رمان منیم‌گوزل سِئوگیلیم / الهه پورعلی

پارت چهارم منیم گوزل سِئوگیلیم


صدای اعتراض قدیر بلند شد که گفت:
- Sesiniz uçağın dibine kadar indi
(آروم‌تر صدات تا ته هواپیما رفت)
هنوز ته‌خنده‌ی شیطنت‌آمیز در صدای کایان موج می‌زد که رو به پدر طوری که نویان نیز بشنود گفت:
- Bizim evin damadının da bu şeylere alışması lazım
( دوماد خانواده ما باید به این چیزها عادت کنه)
و دوباره خنده را از سر گرفت، نویان همچنان دست در گوش به سمتش برگشته و گفت:
- Senin lehine hiçbir şey yok
- (یک به هیچ به نفع تو)
خنده کایان پررنگ‌تر شد و همان لحظه بود که هواپیما از حرکت ایستاده و همگی یک به یک آماده پیاده شدن، شدند، قدیر و کایان به همراه نویان برای گرفتن چمدان‌ها جلوتر به راه افتادند و پشت سرشان آسیه به همراه دختران وارد سالن شدند.
آسیه با دیدن بکتاش و خانواده‌اش لبخندی زد و با تکان دستش به سمتشان حرکت کرد، بکتاش برادر بزرگ‌تر قدیر به همراه همسرش راحله و دخترانش سوگل و آسلی و چند مرد سیاه‌پوش که آن‌ها را بادیگارد می‌خواندند، در سالن انتظار ایستاده بودند و با دیدن آسیه و دختران به سمتشان حرکت کردند.
یکی- یکی مشغول احوالپرسی شدند که بکتاش گفت:
- پس قدیر کو؟
آسیه انگشتش را به سمتشان گرفته و گفت:
- دارن میان.
هوای گرم تابستان باعث شده بود سالن نیز گرم شود، هرچند که کولرها روشن بودند اما هوای داغ موجب بی اهمیت شدن کولرها می‌شد، اِمَل به سرعت با سوگل گرم گرفت، چرا که هر دو هم‌سن بودند اما تنها چیزی که هویدا بود، زبانشان بود که هیچ‌یک زبان یکدیگر را به طور کامل بلد نبودند.
آسلی نیز مشخص بود از دنیز خوشش آمده یکی دوسال فاصله سنی داشتند اما باز هم می‌توانستند به غیر از دخترعمو برای هم دوستان خوبی باشند.
آسیه که هنوز کنار راحله ایستاده بود، دستی به موهای بیرون ریخته از شالش کشیده و آن‌ها را مرتب کرده و گفت:
- راستی عمه خانوم چه‌طورن حالشون خوبه؟
راحله با چشمانی خمار و موهای مش شده که از زیر شال کامل مشخص بود با تکبر نگاهی به قدیر انداخت که بکتاش به استقبالش رفته و همدیگر را درآغوش کشیده بودند.
رو به آسیه تنها کلمه‌ای که گفت این بود:
- خوبن!
کنار قدیر نویان بود که راحله با دیدن سوزان و ایل‌ناز کنارش متوجه شد که همسر اوست، اما در سمت راستش کایان با سر و وضعی به قول خودش مد روز که پیراهنش تا دو دکمه باز بوده و آستین‌های پیراهن روی دست‌هایش افتاده بود دید، با این که او را برای اولین بار بود که می‌دید اما چهره‌ی زیبای کایان نشانگر شباهت بیش‌از اندازه‌اش به آسیه بود، سری تکان داده و رو به آسیه گفت:
- پس آقای دکتر ایشونن.
و در دل زمزمه کرد:
- تنها شبیه دکترا نیست!
آسیه به سمت کایان برگشته و با دیدنش که حالا دنیز را در آغوش گرفته بود سرش را به علامت مثبت تکان داد و با افتخار گفت:
- بله راحله‌جان، کایان پسرم ایشونه!
راحله با نگاهی تمسخرآمیز دوباره نگاهی به کایان کرد که در چند قدمی‌شان بود و صدایش هم‌زمان شد با برگشتن همه به سمتش.
کایان با لبخند شیرین و شوخش نگاهی به جمع کرده، لبانش را جمع کرد و سپس دستش را بالا برده و گفت:
- Merhaba !
(سلام)
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 37جشن قصر از چیزی که ویولت تصور می‌ک...

p3 ( اسلاید دوم لباس کنجی و اسلاید سوم لباس بنگچان واسلاید چهارم لباس یونا و اسلایداخر میکاپ یوناعه)

....پارت سیزدهم....

𝖕𝖆𝖗𝖙۵سه روز بعد، قصر مروارید غرق در چراغ‌های طلایی شد.ملکه ت...

⚖️ وکیل من ⚖️پارت ۵ — جلسه‌ی اول دادگاه چند روز بعدصبح زود، ...

فصل دهم _ خانواده ای که سویون را درک نمی‌کند صدای شکستن شیشه...

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_7فصل...

### پارت نهم: پرواز در آسمان بارانیدویدن روی پشت‌بام خیس، با...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط