خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... پارت ۵
چند روز بعد:
توی مدرسه:
آقای هندرسون"معلم آنیا":
خب بچه ها جمع شید.
بچه ها: چشم
آقای هندرسون: خب بچه ها! فردا یه اردو داریم برای کل مدرسه! قراره بریم به جزیره ادگاردو
ببخشید اسم جزیره خودم براش انتخاب کردم😄
آنیا:«واکو واک! همون جزیره ای که آنیا برای تعطیلات با کشتی بزرگ رفته بود!»
آقای هندرسون: بله... و اونجا قوانین رو رعایت کنید و......
بکی: وای آنیا جونم من که صبر ندارم
آنیا: آنیا هم بی صبرانه منتظر هست!
دامیان و نوچه هاش: هه! بهتره حواست باشه یه وقت اونجا گم نشی کوچولو!
بکی: ساکت شو احمق!
آنیا: "از اون لبخند های معروفش میزنه"
دامیان=🍅🍅🍅 و یاد حرف های دامیان بزرگ می افته..... "خودتون میدونین چی گفته دیگه"
توی مدرسه:
آقای هندرسون"معلم آنیا":
خب بچه ها جمع شید.
بچه ها: چشم
آقای هندرسون: خب بچه ها! فردا یه اردو داریم برای کل مدرسه! قراره بریم به جزیره ادگاردو
ببخشید اسم جزیره خودم براش انتخاب کردم😄
آنیا:«واکو واک! همون جزیره ای که آنیا برای تعطیلات با کشتی بزرگ رفته بود!»
آقای هندرسون: بله... و اونجا قوانین رو رعایت کنید و......
بکی: وای آنیا جونم من که صبر ندارم
آنیا: آنیا هم بی صبرانه منتظر هست!
دامیان و نوچه هاش: هه! بهتره حواست باشه یه وقت اونجا گم نشی کوچولو!
بکی: ساکت شو احمق!
آنیا: "از اون لبخند های معروفش میزنه"
دامیان=🍅🍅🍅 و یاد حرف های دامیان بزرگ می افته..... "خودتون میدونین چی گفته دیگه"
- ۲۱.۴k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط