست دامیان را بکشد! آن هم درست در قلبِ «آکادمی ایدن»، جایی که امنیت باید در بالاترین سطح می‌بود. آنیا سعی کرد سرش را به اطراف بچرخاند تا منبعِ صدا را پیدا کند، اما دستانِ محکمِ دامیان روی صورتش مانع می‌شد.

«اون دخترکِ مزاحم... نمی‌ذاره کارم رو انجام بدم. باید یک جوری شلیک کنم»

آنیا با وحشت در دلش فریاد زد:«تفنگ؟ اون مرد تفنگ داره؟»

آنیا حالا در میانِ دو جبهه گرفتار شده بود؛ دامیان که با اصرار و عصبانیت پاسخ می‌خواست و قاتلی نامرئی که در کمین نشسته بود.

«مهم نیست. نشونه می‌گیرم. این تفنگ طوری ساخته شده که هیچ اثری روی شیشه نمی‌گذاره، هیچ آسیبیم به ساختمان نمی‌زنه... درست مثل یک زهر، که فقط روی هدفِ انسانی اثر می‌ذاره .»

آنیا با لرزشی که تمامِ بدنش را فرا گرفته بود، با خود اندیشید:«شیشه؟ پس... پس اون بیرون ساختمونه! وای، الان شلیک می‌کنه! باید یک کاری بکنم!»

دامیان که متوجهِ آشفتگیِ درونیِ او نمی‌شد، دوباره با صدایِ بلندتری پرسید: «چرا این‌قدر غرقِ فکری؟ اصلاً به حرفِ من گوش می‌دهی؟»

«الان وقتشه!»

آنیا دیگر معطل نکرد. با تمامِ قدرتی که در وجودش بود، دامیان را به عقب هل داد. قدرتِ بدنیِ ناگهانیِ او دامیان را غافلگیر کرد؛ او با شدتی که به قفسه‌هایِ کتابِ پشتِ سرش برخورد کرد، به همراهِ آنیا روی زمین سقوط کرد. در همان لحظه، صدایِ خفیفِ شلیکی در فضا پیچید و گلوله‌ای، درست از همان جایی که ثانیه‌ای قبل سرِ دامیان قرار داشت، گذشت و با صدایِ خشکی در یکی از کتاب‌هایِ قطورِ روی قفسه فرو رفت.

«لعنتی!»

دامیان که از ضربه‌یِ برخورد و رفتارِ غیرمنتظره‌یِ آنیا گیج شده بود، با خشم فریاد زد: «هههیی! چه غلطی می‌کنی؟! چرا منو هل دادی؟!»

آنیا که هنوز در شوکِ این واقعه بود و قلبش به شدت می‌تپید، به زمین چسبیده بود. او حتی فرصت نکرده بود متوجهِ موقعیتِ خجالت‌آورِ فعلی‌شان شود—اینکه حالا دامیان زیرِ او افتاده بود و هر دو در میانِ پخش شدنِ کتاب‌ها روی کفِ سردِ کتابخانه بودند—ذهنِ او تنها روی یک چیز متمرکز بود: «آن‌ها هنوز در خطرند.»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۰)

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

𝖕𝖆𝖗𝖙19مارال نیمه‌شب از اتاق بیرون آمد. راهروها تاریک بودند. ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

عشقی حقیقی

آوای شبپارت۲۱ویو نویسندهساعت:۲:۰۰ بعد از رفتن بکی انیا به خد...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

عشقی حقیقی

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط