رمان منیم گوزل سئوگیلیم/ الهه پورعلی
پارت ششم منیم گوزل سِئوگیلیم
با خروجشان از سالن اصلی بکتاش به ماشینی که بادیگارد راننده آن بود اشاره کرده و رو به قدیر گفت:
- بفرمایید سوارشین!
قدیر با قدردانی تشکر کرده و خانواده خود را خواند، خود جلوتر نشسته و سوزان، نویان و اِمَل صندلی عقب نشستند سوزان ایلناز را بغل گرفته و قدیر دنیز را کنار خود نشاند و ماشین به حرکت درآمد.
بکتاش نیز با خانواده خود سوار ماشین مدلبالا و قرمز رنگش شدند، این میان آسیه و کایان مانده بودند که بکتاش گفت:
- زنداداش بفرمایید، اینجا جا هست.
آسلی کنار مادرش صندلی جلو نشسته و کایان و آسیه عقب نشستد.
آخرین فردی که مانده بود سوگل بود که نشست و خود را جمع کرد، چراکه کایان با آن هیکل ورزیده، صندلی وسط نشسته بود، سوگل با اینکه جثه کوچکی داشت اما کاملا جمع شده و نفسی عمیق سرداد که صدای کایان به گوشش رسید، کایان به سمت چپش که سوگل نشسته بود برگشته و با دیدنش که گویی بسیار موذب بود به آرامی گفت:
- Üzgünüm, çok geç oldu
(ببخشید جات خیلی تنگ شد)
سوگل متوجه جملهاش نشده بود، درحالی که جمله کایان را زیر لب زمزمه میکرد با خود گفت:
- خب چهارتا فیلم ترکی میدیدی که حالا اینطوری مثل بز نگاهش نکنی! چی گفت اصلا؟
و بعد ابروهایش را جمع کرد.
چشم کایان هنوز به او بود که با دیدن اخمانش لبخند همیشگی و شیطنت آمیزش روی لبش نشست و همانطور آرام گفت:
- Türkçe biliyor musun
(ترکی بلدی؟)
چشمان سوگل برق زد بالاخره معنی این جمله را فهمیده بود سرش را تکان داده و گفت:
- خیلی کم!
کایان به سمت جلو برگشته و نگاهش را به خیابان دوخت و با روی بشاش گفت:
- Sorun değil, öğrenirsin
(عیب نداره یاد میگیری)
و سوگل را دوباره با کلی علامت سوال مواجه کرد، همان موقع صدای بکتاش بلند شد که گفت:
- Ne var doktor, sizi görmeyi sabırsızlıkla bekliyordum
(چه خبر آقای دکتر مشتاق دیدارت بودم)
کایان سعی کرد صدایش را صاف کند پس از این رو، دستی به موهای پرپشت و سیاهش کشیده و درحالی که با گوشی خود ور میرفت گفت:
- Teşekkür ederim amca, seninle tanışmayı sabırsızlıkla bekliyordum
(ممنون عموجان منم مشتاق دیدار شما بودم)
بکتاش صحبت را از سرگرفت و از تحصیلات و کار کایان جویا شد تا این که به مقصد رسیده و همگی از ماشین پیاده شدند.
اتومبیل جلوی یک ویلای بزرگ شبیه به کاخ ایستاده بود، نمای بیرونی عمارت بسیار چشمنواز بوده و چشمانداز زیبایی داشت.
آسیه که تا به امروز تنها چندبار به این عمارت قدم گذاشته بود در دل گفت:
- اینجا سهم هممون بوده! چه حیف که توی این مدت نیومدیم!
همان حین ماشین بادیگارد نیز ایستاد و بقیه از ماشین پیاده شدند. کایان بدون توجه به ویلا نگاهی به اطراف انداخت و نویان را مشغول صحبت دید، به آرامی کنارش ایستاده و انگشتش را یکآن در کمر او فرو برد، همزمان صدای نویان بلند شده و خنده بیامان کایان شروع شد.
دست نویان در کمرش بود کایان که میدانست بسیار قلقلکیاست گاهی اوقات امانش نمیداد!
همه به سمت صدای خنده کایان برگشتند که کایان با چشمغره قدیر روبه رو شد.
با خروجشان از سالن اصلی بکتاش به ماشینی که بادیگارد راننده آن بود اشاره کرده و رو به قدیر گفت:
- بفرمایید سوارشین!
قدیر با قدردانی تشکر کرده و خانواده خود را خواند، خود جلوتر نشسته و سوزان، نویان و اِمَل صندلی عقب نشستند سوزان ایلناز را بغل گرفته و قدیر دنیز را کنار خود نشاند و ماشین به حرکت درآمد.
بکتاش نیز با خانواده خود سوار ماشین مدلبالا و قرمز رنگش شدند، این میان آسیه و کایان مانده بودند که بکتاش گفت:
- زنداداش بفرمایید، اینجا جا هست.
آسلی کنار مادرش صندلی جلو نشسته و کایان و آسیه عقب نشستد.
آخرین فردی که مانده بود سوگل بود که نشست و خود را جمع کرد، چراکه کایان با آن هیکل ورزیده، صندلی وسط نشسته بود، سوگل با اینکه جثه کوچکی داشت اما کاملا جمع شده و نفسی عمیق سرداد که صدای کایان به گوشش رسید، کایان به سمت چپش که سوگل نشسته بود برگشته و با دیدنش که گویی بسیار موذب بود به آرامی گفت:
- Üzgünüm, çok geç oldu
(ببخشید جات خیلی تنگ شد)
سوگل متوجه جملهاش نشده بود، درحالی که جمله کایان را زیر لب زمزمه میکرد با خود گفت:
- خب چهارتا فیلم ترکی میدیدی که حالا اینطوری مثل بز نگاهش نکنی! چی گفت اصلا؟
و بعد ابروهایش را جمع کرد.
چشم کایان هنوز به او بود که با دیدن اخمانش لبخند همیشگی و شیطنت آمیزش روی لبش نشست و همانطور آرام گفت:
- Türkçe biliyor musun
(ترکی بلدی؟)
چشمان سوگل برق زد بالاخره معنی این جمله را فهمیده بود سرش را تکان داده و گفت:
- خیلی کم!
کایان به سمت جلو برگشته و نگاهش را به خیابان دوخت و با روی بشاش گفت:
- Sorun değil, öğrenirsin
(عیب نداره یاد میگیری)
و سوگل را دوباره با کلی علامت سوال مواجه کرد، همان موقع صدای بکتاش بلند شد که گفت:
- Ne var doktor, sizi görmeyi sabırsızlıkla bekliyordum
(چه خبر آقای دکتر مشتاق دیدارت بودم)
کایان سعی کرد صدایش را صاف کند پس از این رو، دستی به موهای پرپشت و سیاهش کشیده و درحالی که با گوشی خود ور میرفت گفت:
- Teşekkür ederim amca, seninle tanışmayı sabırsızlıkla bekliyordum
(ممنون عموجان منم مشتاق دیدار شما بودم)
بکتاش صحبت را از سرگرفت و از تحصیلات و کار کایان جویا شد تا این که به مقصد رسیده و همگی از ماشین پیاده شدند.
اتومبیل جلوی یک ویلای بزرگ شبیه به کاخ ایستاده بود، نمای بیرونی عمارت بسیار چشمنواز بوده و چشمانداز زیبایی داشت.
آسیه که تا به امروز تنها چندبار به این عمارت قدم گذاشته بود در دل گفت:
- اینجا سهم هممون بوده! چه حیف که توی این مدت نیومدیم!
همان حین ماشین بادیگارد نیز ایستاد و بقیه از ماشین پیاده شدند. کایان بدون توجه به ویلا نگاهی به اطراف انداخت و نویان را مشغول صحبت دید، به آرامی کنارش ایستاده و انگشتش را یکآن در کمر او فرو برد، همزمان صدای نویان بلند شده و خنده بیامان کایان شروع شد.
دست نویان در کمرش بود کایان که میدانست بسیار قلقلکیاست گاهی اوقات امانش نمیداد!
همه به سمت صدای خنده کایان برگشتند که کایان با چشمغره قدیر روبه رو شد.
- ۳.۱k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط