عشق غیر منتظره پارت42

بعد از اینکه سالن چیده شد خانواده فورجر دور میز نشسته بودن و داشتن صحبت میکردن

یوجی: خب...حالا وقتشه که همه چیز رو بهت توضیح بدیم

ذهن لوید با همون قیافه تحلیل گرش: فعلا که واکنش عجیبی ازش ندیدم...ولی از معرفیش نباید بگذرم...اون گفت توی مهارت های رزمی مهارت داره...یعنی اونم مثل یور قاتله؟ یا مثل من جاسوس؟ البته جاسوس که فکر نکنم باشه چون اونموقع تو کامیون دقت زیادی به خرج نداد...

آنیا: وای بابا سرم درد گرفت!

لوید: ببخشید...حواسم نبود

یور: راستی من به یوری زنگ زدم که بیاد اینجا

لوید: خوب کاری کردی...وگرنه دو روز دیگه دوباره دلخور میشد

یوجی: ببخشید اینو میپرسم...ولی یوری دیگه کیه؟

ساکورا: فامیل یا دوستمونه؟

یور: درسته...شما تا حالا یوری رو ندیدین

آنیا: یوری دایی ماست! خییییلی خفنه تازه! اون یه پلیس مخفیه(اینو آروم گفت)

لوید: نگران نباش آنیا...هیچکس صدای مارو نمیشنوه

ساکورا: پلیس مخفی؟ این نباید یه چیز مخفی باشه؟

آنیا یه قیافه گنگ میگیره دستش رو زیر چونش میزاره و میگه: خب خواهر..همه ما تو این خانواده شغل های مخفی داریم!

ساکورا: یعنی همتون؟

یوجی: من یه جادوگرم به همراه نفرینی به اسم سوکونا

سوکونا: خب خب...پس تو عضو جدیدی! قیافه خوبی داری ها!( دهنش از تو لپ یوجی در اومده بود)

ساکورا 2 متر رفت عقب: هیییییی...ترسیدم بابا!

یور: من یه قاتلم...لقبم پرنسس خاره...البته تا یه چند وقتی فعالیت ندارم...چون---

آنیا: چون من قراره از ته تقاری بودن در بیام!!!

لوید: آنیا نپر وست حرف مامانت

آنیا: ببخشید...

ساکورا: ت...تبریک میگم...ولی...یعنی باورم نمیشه...یکم سخته

لوید: درسته حق داری...منم یه مامور مخفیم لقبم تاسوگاره است...احتمالا اسمم رو شنیدی

ساکورا: بله شنیدم...خوشبختم از آشناییتون!

لوید: (لبخند)

آنیا: حالا آنیا بگه؟!

لوید: بگو

آنیا میره روی میز و ژست خفن میگیره بعد میگه: آنیا هم شبیه مامانیه...هم بابایی...آنیا فرشته مرگه!( قسمت فرشته مرگ رو آروم گفت)

ساکورا میاد آنیا رو مهکم بقل میکنه طوری که آنیا دیگه پاهاش رو زمین نیست

ساکورا: خدایااااااااا خواهر کوچولوم بزرگ شدهههههه!!!!!!!

آنیا:‌ساکورا! آنیا خفه شد!

ساکورا: اوه! ببخشید

و آنیا رو گذاشت زمین

آنیا: وای...هن...هن...زورت از بکی هم بیشره ها!

ساکورا: بکی؟

یوجی: بهترین دوست آنیا

لوید: حالا تو چی؟ گفتی مهارت رزمی داری

ساکورا: خب...من یه نینجا از کونوها هستم...توی اون جهان یه چیزی به اسم چاکرا هست و ما باهاش میتونیم جوتسو بزنیم

آنیا: جوتسو؟ کونوها؟

ساکورا: آنیا...تو تنها کسی بودی که طی اون آزمایش تلپورت نشدی...من به دنیای نینجاها رفتم...و در مورد جوتسو هم...خب چطوری توضیح بدم؟ آها!

بعدش کونایش رو درمیاره و دستش رو زخمی میکنه

لوید: چی کار میکنی! این جاش میمونه!

ساکورا دستش رو درمان کرد و گفت: این قدرت منه...البته کارای دیگه هم میتونم بکنم مثل...
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]لوید : انیا عزیزم پاشو دیرت میشه...

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

بکی : ازت بدم میاددداوین : من اتفاقی گفتم...خب؟بکی : من میخو...

سلام بچه ها

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

ویو شب همه دخترا اومدن بکی مارگارت جودی کلویی با انلی اشنا ش...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط