پارت ۳۷
روز بعد. خانه خانواده اوسامو ساعت۱۹:۰۰
چویا و دازای داخل ماشین نشسته بودن و چویا داشت خودشو آماده می کرد سوالاتی میپرسید که بتونه رفتارای بهتری داشته باشه
البته همه این اقدامات رو همون روزی که دازای اطلاع داد قراره خانوادشو ببینه انجام داد
فلش بک به دیشب
چویا با دقت به حرف های دازای گوش میکرد
به اینکه دوست پسرش و خانوادش جزو بهترین شرکت های مد و تولید پارچه و صادرات کشور هستن و خودش هم شرکت جداگانه از پدرش داشت
و اینکه پدرش آدم سخت گیر و منظمیه
مادرش که تنی نیست اما قدر یه مادر تنی دازای باهاش صمیمی بود و دوسش داشت آدمی بود که از بیرون جدیه اما کافیه دلش رو ببری از مادر هم مهربون تر میشه گوش میکرد
و سوالاتی که ممکنه ازش بپرسن
مثل شغلت چیه؟ چرا پسر مارو انتخاب کردی؟و البته سوالاتی مثل
دازای: خوب آقای ناکاهارا برای بچه چی کار میخوایید بکنید به هر حال ما آرزو داشتن نوه رو داریم
چوبا:داااازاااییییی این چه سوال مسخره ایه
دازای:خوب به هر حال سواله
چویا با گونه های سرخ و لحن آروم جوابش رو داد
چویا:حتی اگه بچه ای هم نباشه من نمی ذارم اون هیچوقت تنها بمونه همیشه کنارشم حتی بعد از مرگم این قول من به اونه
دازای نقاب نقش مادرش رو برمیداره و با قلبی که از خوشحالی میتپه نزدیکش میشه و میگه: این قولت خیلی قشنگه چویا
نزدیکتر میشه و در ادامه میگه:عاشقتم چویا
لب هاشو روی لب های اون میذاره یه تماس که هم عشق رو نشون میده هم آرامش
پایان فلش بک
از ماشین پیاده شدن و وارد حیاط ویلا شدن با اینکه خانواده ای در قشر مرفح بودن اما علاقه ای به نشستن تو خونه های میلیونی نداشتن و ساده نشینی رو ترجیح میدادن
دازای*قبل از به صدا در آوردن زنگ به چویا نگاه کردم دیدم درگیر درست کردن کراواتشه دستاش رو گرفتم و متوجه سرد بودنشون شدم تا به حال ندیده بودم انقدر استرس داشته باشه با دست دیگم گوشه کراواتش رو گرفتم و کمی شلش کردم که صداش در اومد
چویا:چی کار میکنی کلی زحمت کشیدم تا صاف و محکم سرجاش وایسه
دازای:میدونم میخوای عالی و بینقص بنظر برسی اما من عاشق چیبی بامزه مهربون و عصبی خودم شدم نه یه چویای خشک و بی نقص البته اونم زیباس اما من خودتو دوست دارم
چویا:باشه هرچی تو بگی....بهتره زنگ و بزنی
دازای:باشه
چویا*با اینکه خودش داره منو آروم میکنه اما خودشم استرس داره اندازه من نه اما داره اینو از لرزش کمی که دستاش داشت فهمیدم زنگ و زد و یه مرد در رو باز کرد
_ارباب جوان خوش اومدید
دازای:ممنون هایرو...چویا بیا تو
_خوش اومدید آقا
چویا:ممنون
دازای: همه خونن؟
_بله ارباب جوان همه داخل هستن
بروبچ اگه خوشتون اومد لایک و کامنت یادتون نره ناشناس هم گذاشتم اگه خواستید نظراتتون رو اونجا بدید
چویا و دازای داخل ماشین نشسته بودن و چویا داشت خودشو آماده می کرد سوالاتی میپرسید که بتونه رفتارای بهتری داشته باشه
البته همه این اقدامات رو همون روزی که دازای اطلاع داد قراره خانوادشو ببینه انجام داد
فلش بک به دیشب
چویا با دقت به حرف های دازای گوش میکرد
به اینکه دوست پسرش و خانوادش جزو بهترین شرکت های مد و تولید پارچه و صادرات کشور هستن و خودش هم شرکت جداگانه از پدرش داشت
و اینکه پدرش آدم سخت گیر و منظمیه
مادرش که تنی نیست اما قدر یه مادر تنی دازای باهاش صمیمی بود و دوسش داشت آدمی بود که از بیرون جدیه اما کافیه دلش رو ببری از مادر هم مهربون تر میشه گوش میکرد
و سوالاتی که ممکنه ازش بپرسن
مثل شغلت چیه؟ چرا پسر مارو انتخاب کردی؟و البته سوالاتی مثل
دازای: خوب آقای ناکاهارا برای بچه چی کار میخوایید بکنید به هر حال ما آرزو داشتن نوه رو داریم
چوبا:داااازاااییییی این چه سوال مسخره ایه
دازای:خوب به هر حال سواله
چویا با گونه های سرخ و لحن آروم جوابش رو داد
چویا:حتی اگه بچه ای هم نباشه من نمی ذارم اون هیچوقت تنها بمونه همیشه کنارشم حتی بعد از مرگم این قول من به اونه
دازای نقاب نقش مادرش رو برمیداره و با قلبی که از خوشحالی میتپه نزدیکش میشه و میگه: این قولت خیلی قشنگه چویا
نزدیکتر میشه و در ادامه میگه:عاشقتم چویا
لب هاشو روی لب های اون میذاره یه تماس که هم عشق رو نشون میده هم آرامش
پایان فلش بک
از ماشین پیاده شدن و وارد حیاط ویلا شدن با اینکه خانواده ای در قشر مرفح بودن اما علاقه ای به نشستن تو خونه های میلیونی نداشتن و ساده نشینی رو ترجیح میدادن
دازای*قبل از به صدا در آوردن زنگ به چویا نگاه کردم دیدم درگیر درست کردن کراواتشه دستاش رو گرفتم و متوجه سرد بودنشون شدم تا به حال ندیده بودم انقدر استرس داشته باشه با دست دیگم گوشه کراواتش رو گرفتم و کمی شلش کردم که صداش در اومد
چویا:چی کار میکنی کلی زحمت کشیدم تا صاف و محکم سرجاش وایسه
دازای:میدونم میخوای عالی و بینقص بنظر برسی اما من عاشق چیبی بامزه مهربون و عصبی خودم شدم نه یه چویای خشک و بی نقص البته اونم زیباس اما من خودتو دوست دارم
چویا:باشه هرچی تو بگی....بهتره زنگ و بزنی
دازای:باشه
چویا*با اینکه خودش داره منو آروم میکنه اما خودشم استرس داره اندازه من نه اما داره اینو از لرزش کمی که دستاش داشت فهمیدم زنگ و زد و یه مرد در رو باز کرد
_ارباب جوان خوش اومدید
دازای:ممنون هایرو...چویا بیا تو
_خوش اومدید آقا
چویا:ممنون
دازای: همه خونن؟
_بله ارباب جوان همه داخل هستن
بروبچ اگه خوشتون اومد لایک و کامنت یادتون نره ناشناس هم گذاشتم اگه خواستید نظراتتون رو اونجا بدید
- ۱۰.۳k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط