معامله سیاه ۲۵
اقدام انتحاری و جنونآمیز ا/ت، یعنی لگد زدن به شکم خودش برای حرص دادن شوگا، تیر خلاصی بر پیکر صبر و کنترل شوگا بود. شوگا برای لحظهای در جایش خشک شد؛ باورش نمیشد که این دختر برای لجبازی با او، حاضر است به بدن خودش آسیب بزند.
شوگا با غرش وحشیانهای به سمت او هجوم برد. او پاهای ا/ت را با قدرت گرفت و آنها را روی تخت ثابت کرد. صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود و رگهای پیشانیاش به وضوح دیده میشد. او با صدایی که از ته گلویش بیرون میآمد، فریاد زد:
«بسه! تمومش کن! تو واقعاً دیوونه شدی؟ داری به خودت آسیب میزنی که فقط منو عصبی کنی؟»
شوگا که دید ا/ت حتی با دهان بسته و دستان بسته هم دستبردار نیست، ملحفههای ضخیم تخت را دور پاهای او پیچید و آنها را هم محکم بست. حالا ا/ت مثل یک پیله، کاملاً مهار شده بود و کوچکترین حرکتی نمیتوانست بکند.
شوگا در حالی که از شدت خشم و اضطراب میلرزید، دستانش را لای موهایش کشید و اتاق را متر کرد. سپس ناگهان ایستاد و به سمت او برگشت:
«فکر کردی این بازیه؟ فکر کردی من میذارم خودت رو نابود کنی؟ حالا که انقدر لجبازی، پس مثل یک زندانی باهات رفتار میکنم. از این لحظه، هیچ حرکتی
«هیچ حرکتی بدون اجازه من نداری. حتی برای غذا خوردن هم خودم بهت میدم.»
او به سمت کمد رفت و یک دستگاه مانیتورینگ کوچک (دوربین مراقبت) بیرون آورد و آن را درست مقابل تخت نصب کرد.
«من میرم بیرون تا این گندی که توی سالن زدی رو جمع کنن، ولی ثانیه به ثانیه از توی گوشیم نگاهت میکنم. اگه ببینم حتی یه تکون اضافه میخوری، برمیگردم و کاری میکنم که آرزو کنی کاش فقط دهنت بسته بود. فهمیدی؟»
شوگا با نگاهی که آمیزهای از تنفر، مالکیت و نگرانیِ بیمارگونه بود، برای آخرین بار به او خیره شد. او از اتاق خارج شد و در را قفل کرد، صدای چرخیدن کلید در قفل، مثل حکم قطعی زندان برای ا/ت بود. شوگا حالا دیگر فقط یک همسر یا معشوق نبود؛ او به یک زندانبان تمامعیار تبدیل شده بود که لجبازیِ ا/ت او را به این نقطه رسانده بود.سه ماه از آن شبهای پرالتهاب گذشت. سه ماهی که برای ا/ت در دیوارهای بلند عمارت و تحت نظارت شدید شوگا سپری شد. لجبازیهای ا/ت با سکوت و انزوا جایگزین شده بود، اما آتش کینه در چشمانش خاموش نشد. حالا شکم او کمی برآمده شده بود؛ نشانهای آشکار از پیوندی که او هرگز نمیخواست.
شوگا برای مشروعیت بخشیدن به وارثش و تثبیت مالکیت خود، مراسم عروسی باشکوهی را تدارک دید. اما این شکوه فقط در ظاهر بود. او تمام دوستان ا/ت را که ماهها پشت درهای بسته مانده بودند، دعوت کرد تا به همه نشان دهد ا/ت اکنون متعلق به کیست.
تالار با گلهای سفید و دکوراسیون گرانقیمت تزیین شده بود، اما جو حاکم بر آن بیشتر شبیه به یک مراسم تدفین بود تا عروسی.
ا/ت در لباس عروس حریر و گرانقیمتی که به دقت طراحی شده بود تا برآمدگی شکمش را تا حدودی بپوشاند، مانند یک مجسمه یخی به نظر میرسید. او نه لبخندی بر لب داشت و نه نگاهی به مهمانان میانداخت. چشمانش بیروح و خیره به نقطهای نامعلوم بود.
شوگا: با کتوشلواری مشکی و نگاهی مقتدر، در کنار او ایستاده بود. او به هدفش رسیده بود، اما سردیِ رفتار ا/ت حتی او را هم آزار میداد. با این حال، او با غرور دستش را دور کمر ا/ت حلقه کرده بود تا به همه بفهماند این دختر، حالا همسر قانونی اوست.
وقتی دوستان مدرسه ا/ت با تعجب و ترحم به او نزدیک شدند، شوگا حتی اجازه نداد آنها کلمهای با او خصوصی حرف بزنند. او با لحنی سرد به آنها گفت:
«ا/ت حالا مسئولیتهای مهمتری نسبت به درس و مدرسه داره. امیدوارم از جشن لذت ببرید.»
در طول مراسم، ا/ت حتی یک کلمه هم صحبت نکرد. وقتی نوبت به امضای دفتر ازدواج رسید، او با دستانی لرزان اما نگاهی پر از نفرت، امضا را زد.
آن شب، وقتی به عمارت برگشتند، شوگا در حالی که در اتاق را میبست، رو به ا/ت که با همان لباس عروس روی لبه تخت نشسته بود، گفت:
«حالا دیگه تمام دنیا میدونن تو کی هستی. دیگه نه مدرسهای هست و نه فراری. تو همسر منی و مادری برای فرزند من. بهتره با این واقعیت کنار بیای.»
ا/ت فقط به شکمش خیره شد؛ جایی که حالا به زنجیر ابدی او تبدیل شده بود. او در سکوت، نقشه جدیدی برای لجبازی در سر میپروراند، اما این بار، در دنیایی که دیوارهایش از سنگ و قانونش، کلام شوگا بود.
شوگا با غرش وحشیانهای به سمت او هجوم برد. او پاهای ا/ت را با قدرت گرفت و آنها را روی تخت ثابت کرد. صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود و رگهای پیشانیاش به وضوح دیده میشد. او با صدایی که از ته گلویش بیرون میآمد، فریاد زد:
«بسه! تمومش کن! تو واقعاً دیوونه شدی؟ داری به خودت آسیب میزنی که فقط منو عصبی کنی؟»
شوگا که دید ا/ت حتی با دهان بسته و دستان بسته هم دستبردار نیست، ملحفههای ضخیم تخت را دور پاهای او پیچید و آنها را هم محکم بست. حالا ا/ت مثل یک پیله، کاملاً مهار شده بود و کوچکترین حرکتی نمیتوانست بکند.
شوگا در حالی که از شدت خشم و اضطراب میلرزید، دستانش را لای موهایش کشید و اتاق را متر کرد. سپس ناگهان ایستاد و به سمت او برگشت:
«فکر کردی این بازیه؟ فکر کردی من میذارم خودت رو نابود کنی؟ حالا که انقدر لجبازی، پس مثل یک زندانی باهات رفتار میکنم. از این لحظه، هیچ حرکتی
«هیچ حرکتی بدون اجازه من نداری. حتی برای غذا خوردن هم خودم بهت میدم.»
او به سمت کمد رفت و یک دستگاه مانیتورینگ کوچک (دوربین مراقبت) بیرون آورد و آن را درست مقابل تخت نصب کرد.
«من میرم بیرون تا این گندی که توی سالن زدی رو جمع کنن، ولی ثانیه به ثانیه از توی گوشیم نگاهت میکنم. اگه ببینم حتی یه تکون اضافه میخوری، برمیگردم و کاری میکنم که آرزو کنی کاش فقط دهنت بسته بود. فهمیدی؟»
شوگا با نگاهی که آمیزهای از تنفر، مالکیت و نگرانیِ بیمارگونه بود، برای آخرین بار به او خیره شد. او از اتاق خارج شد و در را قفل کرد، صدای چرخیدن کلید در قفل، مثل حکم قطعی زندان برای ا/ت بود. شوگا حالا دیگر فقط یک همسر یا معشوق نبود؛ او به یک زندانبان تمامعیار تبدیل شده بود که لجبازیِ ا/ت او را به این نقطه رسانده بود.سه ماه از آن شبهای پرالتهاب گذشت. سه ماهی که برای ا/ت در دیوارهای بلند عمارت و تحت نظارت شدید شوگا سپری شد. لجبازیهای ا/ت با سکوت و انزوا جایگزین شده بود، اما آتش کینه در چشمانش خاموش نشد. حالا شکم او کمی برآمده شده بود؛ نشانهای آشکار از پیوندی که او هرگز نمیخواست.
شوگا برای مشروعیت بخشیدن به وارثش و تثبیت مالکیت خود، مراسم عروسی باشکوهی را تدارک دید. اما این شکوه فقط در ظاهر بود. او تمام دوستان ا/ت را که ماهها پشت درهای بسته مانده بودند، دعوت کرد تا به همه نشان دهد ا/ت اکنون متعلق به کیست.
تالار با گلهای سفید و دکوراسیون گرانقیمت تزیین شده بود، اما جو حاکم بر آن بیشتر شبیه به یک مراسم تدفین بود تا عروسی.
ا/ت در لباس عروس حریر و گرانقیمتی که به دقت طراحی شده بود تا برآمدگی شکمش را تا حدودی بپوشاند، مانند یک مجسمه یخی به نظر میرسید. او نه لبخندی بر لب داشت و نه نگاهی به مهمانان میانداخت. چشمانش بیروح و خیره به نقطهای نامعلوم بود.
شوگا: با کتوشلواری مشکی و نگاهی مقتدر، در کنار او ایستاده بود. او به هدفش رسیده بود، اما سردیِ رفتار ا/ت حتی او را هم آزار میداد. با این حال، او با غرور دستش را دور کمر ا/ت حلقه کرده بود تا به همه بفهماند این دختر، حالا همسر قانونی اوست.
وقتی دوستان مدرسه ا/ت با تعجب و ترحم به او نزدیک شدند، شوگا حتی اجازه نداد آنها کلمهای با او خصوصی حرف بزنند. او با لحنی سرد به آنها گفت:
«ا/ت حالا مسئولیتهای مهمتری نسبت به درس و مدرسه داره. امیدوارم از جشن لذت ببرید.»
در طول مراسم، ا/ت حتی یک کلمه هم صحبت نکرد. وقتی نوبت به امضای دفتر ازدواج رسید، او با دستانی لرزان اما نگاهی پر از نفرت، امضا را زد.
آن شب، وقتی به عمارت برگشتند، شوگا در حالی که در اتاق را میبست، رو به ا/ت که با همان لباس عروس روی لبه تخت نشسته بود، گفت:
«حالا دیگه تمام دنیا میدونن تو کی هستی. دیگه نه مدرسهای هست و نه فراری. تو همسر منی و مادری برای فرزند من. بهتره با این واقعیت کنار بیای.»
ا/ت فقط به شکمش خیره شد؛ جایی که حالا به زنجیر ابدی او تبدیل شده بود. او در سکوت، نقشه جدیدی برای لجبازی در سر میپروراند، اما این بار، در دنیایی که دیوارهایش از سنگ و قانونش، کلام شوگا بود.
- ۴.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط