آینه جادویی
پارت ۲۴
یک ماه بعد
موری: همین که گفتم
دازای: تو قرار نیست تو زندگی من دخالت کنی
موری: تو باید با یکی مثل خودت ازدواج کنی نه یه انسان
دازای: من دوستش دارم
موری: از کی تا حالا عاشق شدی دازای
فلش بک
دازای برای چویا یه حلقه خرید و رفت پیشش
رفت و دید که خوابیده بوسه ای روی لباش گذاشت
چویا چشماش تکون خورد و کم کم بیدار شد و با صدای خوابالود گفت
«صبح بخیر»
دازای: صبح بخیر....چرا نرفتی سرکار
چویا: امروز تعطیلیم
دازای: که اینطور....یه سوپزایز برات دارم
چویا: هومم چه سوپرایزی
دازای جعبه حلقه رو از جیبش در اورد و جلوی چویا زانو زد و در جعبه رو باز کرد
دازای: با من ازدواج میکنی چویا
چویا خوشحال شد و با خوشحالی گفت
«اره»
دستشو اورد جلو و دازای حلقه رو کرد تو انگشتش...حلقه رو نگاه کرد
چویا: چقدر خوش رنگه
دازای: هم رنگ چشمای اقیانوسیت گرفتم
چویا خندید و صورتشو نزدیک صورت دازای کرد و همدیگرو بوسیدن و بعد بوسه رو شکستن
دازای: ببخشید اما من دیگه باید برم امروز قراره الیس رو ببرم بیرون
چویا: باشه...بازم بیا
دازای: حتما
دازای رفت به دنیای خودش که پدرشو تو اتاقش دید و با عصبانیت گفت
«بهت یاد ندادن بدون اجازه وارد اتاق کسی نشی»
موری: دوباره رفتی پیش اون انسان
دازای: اره که چی
موری: از وقتی باهاش اشنا شدی دیگه به آکانه اهمیت نمیدی
دازای: من کی به اون اهمیت دادم که الان بخوام بدم
موری: میدونی که ارزوی مادرت اینه که با آکانه ازدواج کنی
دازای: من میخوام با چویا ازدواج گنم
موری: تو قراره با آکانه ازدواج کنی نه یه انسان
دازای: چی
موری: همین که گفتم
دازای: تو زندگی من دخالت نکن
موری: تو باید با یکی مثل خودت ازدواج کنی نه یه انسان
دازای: من دوستش دارم
موری: از کی تا حالا عاشق شدی دازای
دازای: آکانه مثل من نیست یه گرگینه هست
موری: اکانه هم گرگینه و هم خون آشامه اون خاصه برعکس اون انسان
دازای: چویا از اون خاص تره
موری: بسه اگه یبار دیگه بری پیشش یا اون بیاد پیشت میکشمش
دازای: تو یبار اوفلیا رو ازم گرقتی الانم میخوای چویا رو ازم بگیری
موری: اره
دازای: چرا
موری: چون مادرت بدش میاد با انسان ازدواج کنی
دازای: اون مادر واقعی من نیست حق نداره برای من تصمیم بگیره
موری:حق داره...اون تو رو از بچگی بزرگ کرده مثل مادر بوده برات
دازای: مثل یه مادر یا مثل یه شیطان
موری: اون باهات چیکار کرده که بهش میگی شیطان
دازای:همیشه منو دعوا میکرد و میزد میگی چیکار کرده
موری: حتما کار اشتباهی میکردی که باهات بد رفتاری میکرد
دازای: اون بیخودی منو میزد...... ازش متنفرم
موری عصبی شد و تفنگشو برداشت و به شونه دازای شلیک کرد
دازای دستشو روی زخمش گذاشت و فشار داد
موری: تمومش کن دازای وگرنه میکشمت......یک ماه بعد عروسی تو و آکانه هست اماده باش.....و اینکه اگه یبار دیگه ببینم میری پیش اون انسان یا اون میاد اینجا شکنجش میکنم و بعد میکشمش فهمیدی
دازای: بله پدر
موری: سربازا آینه رو بیارید اتاقم و به دکتر بگید بیاد دازای رو درمان کنه
یک ماه بعد
موری: همین که گفتم
دازای: تو قرار نیست تو زندگی من دخالت کنی
موری: تو باید با یکی مثل خودت ازدواج کنی نه یه انسان
دازای: من دوستش دارم
موری: از کی تا حالا عاشق شدی دازای
فلش بک
دازای برای چویا یه حلقه خرید و رفت پیشش
رفت و دید که خوابیده بوسه ای روی لباش گذاشت
چویا چشماش تکون خورد و کم کم بیدار شد و با صدای خوابالود گفت
«صبح بخیر»
دازای: صبح بخیر....چرا نرفتی سرکار
چویا: امروز تعطیلیم
دازای: که اینطور....یه سوپزایز برات دارم
چویا: هومم چه سوپرایزی
دازای جعبه حلقه رو از جیبش در اورد و جلوی چویا زانو زد و در جعبه رو باز کرد
دازای: با من ازدواج میکنی چویا
چویا خوشحال شد و با خوشحالی گفت
«اره»
دستشو اورد جلو و دازای حلقه رو کرد تو انگشتش...حلقه رو نگاه کرد
چویا: چقدر خوش رنگه
دازای: هم رنگ چشمای اقیانوسیت گرفتم
چویا خندید و صورتشو نزدیک صورت دازای کرد و همدیگرو بوسیدن و بعد بوسه رو شکستن
دازای: ببخشید اما من دیگه باید برم امروز قراره الیس رو ببرم بیرون
چویا: باشه...بازم بیا
دازای: حتما
دازای رفت به دنیای خودش که پدرشو تو اتاقش دید و با عصبانیت گفت
«بهت یاد ندادن بدون اجازه وارد اتاق کسی نشی»
موری: دوباره رفتی پیش اون انسان
دازای: اره که چی
موری: از وقتی باهاش اشنا شدی دیگه به آکانه اهمیت نمیدی
دازای: من کی به اون اهمیت دادم که الان بخوام بدم
موری: میدونی که ارزوی مادرت اینه که با آکانه ازدواج کنی
دازای: من میخوام با چویا ازدواج گنم
موری: تو قراره با آکانه ازدواج کنی نه یه انسان
دازای: چی
موری: همین که گفتم
دازای: تو زندگی من دخالت نکن
موری: تو باید با یکی مثل خودت ازدواج کنی نه یه انسان
دازای: من دوستش دارم
موری: از کی تا حالا عاشق شدی دازای
دازای: آکانه مثل من نیست یه گرگینه هست
موری: اکانه هم گرگینه و هم خون آشامه اون خاصه برعکس اون انسان
دازای: چویا از اون خاص تره
موری: بسه اگه یبار دیگه بری پیشش یا اون بیاد پیشت میکشمش
دازای: تو یبار اوفلیا رو ازم گرقتی الانم میخوای چویا رو ازم بگیری
موری: اره
دازای: چرا
موری: چون مادرت بدش میاد با انسان ازدواج کنی
دازای: اون مادر واقعی من نیست حق نداره برای من تصمیم بگیره
موری:حق داره...اون تو رو از بچگی بزرگ کرده مثل مادر بوده برات
دازای: مثل یه مادر یا مثل یه شیطان
موری: اون باهات چیکار کرده که بهش میگی شیطان
دازای:همیشه منو دعوا میکرد و میزد میگی چیکار کرده
موری: حتما کار اشتباهی میکردی که باهات بد رفتاری میکرد
دازای: اون بیخودی منو میزد...... ازش متنفرم
موری عصبی شد و تفنگشو برداشت و به شونه دازای شلیک کرد
دازای دستشو روی زخمش گذاشت و فشار داد
موری: تمومش کن دازای وگرنه میکشمت......یک ماه بعد عروسی تو و آکانه هست اماده باش.....و اینکه اگه یبار دیگه ببینم میری پیش اون انسان یا اون میاد اینجا شکنجش میکنم و بعد میکشمش فهمیدی
دازای: بله پدر
موری: سربازا آینه رو بیارید اتاقم و به دکتر بگید بیاد دازای رو درمان کنه
- ۲۲.۶k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط