سیلام سیلام اونقدر حمایت هاتون قشنگ و بامزه بود که اصلا گ
سیلام سیلام اونقدر حمایت هاتون قشنگ و بامزه بود که اصلا گیگیلی شدممم🥺😭 بریم برای ادامش💫
پارت۵♡(اگه نباشی...)
خوابگاه تقریبا ساکت بود، فقط صدای باد بین پنجره ها میپیچید. ایزوکو بعد ازت تمرین طولانی و دوش، با لباس راحتی نشست کنار پنجره، و سرش رو تکیه داده بود به شیشه سرد. ذهنش هنوز درگیر اون تماس لحظه ای با چشم های باکوگو بود. لمس کوتاه و برق عجیب تو چشمای باکوگو.
درست موقعی که تصمیم گرفت چراغ رو خاموش کنه، صدای در آرام بلند شد. سه ضربه کوتا. نه محکم، ولی آشنا.
ایزوکو برگشت:کاچان...؟ این وقت شب؟ باکوگو بشت در ایستاده بود، موهاش هنوز کمی خیس بود و تی شرتی سفید تنش بود اما چیزی در رفتارش عجیب بود. نه فریاد، نه غرغر، فقط ساکت، با نگاهی که بی قرار میزد. سرش پایین بود.
باکوگو:میتونم بیام تو؟
ایزوکو ساکت سر تکون داد. باکوگو وارد شد، در رو پشت سرش بست و چند قدم جلو اومد. فقط سکوت بود. هیچ کس به اندازهی میدوریا بلد نبود سکوت را پر از اضطراب کند.
باکوگو:اون چیزی که امروز گفتی... باکوگو شروع کرد و نگاهش رو از کف زمین برداشت. باکوگو:یعنی چی؟اون که گفتی حق ندارم نباشم.
ایزوکو نفسش رو حبس کرد. نگاهش رفته بود سمت چشمان قرمز روشن او. ایزوکو:من... نمیخواستم احمقانه به نظر بیاد. فقط... وقتی اون خواب رو دیدم، حس کردم... اگه واقعا یه روز نباشی، نمیدونم چطور باید.
باکوگو ناگهان جلو آمد، و با یه فاصله خیلی کم به چشمان ایزوکو خیره شد. انگار همه لایه های خشم غرور همیشگی اش در اون لحظه کنار رفته باشند.
باکوگو:بس کن، دکو. ولی حنجره اش لرزید. چشم در چشم شدند. سکوتشان سنگین بود، در دقیقه ضربان قلبشون بالا تر میرفت و بیشتر احساس میشد. ایزوکو خواست عقب برود ولی باکوگو بی اختیار کمرش رو گرفت و به خودش چسبوند. لپ های ایزوکو تا گوش سرخ شده بود. باکوگو نفس عمیقی کشید. لبخند کج خسته ای زد و گفت:میدونی، تو همیشه باعث میشی تمرکزم رو از دست بدم. حتی وقتی فقط کنارمی. ایزوکو با صدایی ریز لرزان گفت:این بار فقط کنارتم... نه روبه رو. برای یه بار هم که شده، نمیخوام رقابت کنم. چشم های باکوگو نرمتر شدند. باکوگو:اره... بدون رقابت. و بعد آرام، تقریبا ناخودآگاه، اون یکی دستش بالا رفت و نک انگشتانش گونه ایزوکو رو لمس کردند. دما بینشان بالا رفت، ایزوکو نفس کشید، آهسته، قلبش چنان تند میزد که خودش رو لو میداد. ایزوکو:کاچان... تو... باکوگو با صدایی آهسته گفت:فکر نکن این یه شوخی یا لحظه ضعیف بود. ولی اگه یه ذره دیگه اینطوری نگاهم کنی، هیچ قولی نمیتونم بدم. فاصله شان از بین رفت و همدیگه را بوسیدند. هیچ حرفی لازم نبود. فقط صدای نفس ها، و احساسی که تندتر از هر انفجاری در قلبشان پیچید. همان جا، میان نور کمرنگ و سکوت خوابگاه، ایزوکو بلاخره فهمید که کابوسش، شاید از ترس نبودن نبود... بلکه از ترس چیزی بود که در نگاه باکوگو دیده بود، حقیقتی که نمیخواست به زبان بیاورد.
اینم از پارت۵ که اصلا ببین.🛐🛐🛐
عاشقش شدم.😭🛐
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
پارت۵♡(اگه نباشی...)
خوابگاه تقریبا ساکت بود، فقط صدای باد بین پنجره ها میپیچید. ایزوکو بعد ازت تمرین طولانی و دوش، با لباس راحتی نشست کنار پنجره، و سرش رو تکیه داده بود به شیشه سرد. ذهنش هنوز درگیر اون تماس لحظه ای با چشم های باکوگو بود. لمس کوتاه و برق عجیب تو چشمای باکوگو.
درست موقعی که تصمیم گرفت چراغ رو خاموش کنه، صدای در آرام بلند شد. سه ضربه کوتا. نه محکم، ولی آشنا.
ایزوکو برگشت:کاچان...؟ این وقت شب؟ باکوگو بشت در ایستاده بود، موهاش هنوز کمی خیس بود و تی شرتی سفید تنش بود اما چیزی در رفتارش عجیب بود. نه فریاد، نه غرغر، فقط ساکت، با نگاهی که بی قرار میزد. سرش پایین بود.
باکوگو:میتونم بیام تو؟
ایزوکو ساکت سر تکون داد. باکوگو وارد شد، در رو پشت سرش بست و چند قدم جلو اومد. فقط سکوت بود. هیچ کس به اندازهی میدوریا بلد نبود سکوت را پر از اضطراب کند.
باکوگو:اون چیزی که امروز گفتی... باکوگو شروع کرد و نگاهش رو از کف زمین برداشت. باکوگو:یعنی چی؟اون که گفتی حق ندارم نباشم.
ایزوکو نفسش رو حبس کرد. نگاهش رفته بود سمت چشمان قرمز روشن او. ایزوکو:من... نمیخواستم احمقانه به نظر بیاد. فقط... وقتی اون خواب رو دیدم، حس کردم... اگه واقعا یه روز نباشی، نمیدونم چطور باید.
باکوگو ناگهان جلو آمد، و با یه فاصله خیلی کم به چشمان ایزوکو خیره شد. انگار همه لایه های خشم غرور همیشگی اش در اون لحظه کنار رفته باشند.
باکوگو:بس کن، دکو. ولی حنجره اش لرزید. چشم در چشم شدند. سکوتشان سنگین بود، در دقیقه ضربان قلبشون بالا تر میرفت و بیشتر احساس میشد. ایزوکو خواست عقب برود ولی باکوگو بی اختیار کمرش رو گرفت و به خودش چسبوند. لپ های ایزوکو تا گوش سرخ شده بود. باکوگو نفس عمیقی کشید. لبخند کج خسته ای زد و گفت:میدونی، تو همیشه باعث میشی تمرکزم رو از دست بدم. حتی وقتی فقط کنارمی. ایزوکو با صدایی ریز لرزان گفت:این بار فقط کنارتم... نه روبه رو. برای یه بار هم که شده، نمیخوام رقابت کنم. چشم های باکوگو نرمتر شدند. باکوگو:اره... بدون رقابت. و بعد آرام، تقریبا ناخودآگاه، اون یکی دستش بالا رفت و نک انگشتانش گونه ایزوکو رو لمس کردند. دما بینشان بالا رفت، ایزوکو نفس کشید، آهسته، قلبش چنان تند میزد که خودش رو لو میداد. ایزوکو:کاچان... تو... باکوگو با صدایی آهسته گفت:فکر نکن این یه شوخی یا لحظه ضعیف بود. ولی اگه یه ذره دیگه اینطوری نگاهم کنی، هیچ قولی نمیتونم بدم. فاصله شان از بین رفت و همدیگه را بوسیدند. هیچ حرفی لازم نبود. فقط صدای نفس ها، و احساسی که تندتر از هر انفجاری در قلبشان پیچید. همان جا، میان نور کمرنگ و سکوت خوابگاه، ایزوکو بلاخره فهمید که کابوسش، شاید از ترس نبودن نبود... بلکه از ترس چیزی بود که در نگاه باکوگو دیده بود، حقیقتی که نمیخواست به زبان بیاورد.
اینم از پارت۵ که اصلا ببین.🛐🛐🛐
عاشقش شدم.😭🛐
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
- ۸۱۵
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط