part 15
صبح روز بعد، وقتی وارد درمانگاه شدم، چند بیمار منتظرم بودند.
لیا: اینجا همیشه انقدر شلوغه؟
الیا: تازه امروز روز خلوتشه!
لیا: چی؟!
مشغول درمان بیماران شدم و این بار سعی کردم کمتر از جادوم استفاده کنم.
کایل هم طبق معمول بیرون درمانگاه ایستاده بود.
الیا آرام گفت:
الیا: هنوزم دنبالت میاد.
لیا: کارشه.
الیا: آره، حتماً فقط کارشه.
لیا: الیا...
الیا خندید.
بعد از چند ساعت، بالاخره درمانگاه خلوت شد.
همین که نشستم، یک نامه روی میزم دیدم.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای بانو لیا آسترین»
پاکت رو باز کردم.
داخلش فقط یک جمله بود:
«اگر میخواهی درباره جادویت بیشتر بدانی، فردا به باغ شرقی بیا.»
لیا: کی اینو گذاشته؟!
لیا: اینجا همیشه انقدر شلوغه؟
الیا: تازه امروز روز خلوتشه!
لیا: چی؟!
مشغول درمان بیماران شدم و این بار سعی کردم کمتر از جادوم استفاده کنم.
کایل هم طبق معمول بیرون درمانگاه ایستاده بود.
الیا آرام گفت:
الیا: هنوزم دنبالت میاد.
لیا: کارشه.
الیا: آره، حتماً فقط کارشه.
لیا: الیا...
الیا خندید.
بعد از چند ساعت، بالاخره درمانگاه خلوت شد.
همین که نشستم، یک نامه روی میزم دیدم.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای بانو لیا آسترین»
پاکت رو باز کردم.
داخلش فقط یک جمله بود:
«اگر میخواهی درباره جادویت بیشتر بدانی، فردا به باغ شرقی بیا.»
لیا: کی اینو گذاشته؟!
- ۲.۳k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط