{سناریوی شماره ۸ }
{سناریوی شماره ۸ }
|| پارت اضافی¹ ||
نام سناریوی:
《 قلبی از سنگ 》
[داستان آشنایی]
نکات :
باکوگو. : ۱۸ ساله ~
میدوریا : ۱۶ ساله ~
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کلامی از نويسنده
خب خب ظاهر میدوریا یه پیرن سفید تنش با یه شلوار شیاه و قیافش هم پوشتش سفیده از سرما دماغ و گونه هاش قرمز شده و خیلی ناز تر شده و موهای سبزش توی صورتش و سرش توی زانوهاش و یه گوشه نشسته
*/ساعت ۹ شب/*
*/خیابان های از همیشه شب های شهر خلوت تر بود و مردم میخواستن سود تر به خانه های خود بروند /*
*/منطقه تجاری ! مایل با آزمایشگاه فاصله دارد تقریبا ۵-۴ساعت فاصله که با پای پیاده چند دین برابر است/*
*/پسرک تا توانسته دویده و تا از اون جای نفرین شده فاصله بگیره و دیگه به اونجا بر نگرده /*
ویس میدوریا
اندر زهن الان یک هفته هست که توی این شهر هزار چهره بزرگ هستم دارم از گشنه گی میمیرم جای زخم ها اندازه این درد نمیکنه 😮💨
----
کلامی از نویسنده
ظاهرا باکوگو کت سیاهش بر روی شونش سنگینی میکنند گوش ها و دماغش سورخ شده از شدت سرما
موهای بلوندش در باد تکان میخورد چشمان سرخش در شب میدرخشد
از امارت خود بدون محافظ خارج شده
(در واقع فرار کرده)
حالش بد بود آمده تا هوایی به سرش بخورد و حالش عوض شود دلش گرفته بغز سنگی ای در گلویش جاخوش کرده و قست ترکید و رفتن ندارد !
همان طور که راه میرفت چیزی چشمش را گرفت ...
یک نفر در گوشه ای از این خیابان سرد بیرحم
سوال های گونا گون به سر او هجوم آورد
*اون پسر مو سبز کیه ؟*
*چرا الان بیرون ؟ مگه خونه نداره*
*چرا لباسش بعضی جاهاش خونی ؟*
*چرا همه جاش باند پیچی شده ؟ *
اما در حالی که با چشمانش پسر را رسد میکرد و در زهنش سوال ها فریاد میکشیدن در چهره اش هیچ چیز معلوم نبود
ناگهان چیزی مثل بمب در زهنش ترکید *به من چه*
کمی بیش تر پسر را نگاه کرد ... رویش را بر گرداند و آهی سر داد. *بزار براش غذا بخرم*
یاد آوری : باکوگو الان ۴ سال تنهاست و ۳ سال روی پای خودش وایساده
(۵ دقیقه بعد )
باکوگو بالای سر میدوریا وایساده بود (میدوریا در همان حالت قبلی)
باکوگو(بسته غذا را نزدیک میدوریا برد و خود نیز خم شد) : هوی نفله .... این مال توعه .... بگیرش
میدوریا:...
باکوگو :(اخم ریزی میکند) آهای با تو ام (با دستش زربه ای نرم به میدوریا میزند)
(پسرک مو سبز خواب بود )
ویس میدوریا
خواب بودم خواب خواب خوابم خیلی خوب بود بعد سال ها یه خواب راحت ولی یه دفه توی اون آزمایشگاه لعنتی ظاهر شدم چرا چرا میخواستم فرار کنم میخواستم بمیرم ولی اینجا نباشم
دست و پاهام بسته بود نه نه دوباره نه همون مرد همون کسی که همیشه عامل درد و بدبختی من بود و اون ماسک مسخره ش اومد ... فقط چشمای قرمزش معلوم بود اون چشما فقط مرگ توش بود
احساس کردم یه چیزی داره میزنه روی شونم هی میزد ولی درد نداشت ؟؟؟
همه جا تاریک شد ...
بعد چشمام رو باز کردم خواب بود ؟
همین که چشمام رو باز کردم یه نفر با چشمای سرخ بهم خیره شده بود
کمی به عقب رفتم ترس در چهره ام داد میزد
کمی بیشتر نگاه کردم اون چشما قرمز داشت اونا گرم بودن اونا ترسناک نبودن ولی پر از درد بود
اون با قیافه متعجب به من خیره بود
حق داشت کار من عجیب بود ولی از لباساش معلوم که اشرافی بود
باکوگوخم شد و نشست(نشست همون جوری که خودت میدونی نشست) آهای خوبی ؟
میدوریا: عا م...ممنون آره (لبخندی سرد اما مهربان)
(باکوگو برای اولین بار بعد از اون حادثه لبخند میزند گویا از خوشحالی او خوشحال شده)
*(بعد رفت)* ... میدوریا نمیدانست چرا ولی به بدنبال او رفت با فاصله چشم گیری پشت سر او راه میرفت ولی نزدیک بود بهش
باکوگو به یه کوچه میرسه توی کوچه به ی بمبست میخوره میخواد برگرده که یه خفت گیر و یا قاتل جلوش رو میگیره
خفت گیر/قاتل: (با لحی ترس ناک )
پیدات کردم ... آخرین وارث خواندن باکوگو ... بهت تبریک میگم وقتش بری پیش پدرت و مادرت
خفت گیر/قاتل: به سمت کاتسوکی میرود و یک خنجر را در همان هین فرو می کند و کاتسوکی روی ز
زمین میافتد و زمین جاری از خون میشود
اون قاتل بدون نگاه به این که خنجر به کجا فرو رفته فرار میکند
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
لطفا نظر فراموش نشه 🎀⚘️
پارت بعد رو عصر میدم 🤍🧸⚘️😁✨️
|| پارت اضافی¹ ||
نام سناریوی:
《 قلبی از سنگ 》
[داستان آشنایی]
نکات :
باکوگو. : ۱۸ ساله ~
میدوریا : ۱۶ ساله ~
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کلامی از نويسنده
خب خب ظاهر میدوریا یه پیرن سفید تنش با یه شلوار شیاه و قیافش هم پوشتش سفیده از سرما دماغ و گونه هاش قرمز شده و خیلی ناز تر شده و موهای سبزش توی صورتش و سرش توی زانوهاش و یه گوشه نشسته
*/ساعت ۹ شب/*
*/خیابان های از همیشه شب های شهر خلوت تر بود و مردم میخواستن سود تر به خانه های خود بروند /*
*/منطقه تجاری ! مایل با آزمایشگاه فاصله دارد تقریبا ۵-۴ساعت فاصله که با پای پیاده چند دین برابر است/*
*/پسرک تا توانسته دویده و تا از اون جای نفرین شده فاصله بگیره و دیگه به اونجا بر نگرده /*
ویس میدوریا
اندر زهن الان یک هفته هست که توی این شهر هزار چهره بزرگ هستم دارم از گشنه گی میمیرم جای زخم ها اندازه این درد نمیکنه 😮💨
----
کلامی از نویسنده
ظاهرا باکوگو کت سیاهش بر روی شونش سنگینی میکنند گوش ها و دماغش سورخ شده از شدت سرما
موهای بلوندش در باد تکان میخورد چشمان سرخش در شب میدرخشد
از امارت خود بدون محافظ خارج شده
(در واقع فرار کرده)
حالش بد بود آمده تا هوایی به سرش بخورد و حالش عوض شود دلش گرفته بغز سنگی ای در گلویش جاخوش کرده و قست ترکید و رفتن ندارد !
همان طور که راه میرفت چیزی چشمش را گرفت ...
یک نفر در گوشه ای از این خیابان سرد بیرحم
سوال های گونا گون به سر او هجوم آورد
*اون پسر مو سبز کیه ؟*
*چرا الان بیرون ؟ مگه خونه نداره*
*چرا لباسش بعضی جاهاش خونی ؟*
*چرا همه جاش باند پیچی شده ؟ *
اما در حالی که با چشمانش پسر را رسد میکرد و در زهنش سوال ها فریاد میکشیدن در چهره اش هیچ چیز معلوم نبود
ناگهان چیزی مثل بمب در زهنش ترکید *به من چه*
کمی بیش تر پسر را نگاه کرد ... رویش را بر گرداند و آهی سر داد. *بزار براش غذا بخرم*
یاد آوری : باکوگو الان ۴ سال تنهاست و ۳ سال روی پای خودش وایساده
(۵ دقیقه بعد )
باکوگو بالای سر میدوریا وایساده بود (میدوریا در همان حالت قبلی)
باکوگو(بسته غذا را نزدیک میدوریا برد و خود نیز خم شد) : هوی نفله .... این مال توعه .... بگیرش
میدوریا:...
باکوگو :(اخم ریزی میکند) آهای با تو ام (با دستش زربه ای نرم به میدوریا میزند)
(پسرک مو سبز خواب بود )
ویس میدوریا
خواب بودم خواب خواب خوابم خیلی خوب بود بعد سال ها یه خواب راحت ولی یه دفه توی اون آزمایشگاه لعنتی ظاهر شدم چرا چرا میخواستم فرار کنم میخواستم بمیرم ولی اینجا نباشم
دست و پاهام بسته بود نه نه دوباره نه همون مرد همون کسی که همیشه عامل درد و بدبختی من بود و اون ماسک مسخره ش اومد ... فقط چشمای قرمزش معلوم بود اون چشما فقط مرگ توش بود
احساس کردم یه چیزی داره میزنه روی شونم هی میزد ولی درد نداشت ؟؟؟
همه جا تاریک شد ...
بعد چشمام رو باز کردم خواب بود ؟
همین که چشمام رو باز کردم یه نفر با چشمای سرخ بهم خیره شده بود
کمی به عقب رفتم ترس در چهره ام داد میزد
کمی بیشتر نگاه کردم اون چشما قرمز داشت اونا گرم بودن اونا ترسناک نبودن ولی پر از درد بود
اون با قیافه متعجب به من خیره بود
حق داشت کار من عجیب بود ولی از لباساش معلوم که اشرافی بود
باکوگوخم شد و نشست(نشست همون جوری که خودت میدونی نشست) آهای خوبی ؟
میدوریا: عا م...ممنون آره (لبخندی سرد اما مهربان)
(باکوگو برای اولین بار بعد از اون حادثه لبخند میزند گویا از خوشحالی او خوشحال شده)
*(بعد رفت)* ... میدوریا نمیدانست چرا ولی به بدنبال او رفت با فاصله چشم گیری پشت سر او راه میرفت ولی نزدیک بود بهش
باکوگو به یه کوچه میرسه توی کوچه به ی بمبست میخوره میخواد برگرده که یه خفت گیر و یا قاتل جلوش رو میگیره
خفت گیر/قاتل: (با لحی ترس ناک )
پیدات کردم ... آخرین وارث خواندن باکوگو ... بهت تبریک میگم وقتش بری پیش پدرت و مادرت
خفت گیر/قاتل: به سمت کاتسوکی میرود و یک خنجر را در همان هین فرو می کند و کاتسوکی روی ز
زمین میافتد و زمین جاری از خون میشود
اون قاتل بدون نگاه به این که خنجر به کجا فرو رفته فرار میکند
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
لطفا نظر فراموش نشه 🎀⚘️
پارت بعد رو عصر میدم 🤍🧸⚘️😁✨️
- ۲۵.۱k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط