𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟑
سئوجون: اهمیت داره سوجین اگه میخوای این خانواده درست شه باید شروع کنیم به راست گفتن تو به اونا اعتماد نمیکنی اونا هم به تو... این تنها راهه اگه فکر میکنی جونگ وو آدم خوبیه چرا نمیخوای بهشون بگی؟
سوجین با تردید به آینه نگاه کرد
سوجین: چون... چون نمیخوام دوباره یه دردسر جدید درست شه اونقدر دردسر داریم که كافيه
سئوجون : دردسر بزرگتر اینه که یه راز بزرگ دیگه رو پنهون کنی اونا باید بدونن این حقشونه
سوجین لحظه ای مکث کرد
سوجین: اما.... اگه اونا خوششون نیاد چی؟
سئوجون : مهم نیست مهم اینه که تو بهشون بگی این یه قدمه برای برگردوندن اعتماد.. بهشون نشون بده که چیزی برای پنهون کردن نداری
سوجین نفس عمیقی کشید به حرفهای سئوجون فکر کرد شاید راست میگفت شاید این تنها راه برای ترمیم این شکاف عمیق بود هر چند که در مورد جونگ وو اون فقط داشت نقش بازی میکرد اما گفتن این رابطه میتونست کمی از فشار پنهون کاری رو از دوشش برداره.
سوجین :باشه. میگم.
سئوجون لبخندی زد و اونها به آرومی به سمت میز برگشتن
بعد از پرداخت صورتحساب..خانواده از رستوران خارج شدن و ت خیابونهای نورانی لندن به آرومی به سمت ماشین حرکت کردن... نسیم ملایمی صورتشون رو نوازش میکرد..
ا.ت با تهیونگ دست تو دست هم راه میرفتن و تهیونگ به آرومی درباره روز کاریش صحبت میکرد.
سوجین و سئوجون کمی عقب تر قدم میزدن.. سئوجون با نگاهی منتظر به سوجین اشاره کرد که حالا زمان مناسبیه...
سوجین نفس عمیقی کشید و با صدایی کمی بلندتر تا ا.ت و تهیونگ بشنون گفت...
سوجین: مامان... بابا... میتونم یه چیزی بهتون بگم؟
ا.ت و تهیونگ که در حال حرف زدن بودن مکث کردن و به سمتشون برگشتن..
ا.ت: چیزی شده عزیزم؟
سوجین با کمی تردید تو صداش گفت..
سوجین: خب... من... من با یکی تو رابطه ام
سکوت سنگینی حاکم شد. ا.ت و تهیونگ نگاهی به هم انداختن.. اونها انتظار هر چیزی رو داشتن جز این..
بعد از اون همه دعوا و افشای رازها شنیدن این جمله اون هم با این لحن آروم،غیر منتظره بود.
تهیونگ با تعجب گفت..
تهیونگ: رابطه؟ یعنی... دوست پسر داری؟
سوجین سرشو به نشونه تایید تکون داد..
سوجین: آره. اسمش جونگ ووئه و هم دانشگاهی منه
ا.ت با لبخندی ضعیف گفت..
ا.ت: اوه.... چرا زودتر نگفتی؟
سوجین نگاهشو دزدید و گفت..
سوجین:خب... خودتون میدونید اوضاع خیلی شلوغ بود.
تهیونگ خب... کی میتونیم ببینیمش ؟
ا.ت با تعجب به تهیونگ نگاه کرد و با خنده برای اینکه جو رو شاد کنه به شونه تهیونگ زد و گفت..
ا.ت: مثل اینکه خیلی برای دیدنش عجله داریا...
تهیونگ هم خنده ای کرد و ابروهاش رو بالا انداخت.
سوجین که منتظر طوفان دوم بود از این رفتار پدر و مادرش که هیچ مخالفتی نکردن تعجب کرد و دیگه چیزی نگفت.
اونها دوباره به راهشون ادامه دادن و به سمت ماشین رفتن.. سوار شدن و به سمت خونه حرکت کردن.
______
سوجین به محض ورود به دانشگاه جونگ وو رو دید که کنار درخت همیشگی شون منتظر ایستاده بود با لبخندی که سعی می کرد دوستانه و کمی خجالتی به نظر برسه به سمتش رفت.
سوجین با صدایی کمی آروم تر از همیشه گفت..
سوجین:سلام جونگ وو.
جونگ وو با همون لبخند همیشگی و فریبنده اش گفت..
جونگوو: سلام.خوب خوابیدی؟
سوجین : آره... خب... راستش یه چیزی هست که باید بهت بگم
جونگ وو با کنجکاوی ساختگی گفت..
جونگوو: چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
سوجين: دیشب... به خانواده ام گفتم که با تو تو رابطه ام
چشمای جونگ وو برای لحظه ای برق زد اما به سرعت پنهونس کرد این دقیقا همون چیزی بود که جونگکوک می خواست.
جونگ وو : واقعا؟ چه خوب...خب... واکنش شون چی بود؟
سوجين: اولش شوکه شدن میدونی که اوضاع خانواده ام یه خورده بهم ریخته بود... اما بعدش گفتن میخوان ببیننت
جونگ وو با لبخندی که حالا واقعی تر به نظر میرسید گفت..
جونگوو: عالیه..منم خیلی دوست دارم ببینمشون کی؟
سوجین: خب.... راستش... می دونی که این ترم تو درسهای اقتصاد یکم ضعیف شدم... به خصوص تو قسمت تجزیه و تحلیل داده ها اگه بشه امروز بعد از کلاس بریم خونه ما با هم درس بخونیم..هم یه جورایی عادی تره هم میتونی باهاشون آشنا بشی
جونگ وو که از فرصتی که سوجین ناخواسته براش فراهم کرده بود ذوق زده شده بود و به سرعت موافقت کرد. این بهترین بهونه برای ورود به خونه ا.ت و تهیونگ بود و میتونست خونه رو بررسی کنه و شاید سرنخهای جدیدی از زندگی اونا پیدا کنه
جونگ وو : حتما.. فکر خوبیه.. منم حس میکردم تو اون بخش یکم مشکل داری امروز بعد از آخرین کلاس مستقیم بریم.
سوجین: باشه.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟑
سئوجون: اهمیت داره سوجین اگه میخوای این خانواده درست شه باید شروع کنیم به راست گفتن تو به اونا اعتماد نمیکنی اونا هم به تو... این تنها راهه اگه فکر میکنی جونگ وو آدم خوبیه چرا نمیخوای بهشون بگی؟
سوجین با تردید به آینه نگاه کرد
سوجین: چون... چون نمیخوام دوباره یه دردسر جدید درست شه اونقدر دردسر داریم که كافيه
سئوجون : دردسر بزرگتر اینه که یه راز بزرگ دیگه رو پنهون کنی اونا باید بدونن این حقشونه
سوجین لحظه ای مکث کرد
سوجین: اما.... اگه اونا خوششون نیاد چی؟
سئوجون : مهم نیست مهم اینه که تو بهشون بگی این یه قدمه برای برگردوندن اعتماد.. بهشون نشون بده که چیزی برای پنهون کردن نداری
سوجین نفس عمیقی کشید به حرفهای سئوجون فکر کرد شاید راست میگفت شاید این تنها راه برای ترمیم این شکاف عمیق بود هر چند که در مورد جونگ وو اون فقط داشت نقش بازی میکرد اما گفتن این رابطه میتونست کمی از فشار پنهون کاری رو از دوشش برداره.
سوجین :باشه. میگم.
سئوجون لبخندی زد و اونها به آرومی به سمت میز برگشتن
بعد از پرداخت صورتحساب..خانواده از رستوران خارج شدن و ت خیابونهای نورانی لندن به آرومی به سمت ماشین حرکت کردن... نسیم ملایمی صورتشون رو نوازش میکرد..
ا.ت با تهیونگ دست تو دست هم راه میرفتن و تهیونگ به آرومی درباره روز کاریش صحبت میکرد.
سوجین و سئوجون کمی عقب تر قدم میزدن.. سئوجون با نگاهی منتظر به سوجین اشاره کرد که حالا زمان مناسبیه...
سوجین نفس عمیقی کشید و با صدایی کمی بلندتر تا ا.ت و تهیونگ بشنون گفت...
سوجین: مامان... بابا... میتونم یه چیزی بهتون بگم؟
ا.ت و تهیونگ که در حال حرف زدن بودن مکث کردن و به سمتشون برگشتن..
ا.ت: چیزی شده عزیزم؟
سوجین با کمی تردید تو صداش گفت..
سوجین: خب... من... من با یکی تو رابطه ام
سکوت سنگینی حاکم شد. ا.ت و تهیونگ نگاهی به هم انداختن.. اونها انتظار هر چیزی رو داشتن جز این..
بعد از اون همه دعوا و افشای رازها شنیدن این جمله اون هم با این لحن آروم،غیر منتظره بود.
تهیونگ با تعجب گفت..
تهیونگ: رابطه؟ یعنی... دوست پسر داری؟
سوجین سرشو به نشونه تایید تکون داد..
سوجین: آره. اسمش جونگ ووئه و هم دانشگاهی منه
ا.ت با لبخندی ضعیف گفت..
ا.ت: اوه.... چرا زودتر نگفتی؟
سوجین نگاهشو دزدید و گفت..
سوجین:خب... خودتون میدونید اوضاع خیلی شلوغ بود.
تهیونگ خب... کی میتونیم ببینیمش ؟
ا.ت با تعجب به تهیونگ نگاه کرد و با خنده برای اینکه جو رو شاد کنه به شونه تهیونگ زد و گفت..
ا.ت: مثل اینکه خیلی برای دیدنش عجله داریا...
تهیونگ هم خنده ای کرد و ابروهاش رو بالا انداخت.
سوجین که منتظر طوفان دوم بود از این رفتار پدر و مادرش که هیچ مخالفتی نکردن تعجب کرد و دیگه چیزی نگفت.
اونها دوباره به راهشون ادامه دادن و به سمت ماشین رفتن.. سوار شدن و به سمت خونه حرکت کردن.
______
سوجین به محض ورود به دانشگاه جونگ وو رو دید که کنار درخت همیشگی شون منتظر ایستاده بود با لبخندی که سعی می کرد دوستانه و کمی خجالتی به نظر برسه به سمتش رفت.
سوجین با صدایی کمی آروم تر از همیشه گفت..
سوجین:سلام جونگ وو.
جونگ وو با همون لبخند همیشگی و فریبنده اش گفت..
جونگوو: سلام.خوب خوابیدی؟
سوجین : آره... خب... راستش یه چیزی هست که باید بهت بگم
جونگ وو با کنجکاوی ساختگی گفت..
جونگوو: چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
سوجين: دیشب... به خانواده ام گفتم که با تو تو رابطه ام
چشمای جونگ وو برای لحظه ای برق زد اما به سرعت پنهونس کرد این دقیقا همون چیزی بود که جونگکوک می خواست.
جونگ وو : واقعا؟ چه خوب...خب... واکنش شون چی بود؟
سوجين: اولش شوکه شدن میدونی که اوضاع خانواده ام یه خورده بهم ریخته بود... اما بعدش گفتن میخوان ببیننت
جونگ وو با لبخندی که حالا واقعی تر به نظر میرسید گفت..
جونگوو: عالیه..منم خیلی دوست دارم ببینمشون کی؟
سوجین: خب.... راستش... می دونی که این ترم تو درسهای اقتصاد یکم ضعیف شدم... به خصوص تو قسمت تجزیه و تحلیل داده ها اگه بشه امروز بعد از کلاس بریم خونه ما با هم درس بخونیم..هم یه جورایی عادی تره هم میتونی باهاشون آشنا بشی
جونگ وو که از فرصتی که سوجین ناخواسته براش فراهم کرده بود ذوق زده شده بود و به سرعت موافقت کرد. این بهترین بهونه برای ورود به خونه ا.ت و تهیونگ بود و میتونست خونه رو بررسی کنه و شاید سرنخهای جدیدی از زندگی اونا پیدا کنه
جونگ وو : حتما.. فکر خوبیه.. منم حس میکردم تو اون بخش یکم مشکل داری امروز بعد از آخرین کلاس مستقیم بریم.
سوجین: باشه.
- ۳۵.۳k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط