بادیگارد من

𝐌𝐲 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝
(𝐏𝐚𝐫𝐭 49)
ات: اگه یه کاری بگم میتونی برام ردیفش کنی؟
تهیونگ: چه کاری؟
ات: حالا تو قول بده که ردیفش میکنی...
تهیونگ: نباید بدونم؟
ات: د بگو قول میدمممم
تهیونگ: "خندید" اگه در توانم باشه درخواستت،چشم قول میدم
ات: خب "لبخند" من میخوام امروز کاری کنم یونا باهام آشتی کنه...
تهیونگ: خب؟
ات: امروز قراره بهش زنگ بزنم راضیش کنم ببرمش کافه ی floor
تهیونگ: خب؟
ات: و خب یه نقشه ای دارم که یه توشولو شما باید کمکم کنید "با لحن کیوت سرشو انداخت پایین و با انگشت هاش بازی میکرد"
تهیونگ: حالا این یه توشولو کار چیه که من باید انجام بدم برای کیوتچه؟ "دستشو گذاشت زیر چونش"
ات: "با حرف کیوتچه خنده اش گرفت" خب من میخوام تقریبا یه جورایی با دیدن کراشش که طرفدار پرو پاقرصش هست سورپرایزش کنم.... یعنی جونگ کوک....
تهیونگ: خب؟
ات: ای خب و کوفت.... یعنی تو باید به جونگ کوک بگی که بیاد به اون کافه دوتاتون بیاید پیش ما بشینید ولی جونگ کوک با ماسک تا یونا فعلا نشناستش بعدش خودم قراره سورپرایزش کنم و بعدش اگه خدا بخواد باهامون خانم لوس لوسی آشتی میکنه😒😂
تهیونگ: عجب نقشه ای کشیدی.... فک میکنی به این راحتیاس جونگ کوک راضی کنم؟ اون خیلی کله شقه و لجباز فک نکنم قبول کنه😂
ات: "یدونه زدم به بازوش" عههه خب جنابعالی رفیقش مگه نیستی؟ خو راضیش کن دیگههه
تهیونگ: اگه قبول نکرد چی؟
ات: خب.... میمونه صد سال دیگه باهام آشتی کنه دیگه "سرشو با ناراحتی میندازه پایین"
تهیونگ: "لبخندی زد و از چونش گرفت و اورد بالا صورتشو"
نگران نباش شوخی کردم.... راضی میشه چون قبلا بهم گفته بود که تو و دوستت دیده و خب یه جورایی رو دوستت کراش زده...
ات: واقعا؟! "چشماش برق زد"
تهیونگ: اوهوم...
ات: مرسییی تو بهترین بادیگارد دنیایییی
"با ذوق پرید بغل تهیونگ و سریع ازش جدا شد و بدو بدو از پله ها رفت بالا تو اتاقش....تهیونگ به این کار ات خندید و زیر لبی گفت دیوونه ی دوست داشتنی
ات موبایلش رو برداشت و نشست رو تخت و نفس عمیقی کشید و شماره ی یونا رو گرفت و بهش زنگ زد....نگران بود جوابشو نده....ولی بعد چند بوق با لحن تقریبا سردی جوابشو داد"
ات: سلام جیگرم
یونا: سلام....
ات: خوبی؟
یونا: ممنون...
ات: بیخیال انقد سرد و بی جنبه نباش دیگههه
یونا: ...
ات: هعی.... میخواستم بگم امروز میای بریم همین کافه جدیده که تازه باز کردن سمت میدان گوجو؟
یونا: ساعت چند....
ات: 5 اینا...
یونا: نه سرم شلوغه...
ات: دروغ نگو من که میدونم الان چون باهام قهری مثلا داری اینطوری میکنی.... لطفا بیا دیگههه
یونا: هعی.... باش...
ات: پس اونجا میبینمت خدافظ
"گوشیو قطع کرد و لبخندی از خوشحالی زد"
دیدگاه ها (۱)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

چندپارتی جونگ کوک

Iove and the moonPart37کوک: زود باش یونا من رفتمممممیونا: ام...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط