سناریوی باکوگو و میدوریا باکودکو
ادامش
باکوگو: (یک قدم جلو میگذارد، جرقههای دستش نارنجیتر از همیشه است)
"من کار دارم با *تو*. میخوام بدونم... میخوام بدونم چطوری تونستی..."
(صدایش قطع میشود. دوربین به مشتهایش زوم میکند که بیاختیار میلرزند.)
میدوریا: (آرام برمیگردد. چشمانش قرمز است، اما اشکی نیست)
"چطوری تونستم ولت کنم؟... چون فهمیدم تو همونجایی که همیشه بودی موندی. ولی من... من دیگه اون بچهٔ دنبالرو نیستم."
(باد تندی میوزد. مهرهٔ ققنوس از جیب میدوریا میافتد و بین آنها میغلتد. هر دو به آن خیره میشوند. باکوگو زانو میزند تا برش دارد، اما میدوریا سریعتر آن را برمیدارد.)
باکوگو: (در حالی که دستش در هوا میماند، زیر لب)
"...همیشه همینه. همیشه *تو*..."
میدوریا بدون کلمه دیگری از کنارش رد میشود. اینبار، بوی خون از دستان باندپیچی شدهاش میآید – حاصل تمرینهای افراطیِ چهار روز اخیر. باکوگو چنگ میزند به نردهها، طوری که فلز تاب میخورد.)
باکوگو: (فریاد میزند به باد)
"میدونی مشکلت چیه؟! میدونی چرا هیچوقت..."
(اما جمله تمام نمیشود. فقط صدای هق هقِ خفهٔ یک پسر که یاد گرفته گریه نکند، بین باد گم میشود..)
باکوگو: (یک قدم جلو میگذارد، جرقههای دستش نارنجیتر از همیشه است)
"من کار دارم با *تو*. میخوام بدونم... میخوام بدونم چطوری تونستی..."
(صدایش قطع میشود. دوربین به مشتهایش زوم میکند که بیاختیار میلرزند.)
میدوریا: (آرام برمیگردد. چشمانش قرمز است، اما اشکی نیست)
"چطوری تونستم ولت کنم؟... چون فهمیدم تو همونجایی که همیشه بودی موندی. ولی من... من دیگه اون بچهٔ دنبالرو نیستم."
(باد تندی میوزد. مهرهٔ ققنوس از جیب میدوریا میافتد و بین آنها میغلتد. هر دو به آن خیره میشوند. باکوگو زانو میزند تا برش دارد، اما میدوریا سریعتر آن را برمیدارد.)
باکوگو: (در حالی که دستش در هوا میماند، زیر لب)
"...همیشه همینه. همیشه *تو*..."
میدوریا بدون کلمه دیگری از کنارش رد میشود. اینبار، بوی خون از دستان باندپیچی شدهاش میآید – حاصل تمرینهای افراطیِ چهار روز اخیر. باکوگو چنگ میزند به نردهها، طوری که فلز تاب میخورد.)
باکوگو: (فریاد میزند به باد)
"میدونی مشکلت چیه؟! میدونی چرا هیچوقت..."
(اما جمله تمام نمیشود. فقط صدای هق هقِ خفهٔ یک پسر که یاد گرفته گریه نکند، بین باد گم میشود..)
- ۹.۷k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط