murder of love part7

یک گردهمایی کوچک که عمو با نام " جلسه برنامه ریزی " از ان یاد میکرد در طبقه پایین در حال برگزاری بود .
عمو کیوان : برنامه ریزی بهترین و مطمعن ترین کاریه که هر فرد باید تو زندگیش انجام بده ! چه در مشکلات ، چه اختلافات و چه زندگی روزمه »

یادم نبود بهتون بگم ، عمو کیوان عاشق سخنرانیه !

ادامه داد : باید هرکدوممون یه برنامه مشخصی داشته باشیم ، میدونم که زمان کمه و ماهم صرفا به خاطر دلخوشی و تفریح نیومدیم اینجا ، در جریان هستید که !

چهره ی زنعمو یکم گرفته شد .

جلسه به اصطلاح برنامه ریزی بعد چند ساعت بالاخره تموم شد که لازم هست بگم تنها نظر قابل احترام تفکرات عمو کیان بود و در نهایت قرار بر این شد که در این دو هفته ای اینجا مستقر هستن یک هفته اول را فارغ از هر هرگونه مشکلات دیگری به استراحت و زندگی خودشان در زادگاهشان مشغول باشند .

مثل اینکه نصف کسایی که برنامه داشته اند خارج از محیط خانه بود و این به نفع من تموم میشد . رویا و ترنم طبقه بالا بودند و به غیر از انها تنها ساکنین خانه من و مامان و کیارش بودیم .
کمی بعد که روی کاناپه بی هوا مشغول تعویض کانال های تلویزیون بودم رویا با کیف گیتارش از پله ها سمت در خروجی قدم گذاشت . خودشه ! الان ترنم تنها طبقه بالا مونده و کیارش هم روی کاناپه به خواب رفته و مامان ... مامان کجاست ؟

همان لحظه مامان از راهرو امد داخل . حتی نمیدونستم که خانه نبود !
با خودش زمزه کنان حرف میزد ، طوری که هیچ چیزی متوجه نمیشدم .
روی مبل تک نفره کنار من نشست و خطاب به من گفت : کنترل رو بده کلی کار دارم .

+ فک میکردم برنامه دارید ، کنترل رو میخواین چیکار ؟
_ اره برنامه دارم !
+ چه برنامه ای ؟
_ تلویزیونی !

تحت تاثیر قرار گرفتم !

الان بهترین فرصت برای رفتن پیش ترنم بود ! پاشدم و با گفتن " میرم یکم به کتاب سر و سامان بدم " سمت پله های اتاقم قدم گذاشتم . مثل اینکه مامان متوجه وجود ترنم در اتاق من نبود و این خودش یکی از وجه های خوش شانسیم به حساب می امد.

اتاقم با انتهای پله ها فاصله زیادی نداشت ، اولین اتاق بعد پله ها .

دسته در را سر جایش چرخاندم و در رو به داخل باز شد .

با چیزی که دیدم همزمان سه احساس کنجکاوی خشم و تعجب را درونم دیدم !

ترنم روی صندلی من نشسته بود و کامپیوترم را هم باز کرده و بود به نظر میرسید دنیال چیزی درون ان است که البته به خاطر این که پشت کامپیوتر به طرف من بود نمیتوانستم چیزی ببینم .

قبل اینکه بتواند دست به کاری بزند قدمی جلو گذاشتم و توانستم تنها نگاه گذرایی به چیزی که ترنم میدید بندازم چون بلافاصله صفحه را بست .

+ داشتی چیکار میکردی ؟
دستپاچه شدنش به وضوح قابل دید بود .
_ هی .. هیچی من ... فقط میخواستم .. ببینم چی داره .

قانع نشدم . البته خب دیده بودم که اکثر افراد بی دلیل بین فایل های کامپیوتر یا برنامه های گوشی و حتی وسایل یک کیف دستی مشغول دید رسانی هستند .

_ تو چرا اومدی اینجا ؟
هنوز از لرزش صدایش کم نشده بود ، انقدر باعث شدم بترسد !
+ چرا اومدم تو اتاق خودم ؟
چشمانش گرد شدند .
_ اتاقت ؟ ام .. فکر میکردم اتاق رویاست خب اون اینجا بود .
+ مجبور شدیم هم اتاقی شیم ، خب داشتی دنبال چیزی میگشتی ؟ شاید بتونم تو رسیدن بهش کمکت کنم .

به وضوح شاید پریدن رنگ صورتش شدم اما چرا انقدر استرس داشت ؟ درحالی که سعی داشت ترس و اضطرابش را پنهان کند گفت : نه ، با باور کن فقط ، هوف فقط یکم داشتتم فوضولی میکردم که یه داستان نیمه تموم رو تو بخش وورد های کامپیوترت پیدا کردم . خودت نوشتیش ؟

برا اینکه از ترسش کمتر شود لبخند زدم و سرم را تکان ریزی دادم .
خب دیگه اتلاف وقت کافی بود باید میفهمیدم که چرا ازم فاصله گرفته یا چرا میترسد
دیدگاه ها (۰)

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_19 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄باه...

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: نهو بعد از اینکه همه چیو...

وقتی درسش بد بود و..

{عشق فراموش شده}[P9]+ بله بله درسته. به همین اسمهپیرزن :خب ب...

معامله p32جونگ‌کوک بعد از اینکه به کیارش شیر داد، او را آرام...

مهمونی خطرناک پارت =11ویو ات:آسانسور در طبقه ۲۴ ام ایستاد و ...

پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۸۸ویو راوی نورا با ...

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بود🔑پارت ۲موقع تمرین شد کوک...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط