عاشقت نیستم 🥀
عاشقت نیستم 🥀
پارت 1
منو کاچان از بچگی باهم دیگه بودیم و باهمدیگه بزرگ شدیم
این احساساتی که من دارم بهش کاملا دور از رفتارمه
همیشه کاچان رو تحسین میکردم
همیشه برام پرتویی از نور بود محکم و استوار
با اینکه بد حرف میزد ولی احساساتش صادقانه بودن و من میخواستم بخشی از من برای احساسات اون باشن
ولی هرچقدر بزرگ تر میشدیم شکاف عمیق بیمون بیشتر و بیشتر میشد
انگار که اگه میخواستم به جلو حرکت کنم چیزی جز سقوط برام ظاهر نمیشد
همیشه میخواستم قهرمان بشم چون اون میخواست قهرمان بشه میخواستم در هرلحظه کنارش باشم میخواستم بهش کمک کنم در هر لحظه ای از زمان میخواستم به من توجه کنه محبت کنه و بهم نیاز داشته باشه ولی اینا فقط رویایی بیش نیستند هیچوقت قرار نیست این اتفاق بیوفته خیلی خوب کاچان رو میشناسم و میدونم که اون از من بدش میاد در حدی که نمیتونم باور کنم هرچقدر که توی این باتلاق لعنتی دست و پا میزنم که بتونم کمی بهش نزدیک بشم بیشتر فرو میرم و نمیتونم بیرون بیام
صدای زنگ....
ای وای حواسم پرت شد و زنگ خورد باید بیشتر حواسمو جمه کنم
کاچان میاد سراغ دکو
اویی دکو لعنتی تو چه مرگته ثبت نام کردی برای قهرمانی؟! تو که کوسه ای نداری احمق میخوام بدونم چطوری از اون مغزت استفاده میکنی
صدای خنده 3 نفره
میدوریا: باز شروع شد چیکار کنم هم میخوام بهش برگردم و هم میخوام که ناراحت نشه. واقعا فشار رومه
ولش کن فقط به حرباشون توجه نمیکنم و میرم از در بیرون و تمام نجات پیدا میکنم
باکوگو: هویی نفله سرتو انداختی پایین کدوم گوری میری؟! هی اون چیه دستت
و دفترچه میدوریا رو میدزده
میدوریا: پس بده همین الان
باکوگو: اوهههه نه بابا!! حتما چیز مهمیه که داری براش له له میزنی بزار ببینم چی توشه
و تا دفتر رو باز میکنه میدوریا به دفتر ضربه میزنه و باعث میشه که بیوفته توی حوض کنار پنجره
باکوگو: مینم احمقی چیزی هستی مگ چی توش بود که حاضر شدی از بین ببریش ولی من نخونم
میدوریا؛: من کلا نمیخوام کسی بخونه و شخصیه(جدی)
باکوگو: یاشه بابا از یه بچه احمقی از تو دودی بلند نمیشه حتما ی جیز ابکی بوده مهمی نیست چون خودت همچین مالی نیستی
و میرن
میدوریا: یعنی خیلی باهاش بد حرف زدم؟! از دستم ناراحت شده؟! ای وای دفترچم
اخ اخ خیس خیس شده خوب شد ندیدش که راز هامو توش نوشتم اکه به صفحه خودش میرسید منو کشته بودش
تصورات میدوریا
باکوگو: تو ب من حس داری!؛(عصبانی)
میدوریا: ببین کاچان برات توضیح میدم...
ــ خفه شو عوضی اصلا خجالت نمیکشی از من خوشت میاد لعنتی.. بزنم فکتو خورد کنم
همه بچه های کلاس: چی میدوریا به باکوکو حس داره؟! ای چه چندش ترکیبشون بد نیست بچه کتک خور با اونی که کتک میزنه
ــ اینا همش بخاطر توعع میدوریاااااااااا اتش سوزاااااااان بمیــــــــــــــر
البته اینا اتفاق نیوفتاد خدارو شکر.. 1
پارت 1
منو کاچان از بچگی باهم دیگه بودیم و باهمدیگه بزرگ شدیم
این احساساتی که من دارم بهش کاملا دور از رفتارمه
همیشه کاچان رو تحسین میکردم
همیشه برام پرتویی از نور بود محکم و استوار
با اینکه بد حرف میزد ولی احساساتش صادقانه بودن و من میخواستم بخشی از من برای احساسات اون باشن
ولی هرچقدر بزرگ تر میشدیم شکاف عمیق بیمون بیشتر و بیشتر میشد
انگار که اگه میخواستم به جلو حرکت کنم چیزی جز سقوط برام ظاهر نمیشد
همیشه میخواستم قهرمان بشم چون اون میخواست قهرمان بشه میخواستم در هرلحظه کنارش باشم میخواستم بهش کمک کنم در هر لحظه ای از زمان میخواستم به من توجه کنه محبت کنه و بهم نیاز داشته باشه ولی اینا فقط رویایی بیش نیستند هیچوقت قرار نیست این اتفاق بیوفته خیلی خوب کاچان رو میشناسم و میدونم که اون از من بدش میاد در حدی که نمیتونم باور کنم هرچقدر که توی این باتلاق لعنتی دست و پا میزنم که بتونم کمی بهش نزدیک بشم بیشتر فرو میرم و نمیتونم بیرون بیام
صدای زنگ....
ای وای حواسم پرت شد و زنگ خورد باید بیشتر حواسمو جمه کنم
کاچان میاد سراغ دکو
اویی دکو لعنتی تو چه مرگته ثبت نام کردی برای قهرمانی؟! تو که کوسه ای نداری احمق میخوام بدونم چطوری از اون مغزت استفاده میکنی
صدای خنده 3 نفره
میدوریا: باز شروع شد چیکار کنم هم میخوام بهش برگردم و هم میخوام که ناراحت نشه. واقعا فشار رومه
ولش کن فقط به حرباشون توجه نمیکنم و میرم از در بیرون و تمام نجات پیدا میکنم
باکوگو: هویی نفله سرتو انداختی پایین کدوم گوری میری؟! هی اون چیه دستت
و دفترچه میدوریا رو میدزده
میدوریا: پس بده همین الان
باکوگو: اوهههه نه بابا!! حتما چیز مهمیه که داری براش له له میزنی بزار ببینم چی توشه
و تا دفتر رو باز میکنه میدوریا به دفتر ضربه میزنه و باعث میشه که بیوفته توی حوض کنار پنجره
باکوگو: مینم احمقی چیزی هستی مگ چی توش بود که حاضر شدی از بین ببریش ولی من نخونم
میدوریا؛: من کلا نمیخوام کسی بخونه و شخصیه(جدی)
باکوگو: یاشه بابا از یه بچه احمقی از تو دودی بلند نمیشه حتما ی جیز ابکی بوده مهمی نیست چون خودت همچین مالی نیستی
و میرن
میدوریا: یعنی خیلی باهاش بد حرف زدم؟! از دستم ناراحت شده؟! ای وای دفترچم
اخ اخ خیس خیس شده خوب شد ندیدش که راز هامو توش نوشتم اکه به صفحه خودش میرسید منو کشته بودش
تصورات میدوریا
باکوگو: تو ب من حس داری!؛(عصبانی)
میدوریا: ببین کاچان برات توضیح میدم...
ــ خفه شو عوضی اصلا خجالت نمیکشی از من خوشت میاد لعنتی.. بزنم فکتو خورد کنم
همه بچه های کلاس: چی میدوریا به باکوکو حس داره؟! ای چه چندش ترکیبشون بد نیست بچه کتک خور با اونی که کتک میزنه
ــ اینا همش بخاطر توعع میدوریاااااااااا اتش سوزاااااااان بمیــــــــــــــر
البته اینا اتفاق نیوفتاد خدارو شکر.. 1
- ۱۶۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط