آینه جادویی
پارت ۷
دو روز بعد
ویو دازای
دازای: اوفلیا تنهام نزار
اوفلیا: متاسفم دازای
دازای: نرو پیشم بمون لطفا
اوفلیا: من دیگه مردم تا کی میخوای به فکرم باشه....منو فراموش کن یه نفر هست که عاشقته عاشق اون شو
دازای: نمیتونم من فقط عاشق تو ام
*ها این صداش گریه های کیه
چشمامو اروم اروم باز کردم
چویا رو دیدم روی صندلی نشسته زانوشو بغل کرده و داره گریه میکنه
دازای: چ.چویا
چویا با شنیدن صدای دازای سریع از جاش بلند شد
چویا: دازای خداروشکر بهوش اومدی
دازای:.......
چویا: من برم به بقیه بگم بیان
دازای دست چویا رو گرفت
دازای: فعلا نرو
چویا دوباره نشست روی صندلی
چویا: دازای سان
دازای: بله
چویا: دکتر گفت برای اینکه سریع درمان شی نیاز به خون انسان داری
دازای: خب
چویا: اگه میشه یکم از خون من بخور تا سریع درمان شی
دازای: انقدر جون من برات مهمه
چویا: تو بخاطر من خودتو تو دردسر انداختی این برای جبرانه
دازای:.....
چویا: حالا از خونم میخوری
دازای: مشکلی ندارم
چویا بلند شد و کمک کردتا دازای بشینه
دو تا از دکمه لباسشو باز کرد و گردنشو به نمایش گذاشت و نشست گوشه تخت
دازای نزدیکش شد
دندوناشو تو گردنش فرو کرد و شروع به مکیدن خونش کرد
چویا از شدت سوزش و درد اخی زیر لب گفت اما گذاشت از خونش بخوره
دازای دندوناشو کشید بیرون و خون روی گردنشو لیس زد
دازای: خیلی شیرینه
چویا: چی
دازای: خونت خیلی شیرینه
چویا: الان بهتری
دازای: اره
الیس اومد تو اتاق
الیس: داداشی *پرید بغلش*
دازای: الیس اروم تر زخمم هنوز درد میکنه
الیس: داداشی..هق..دلم برات..هق..تنگ شده بود
فئودور: یکم اروم تر حرف بزنید
الیس ترسید و جیغ زد
دازای: میشه عین روح یه دفعه ظاهر نشی
فئودور: هیسسس
دازای: چته
فئودور: چویا رو نگاه کن
دازای به چویا نگاه کرد
دازای: ها خوابید؟
الیس: این دو روز انقدر نگرانت بود که نه غذا می خورد نه می خوابید کلا بالا سر تو بود
دازای: نگران من بود
الیس: اره
دو روز بعد
ویو دازای
دازای: اوفلیا تنهام نزار
اوفلیا: متاسفم دازای
دازای: نرو پیشم بمون لطفا
اوفلیا: من دیگه مردم تا کی میخوای به فکرم باشه....منو فراموش کن یه نفر هست که عاشقته عاشق اون شو
دازای: نمیتونم من فقط عاشق تو ام
*ها این صداش گریه های کیه
چشمامو اروم اروم باز کردم
چویا رو دیدم روی صندلی نشسته زانوشو بغل کرده و داره گریه میکنه
دازای: چ.چویا
چویا با شنیدن صدای دازای سریع از جاش بلند شد
چویا: دازای خداروشکر بهوش اومدی
دازای:.......
چویا: من برم به بقیه بگم بیان
دازای دست چویا رو گرفت
دازای: فعلا نرو
چویا دوباره نشست روی صندلی
چویا: دازای سان
دازای: بله
چویا: دکتر گفت برای اینکه سریع درمان شی نیاز به خون انسان داری
دازای: خب
چویا: اگه میشه یکم از خون من بخور تا سریع درمان شی
دازای: انقدر جون من برات مهمه
چویا: تو بخاطر من خودتو تو دردسر انداختی این برای جبرانه
دازای:.....
چویا: حالا از خونم میخوری
دازای: مشکلی ندارم
چویا بلند شد و کمک کردتا دازای بشینه
دو تا از دکمه لباسشو باز کرد و گردنشو به نمایش گذاشت و نشست گوشه تخت
دازای نزدیکش شد
دندوناشو تو گردنش فرو کرد و شروع به مکیدن خونش کرد
چویا از شدت سوزش و درد اخی زیر لب گفت اما گذاشت از خونش بخوره
دازای دندوناشو کشید بیرون و خون روی گردنشو لیس زد
دازای: خیلی شیرینه
چویا: چی
دازای: خونت خیلی شیرینه
چویا: الان بهتری
دازای: اره
الیس اومد تو اتاق
الیس: داداشی *پرید بغلش*
دازای: الیس اروم تر زخمم هنوز درد میکنه
الیس: داداشی..هق..دلم برات..هق..تنگ شده بود
فئودور: یکم اروم تر حرف بزنید
الیس ترسید و جیغ زد
دازای: میشه عین روح یه دفعه ظاهر نشی
فئودور: هیسسس
دازای: چته
فئودور: چویا رو نگاه کن
دازای به چویا نگاه کرد
دازای: ها خوابید؟
الیس: این دو روز انقدر نگرانت بود که نه غذا می خورد نه می خوابید کلا بالا سر تو بود
دازای: نگران من بود
الیس: اره
- ۲۶.۱k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط