سیلام سیلام پیش به سوی پارت بعدی بزن بریم
سیلام سیلام پیش به سوی پارت بعدی بزن بریم.🙃💫
پارت۱۵♡(قهرمان من.)
اونقدر خنده های میدوریا قشنگ بود که قند تو دل باکوگو آب شد.🫠 و ناخودآگاه لبخند زد.
میدوریا:خنده هات خیلی قشنگه خیلی لطفا بیشتر بخند.🥺
باکوگو:باشه هرچی تو بگی(لبخند.)🫠
وبعد دست همو گرفتن و راه افتادن سمت بچه ها.
باکوگو:گفتی کلی سوال داری. نمیخوای بپرسی؟
دکو:خببببب ععااامممم. ممکنه به ذره شخصی باشه.
باکوگو:مهم نیست من جواب میدم.
دکو:دوست دارم بدونم....که...چی باعث شد به من اعتراف کنی؟(لپاش قرمز شد.)
باکوگو:راستش...یه شخصی باعث شد من اینارو بهت بگم. خب اون خودش...احساسش رو هیچوقت به کسی که واقعا دوستش داشت نگفت و خب بعدش اون آدم رو از دست داد و خب بعدش دیگه....هیچوقت اون آدم قبل نشد...خوشحال هست اما...بازم درد از دست دادن رو میشه تو چشماش خوند...
دکو:چقدر دردناک....ببین میدونم ممکنه فضولی باشه ولی خب میشه بپرسم اون کی بود و چطور عشقش رو از دست داد؟ اگه نمیخوای میتونی جواب ندی من نمیخوام مجبورت کنم.
باکوگو:بهت میگم اما بین خودمون بمونه. باشه؟
دکو:قسم میخورم به کسی هیچ چیزی نمیگم.😊
باکوگو وایساد و گفت:خب...اون...خ..خواهرم بود.
میدوریا با چشمانی متعجب و کنجکاو به باکوگو نگاه کرد. باکوگو ادامه داد:اونطوری که من ازش شنیدم اون از بچگی یه دوست داشته که همیشه ازهم محافظت میکردن و هدفاشون یکی بوده...هدفشون قهرمان شدن بوده و خب اونا باهم میرن یو ای و بعد از اینکه قهرمان های حرفه ای میشن مثل اینکه توی یکی از مبارزه ها با یکی از تبهکار ها اون پسر خودش رو فدای خواهرم میکنه و خواهرم هیچوقت خودش رو نمیبخشه اما بهش قول داده که همیشه خوشحال باشه پس سعی میکنه واقعا باشه اما....من هر موقع نگاهش میکنم متوجه اون سیاه چاله توی قلبش میشم.
دکو:صبر کن ببینم اون پسر چطوری بود این رو میدونی؟
باکوگو:فقط میدونم که موهاش سرمه ای بود چشماش یخی بود و خب خواهرم به خواطر همین صداش میکرد الماس و کوسش هم فکر کنم یخ بود.
دکو یک لحظه چشماش برق زد و با تعجب گفت:پس حقیقت داره!
باکوگو بهش نگاه کرد و گفت:چی؟
دکو:یعنی میخوای بگی راجب به عشق بین پادشاه یخ و شاهزاده شعله نشنیدی؟باکوگو:ها؟بعدش میدوریا ادامه داد:خب یک سال پیش توی یدونه مقاله خوندم دلیل اینکه اسماشون اینجوریه عشقه که به این معناست که پادشاه یخ عاشق شاهزاده شعله هست اما نمیتونه بهش برسه چون فکر میکنه شاهزاده شعله عاشق یکی دیگس در صورتی که کاملا قضیه بر عکس بوده و خب میگن عشقشون رو موقع مرگ پادشاه یخ به هم اعتراف کردن و دنیا اینو اون موقع وقتی فهمیدن واقعا حقیقت داشته به اسم دردناکترین عشق میشناسن و هنوز خیلی ها هستن که خواهر تورو از این قضیه میشناسن.
باکوگو:اتفاقا خودم یه چندتایی از اینجور خبر ها دیده بودم اما باورم نمیشد که خواهرم خودش گفت که حقیقت داره.
دکو:حتما براش خیلی سخت بوده راجب بهش توضیحات کامل بده.نکنه هنوز این قضیه عزیتش میکنه؟
باکوگو:احتمالا
دکو:اون کمک کرد ما به هم برسیم چطوره ماهم کمکش کنیم گذشته تلخش رو تبدیل به یه آینده درخشان کنه؟
باکوگو:اما اگه ما حتی تلاشمون رو بکنیم فکر نکنم بتونیم زخمش رو بهتر کنیم.دکو:هممم عا نگاه کن رسیدیم.
باکوگو:عه اره بیا زودتر بریم.دکو:یه لحظه صبر کن بهتر نیست که....خب....دستامون....میدونی فکر نکنم کار درستی باشه بهشون اینقدر زود بگیم😁
باکوگو:باهات موافقم ممکنه یه ذره معذب کننده باشه. و دستاشون رو از هم جدا کردن و رفتن به سمت بچه ها.
کیریشیما:شما دوتا تا الان کجا بودید؟
اوراراکا رفت پرید بغل دکو و دکو یکم احساس بدی بهش دست داد باکوگو میخواست از دکو دورش کنه که دکو دست باکوگو رو گرفت و فشار داد و اونم متوجه شد که منظورش چیه.
اوراراکا:تا الان کجا...صبر کن ببینم اون جای کبودی چیه روی گردنت؟
*دکو و باکوگو سرخ شدن*با این حرف اوراراکا همه تعجب کردن. شوتو:کدوم جای کبودی؟بزار ببینم. شوتو اوراراکا رو کنار زد نزدیک دکو شد و سر دکو رو اونوری کرد که بتونه گردنش رو ببینه.
شوتو:راست میگه این جای چیه دکو.
دکو که تمام صورتش سرخ شده بود گفت:ن..ن..نن..نمیدونم...😳
کامیناری:چی!نکنه شما دوتا؟؟
باکوگو و دکو که داشتن از استرس میمردن:ما چی؟!؟
کامیناری:شما دوتا؟!همه خشکشون زده بود که کامیناری میخواد چی بگه که گفت:
اهم اهم به خودتون بیاید پارت تموم شد😂
پارت۱۵♡(قهرمان من.)
اونقدر خنده های میدوریا قشنگ بود که قند تو دل باکوگو آب شد.🫠 و ناخودآگاه لبخند زد.
میدوریا:خنده هات خیلی قشنگه خیلی لطفا بیشتر بخند.🥺
باکوگو:باشه هرچی تو بگی(لبخند.)🫠
وبعد دست همو گرفتن و راه افتادن سمت بچه ها.
باکوگو:گفتی کلی سوال داری. نمیخوای بپرسی؟
دکو:خببببب ععااامممم. ممکنه به ذره شخصی باشه.
باکوگو:مهم نیست من جواب میدم.
دکو:دوست دارم بدونم....که...چی باعث شد به من اعتراف کنی؟(لپاش قرمز شد.)
باکوگو:راستش...یه شخصی باعث شد من اینارو بهت بگم. خب اون خودش...احساسش رو هیچوقت به کسی که واقعا دوستش داشت نگفت و خب بعدش اون آدم رو از دست داد و خب بعدش دیگه....هیچوقت اون آدم قبل نشد...خوشحال هست اما...بازم درد از دست دادن رو میشه تو چشماش خوند...
دکو:چقدر دردناک....ببین میدونم ممکنه فضولی باشه ولی خب میشه بپرسم اون کی بود و چطور عشقش رو از دست داد؟ اگه نمیخوای میتونی جواب ندی من نمیخوام مجبورت کنم.
باکوگو:بهت میگم اما بین خودمون بمونه. باشه؟
دکو:قسم میخورم به کسی هیچ چیزی نمیگم.😊
باکوگو وایساد و گفت:خب...اون...خ..خواهرم بود.
میدوریا با چشمانی متعجب و کنجکاو به باکوگو نگاه کرد. باکوگو ادامه داد:اونطوری که من ازش شنیدم اون از بچگی یه دوست داشته که همیشه ازهم محافظت میکردن و هدفاشون یکی بوده...هدفشون قهرمان شدن بوده و خب اونا باهم میرن یو ای و بعد از اینکه قهرمان های حرفه ای میشن مثل اینکه توی یکی از مبارزه ها با یکی از تبهکار ها اون پسر خودش رو فدای خواهرم میکنه و خواهرم هیچوقت خودش رو نمیبخشه اما بهش قول داده که همیشه خوشحال باشه پس سعی میکنه واقعا باشه اما....من هر موقع نگاهش میکنم متوجه اون سیاه چاله توی قلبش میشم.
دکو:صبر کن ببینم اون پسر چطوری بود این رو میدونی؟
باکوگو:فقط میدونم که موهاش سرمه ای بود چشماش یخی بود و خب خواهرم به خواطر همین صداش میکرد الماس و کوسش هم فکر کنم یخ بود.
دکو یک لحظه چشماش برق زد و با تعجب گفت:پس حقیقت داره!
باکوگو بهش نگاه کرد و گفت:چی؟
دکو:یعنی میخوای بگی راجب به عشق بین پادشاه یخ و شاهزاده شعله نشنیدی؟باکوگو:ها؟بعدش میدوریا ادامه داد:خب یک سال پیش توی یدونه مقاله خوندم دلیل اینکه اسماشون اینجوریه عشقه که به این معناست که پادشاه یخ عاشق شاهزاده شعله هست اما نمیتونه بهش برسه چون فکر میکنه شاهزاده شعله عاشق یکی دیگس در صورتی که کاملا قضیه بر عکس بوده و خب میگن عشقشون رو موقع مرگ پادشاه یخ به هم اعتراف کردن و دنیا اینو اون موقع وقتی فهمیدن واقعا حقیقت داشته به اسم دردناکترین عشق میشناسن و هنوز خیلی ها هستن که خواهر تورو از این قضیه میشناسن.
باکوگو:اتفاقا خودم یه چندتایی از اینجور خبر ها دیده بودم اما باورم نمیشد که خواهرم خودش گفت که حقیقت داره.
دکو:حتما براش خیلی سخت بوده راجب بهش توضیحات کامل بده.نکنه هنوز این قضیه عزیتش میکنه؟
باکوگو:احتمالا
دکو:اون کمک کرد ما به هم برسیم چطوره ماهم کمکش کنیم گذشته تلخش رو تبدیل به یه آینده درخشان کنه؟
باکوگو:اما اگه ما حتی تلاشمون رو بکنیم فکر نکنم بتونیم زخمش رو بهتر کنیم.دکو:هممم عا نگاه کن رسیدیم.
باکوگو:عه اره بیا زودتر بریم.دکو:یه لحظه صبر کن بهتر نیست که....خب....دستامون....میدونی فکر نکنم کار درستی باشه بهشون اینقدر زود بگیم😁
باکوگو:باهات موافقم ممکنه یه ذره معذب کننده باشه. و دستاشون رو از هم جدا کردن و رفتن به سمت بچه ها.
کیریشیما:شما دوتا تا الان کجا بودید؟
اوراراکا رفت پرید بغل دکو و دکو یکم احساس بدی بهش دست داد باکوگو میخواست از دکو دورش کنه که دکو دست باکوگو رو گرفت و فشار داد و اونم متوجه شد که منظورش چیه.
اوراراکا:تا الان کجا...صبر کن ببینم اون جای کبودی چیه روی گردنت؟
*دکو و باکوگو سرخ شدن*با این حرف اوراراکا همه تعجب کردن. شوتو:کدوم جای کبودی؟بزار ببینم. شوتو اوراراکا رو کنار زد نزدیک دکو شد و سر دکو رو اونوری کرد که بتونه گردنش رو ببینه.
شوتو:راست میگه این جای چیه دکو.
دکو که تمام صورتش سرخ شده بود گفت:ن..ن..نن..نمیدونم...😳
کامیناری:چی!نکنه شما دوتا؟؟
باکوگو و دکو که داشتن از استرس میمردن:ما چی؟!؟
کامیناری:شما دوتا؟!همه خشکشون زده بود که کامیناری میخواد چی بگه که گفت:
اهم اهم به خودتون بیاید پارت تموم شد😂
- ۳۵۸
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط