سمی و زیبا مثل گل های لیلیوم « p⁹ »
سمی و زیبا مثل گل های لیلیوم « p⁹ »
همه ی بچهای کلاس حیرت زده شده بودن
لیلیا دوباره پشت میز وایستاد و کوسشو غیرفعال کرد و سیم های هنذفری از پایین گوشش ناپدید شد و گفت : میخوام بدونم مبصر های اینجا کیا هستن .
آیدا و مومو همزمان بلند شدن و گفتن : ما .
لیلیا : اوه مومو و آیدا ، بیاید جلو ببینم
آیدا و مومو رفتن جلوی کلاس و روبه بچها وایستادن
لیلیا روبه بچهای کلاس گفت : دلیل انتخاب آیدا و مومو برای رهبری این کلاس چی بوده؟
کیریشیما گفت : هردو باهوش هستن
مینا گفت : منطقی فکر میکنن
جیرو گفت : برای رهبری مناسبن
اوراراکا گفت : قابلیت اداره یک کلاس رو دارن
میدوریا : چون دوتاشون باهم قوی ان
لیلیا روبه میدوریا گفت : دقیقا به نکنه ی خیلی خوبی اشاره کردی ایزوکو
باکوگو که باز داشت اعصبانی میشد دندوناشو بهم فشرد و لیلیا متوجه اعصبانیت باکوگو شد و با قدم های شمرده و آهسته رفت سمت باکوگو و همینطور که دستش توی جیبش بود اونی یک دستشو روی سر باکوگو گذاشت اروم موهاشو نوازش میکرد و گفت : فکر کنم به بمب متحرک همیشه توی کلاستون دارین
همه خندیدن و باکوگو بیشتر اعصبانی شد اما سعی نکرد لیلیا رو پس بزنه چون واقعا یه نوازش مادرانه بود براش .
لیلیا به نوازش سرش ادامه داد که آئویاما با شوق پرسید : لیلیاساما شما چندسالتونه؟
لیلیا با لبخند روبه بچهای کلاس گفت : من ۲۳ سالمه بچه ها
همه از تعجب دهنشون باز شد که مومو گفت : وایی خانم شما خیلی جوون بنظد میرسید دقیقا همینو قد ما هستین و پوستتون خیلی شفافه واقعا میخورد ۱۹ سالتون باشه
لیلیا خندید و ادامه داد : ممنونم بچها
ایدا : هی بچها انقدر با خانم لیلیا خودمونی نباشید یکم احترام بزاریدددددد
لیلیا رو به همه ی بچها و آیدا گفت : من ترجیح میدم باهام راحت باشین و هر سوالی دارین بپرسین من اقای آیزاوا نیستم که چایی نخورده موز بردارم اخراجتون کنم بین خودمون بمونه البته ( با خنده )
همه ی بچها خندیدن حتی باکوگو و شوتو
مینتا ( همون انگوری اگه اشتباه نگفته باشم ) : خانم شما دوست پسر دارینن؟
لیلیا : نه ندارم ( با لبخند )
اوراراکا : ولی واقعا چطوری ممکنه همچین خانم به این زیبایی دوست پسر نداشته باشههه من تاحالا تو رویاهامم به خوشگلی شما ندیده بودممممم
لیلیا : هی بچها من قیافم عادیهه
که یهو زنگ خورد
لیلیا : خب بچها امیدوارم از کلاسم لذت برده باشین ، و جلسه ی بعدی تمرین داریم روزتون بخیررر
همه داشتن از مدرسه میرفتن بیرون و لیلیا هم طبق معمول داشت وارد حیاط مدرسه میشد که دید شوتو اومد پیشش
لیلیا : اوه شوتو اتفاقی افتاده
شوتو : خب راستش میتونی بهم توی یه سری از درسام کمک کنی؟
لیلیا : چرا از مومو نمیگیری؟
شوتو : برات توضیح میدم خواه الان لطفا بیا
لیلیا : باشه باشه بیا بریم کتاب خونه
* رسیدن به کتاب خونه *
بعد از رسیدن به کتاب خونه روی صندلی هاشون نشستن و شوتو دفتر کتابشو باز کرد .
لیلیا : خب نمیخوای بگی؟
شوتو : مومو از من خوشش میاد و من این حسو ندارم واسه همین خیلی سخته که بخوام با اون درس تمرین کنم پس ترجیح دادم از تو که هم بزرگتری و هم تجربه هات بیشتره توی درسا ازت کمک بگیرم خواهر
لیلیا : منطقیه خب جوجه کارو موندی؟
لیلیا و شوتو باهم ۲ الی ۳ ساعت رو درس خوندن و بعد لیلیا شوتو رو رسوند خونه و خودش رفت قبرستون و رفت سر قبر تویا و کنار قبر تویا روی زمین نشست ؛
لیلیا : سلام تویا
دوباره بغضش ترکید و دستشو روی قبر تویا میکشید پشت سر هم اشک میریخت بی خبر از اینکه دابی داره از دور دست ها بازم تماشاش میکنه .
#دابی #تودوروکی #تویا #هاکس #مای_هیرو_اکادمی #فن_فیک #شوتو #اندوور #رمان_تویا #وانشات_تویا #فن_فیک_دابی #مدرسه_قهرمانانه_من
#شاهین
همه ی بچهای کلاس حیرت زده شده بودن
لیلیا دوباره پشت میز وایستاد و کوسشو غیرفعال کرد و سیم های هنذفری از پایین گوشش ناپدید شد و گفت : میخوام بدونم مبصر های اینجا کیا هستن .
آیدا و مومو همزمان بلند شدن و گفتن : ما .
لیلیا : اوه مومو و آیدا ، بیاید جلو ببینم
آیدا و مومو رفتن جلوی کلاس و روبه بچها وایستادن
لیلیا روبه بچهای کلاس گفت : دلیل انتخاب آیدا و مومو برای رهبری این کلاس چی بوده؟
کیریشیما گفت : هردو باهوش هستن
مینا گفت : منطقی فکر میکنن
جیرو گفت : برای رهبری مناسبن
اوراراکا گفت : قابلیت اداره یک کلاس رو دارن
میدوریا : چون دوتاشون باهم قوی ان
لیلیا روبه میدوریا گفت : دقیقا به نکنه ی خیلی خوبی اشاره کردی ایزوکو
باکوگو که باز داشت اعصبانی میشد دندوناشو بهم فشرد و لیلیا متوجه اعصبانیت باکوگو شد و با قدم های شمرده و آهسته رفت سمت باکوگو و همینطور که دستش توی جیبش بود اونی یک دستشو روی سر باکوگو گذاشت اروم موهاشو نوازش میکرد و گفت : فکر کنم به بمب متحرک همیشه توی کلاستون دارین
همه خندیدن و باکوگو بیشتر اعصبانی شد اما سعی نکرد لیلیا رو پس بزنه چون واقعا یه نوازش مادرانه بود براش .
لیلیا به نوازش سرش ادامه داد که آئویاما با شوق پرسید : لیلیاساما شما چندسالتونه؟
لیلیا با لبخند روبه بچهای کلاس گفت : من ۲۳ سالمه بچه ها
همه از تعجب دهنشون باز شد که مومو گفت : وایی خانم شما خیلی جوون بنظد میرسید دقیقا همینو قد ما هستین و پوستتون خیلی شفافه واقعا میخورد ۱۹ سالتون باشه
لیلیا خندید و ادامه داد : ممنونم بچها
ایدا : هی بچها انقدر با خانم لیلیا خودمونی نباشید یکم احترام بزاریدددددد
لیلیا رو به همه ی بچها و آیدا گفت : من ترجیح میدم باهام راحت باشین و هر سوالی دارین بپرسین من اقای آیزاوا نیستم که چایی نخورده موز بردارم اخراجتون کنم بین خودمون بمونه البته ( با خنده )
همه ی بچها خندیدن حتی باکوگو و شوتو
مینتا ( همون انگوری اگه اشتباه نگفته باشم ) : خانم شما دوست پسر دارینن؟
لیلیا : نه ندارم ( با لبخند )
اوراراکا : ولی واقعا چطوری ممکنه همچین خانم به این زیبایی دوست پسر نداشته باشههه من تاحالا تو رویاهامم به خوشگلی شما ندیده بودممممم
لیلیا : هی بچها من قیافم عادیهه
که یهو زنگ خورد
لیلیا : خب بچها امیدوارم از کلاسم لذت برده باشین ، و جلسه ی بعدی تمرین داریم روزتون بخیررر
همه داشتن از مدرسه میرفتن بیرون و لیلیا هم طبق معمول داشت وارد حیاط مدرسه میشد که دید شوتو اومد پیشش
لیلیا : اوه شوتو اتفاقی افتاده
شوتو : خب راستش میتونی بهم توی یه سری از درسام کمک کنی؟
لیلیا : چرا از مومو نمیگیری؟
شوتو : برات توضیح میدم خواه الان لطفا بیا
لیلیا : باشه باشه بیا بریم کتاب خونه
* رسیدن به کتاب خونه *
بعد از رسیدن به کتاب خونه روی صندلی هاشون نشستن و شوتو دفتر کتابشو باز کرد .
لیلیا : خب نمیخوای بگی؟
شوتو : مومو از من خوشش میاد و من این حسو ندارم واسه همین خیلی سخته که بخوام با اون درس تمرین کنم پس ترجیح دادم از تو که هم بزرگتری و هم تجربه هات بیشتره توی درسا ازت کمک بگیرم خواهر
لیلیا : منطقیه خب جوجه کارو موندی؟
لیلیا و شوتو باهم ۲ الی ۳ ساعت رو درس خوندن و بعد لیلیا شوتو رو رسوند خونه و خودش رفت قبرستون و رفت سر قبر تویا و کنار قبر تویا روی زمین نشست ؛
لیلیا : سلام تویا
دوباره بغضش ترکید و دستشو روی قبر تویا میکشید پشت سر هم اشک میریخت بی خبر از اینکه دابی داره از دور دست ها بازم تماشاش میکنه .
#دابی #تودوروکی #تویا #هاکس #مای_هیرو_اکادمی #فن_فیک #شوتو #اندوور #رمان_تویا #وانشات_تویا #فن_فیک_دابی #مدرسه_قهرمانانه_من
#شاهین
- ۱۵.۷k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط