رمان....جونکوک{تشنه خون....پارت ۴
×فقط بورام،اینجا چندتا قانون داره،
×اول اینکه:وقتی هوا تاریک میشه،حق بیرون رفتن و نداری،حتی از اتاقت بیرونم نمیای،دوم اینکه: زیاد نزدیک برادرام یا پسر خاله هام و....نمیشی،چون اونا هنوز همزاد هاشون و فعلا پیدا نکردن،ممکن حسودی کنن،و اتفاقی بیوفته واست،سوم اینکه:هر اتفاقی افتاد،به من میگی،از من هیچی و مخفی نمیکنی،چهارم اینکه:فضولی نمیکنی،....و بامن راحت باش،هرچی خواستی رک و راست بهم میگی،الان ها وقت خجالتی بودن نیست....راستی این نکته خیلی خیلی مهمه:
وقتی پریودی، به هیچ وج از اتاقت نمیزنی بیرون،قبلش به من میگی که سمتت نیام،هواست باشه دستت یا جاییت نبره که خون بیاد ازش،چون اگه خون از بدنت بیاد یا حتی پریود شی و....ممکنه کنترل خودمون و از دست بدیم و بهت حمله کنیم......گرفتی؟
+اووو خیلی پرویی ها،مامانم نمیدونه من کی پریود شدم بعد تو میگی...وای
×پرو نیستم،فقط میدونم،....
×راستی ممکن دختر خاله هام یا فک و فامیل هام یا اصلا هرکس ازت پرسید تو کیه منی،بهش میگی،زن صیغه ایمی و بعداً قراره ازدواج کنیم،
+زن صیغه ای؟،ازدواج؟ها
×اگه نگم زن صیغه ایمی،یا بهت تجاوز میکنن، یا...اتفاقی برات میفته،
×راستی اتاق من بغل اتاقته،چیزی شد من هستم،
+باش
×خوب دیگه قانون ها یادت نره،راستی اگه حوصلت سر رفت میتونی بری تو باغ قدم بزنی،ولی اگه برادرام یا...پسری رو دیدی سریع یا بیا پیش من یا تو اتاقت گفتم،هواست باشه ها...خدافظ دیگه،
+خدافظ....
وقتی جونکوک،از اتاق رفت بیرون،رفتم تو سالن،خیلی زیبا بود ولی دلگیر، یهو یکی رو دیدم خیلی شبیه جونکوک بود حدس زدم یکی از برادراش باشه،سریع رفتم اتاق جونکوک چون بهم نزدیک تر بود ،ولی بنظرم منو دید.....
یهو صدای در اومد،فکر کردم جونکوک،رفتم سمت در اما،برادر جونکوک بود،اومد داخل اتاق و با یه لبخند موزیانه درو قفل کرد...و بهم گفت:چه هلویی،بین ما هست و من ندیده بودم،....
با ترس و لرز هر قدمی که نزدیکم میومد و منم یک قدم میرفتم عقب که خوردم به دیوار،یهو با صدای باز شدن در از ته دلم خوشحال شدم،
جونکوک بود،با دیدن این صحنه چشاش زد بیرون،صورتش سرخ شد،اومد نزدیکمون،و کمر منو گرفت و کشوند سمت خودش،و گفت:
×چی میخوای،سوهو؟
نشانه سوهو برادر جونکوک £
£این هلو کیع؟
×به تو چه؟قراره زنم شه....دیگه برادرمی حق دخالت نداری که...
£آخه قراره امشب با هانول ازدواج کنی که،پس این هلو رو بده من،
×من هانول و نمیخوام،انتخاب من بورام،....
£اووو بورام خانم....
×ببند حلقت و....
سوهو زیر لب چیزایی گفت و از اتاق رفت بیرون،
و منم که تا اون موقع چسبیده بودم به جونکوک و داشتم خفه میشدم،خودمو کشوندم اونور....
+باور کن وقتی سوهو رو دیدم سریع اومدم اتاقت....
×چی گفتی؟سوهو؟{ادامه دارد..
×اول اینکه:وقتی هوا تاریک میشه،حق بیرون رفتن و نداری،حتی از اتاقت بیرونم نمیای،دوم اینکه: زیاد نزدیک برادرام یا پسر خاله هام و....نمیشی،چون اونا هنوز همزاد هاشون و فعلا پیدا نکردن،ممکن حسودی کنن،و اتفاقی بیوفته واست،سوم اینکه:هر اتفاقی افتاد،به من میگی،از من هیچی و مخفی نمیکنی،چهارم اینکه:فضولی نمیکنی،....و بامن راحت باش،هرچی خواستی رک و راست بهم میگی،الان ها وقت خجالتی بودن نیست....راستی این نکته خیلی خیلی مهمه:
وقتی پریودی، به هیچ وج از اتاقت نمیزنی بیرون،قبلش به من میگی که سمتت نیام،هواست باشه دستت یا جاییت نبره که خون بیاد ازش،چون اگه خون از بدنت بیاد یا حتی پریود شی و....ممکنه کنترل خودمون و از دست بدیم و بهت حمله کنیم......گرفتی؟
+اووو خیلی پرویی ها،مامانم نمیدونه من کی پریود شدم بعد تو میگی...وای
×پرو نیستم،فقط میدونم،....
×راستی ممکن دختر خاله هام یا فک و فامیل هام یا اصلا هرکس ازت پرسید تو کیه منی،بهش میگی،زن صیغه ایمی و بعداً قراره ازدواج کنیم،
+زن صیغه ای؟،ازدواج؟ها
×اگه نگم زن صیغه ایمی،یا بهت تجاوز میکنن، یا...اتفاقی برات میفته،
×راستی اتاق من بغل اتاقته،چیزی شد من هستم،
+باش
×خوب دیگه قانون ها یادت نره،راستی اگه حوصلت سر رفت میتونی بری تو باغ قدم بزنی،ولی اگه برادرام یا...پسری رو دیدی سریع یا بیا پیش من یا تو اتاقت گفتم،هواست باشه ها...خدافظ دیگه،
+خدافظ....
وقتی جونکوک،از اتاق رفت بیرون،رفتم تو سالن،خیلی زیبا بود ولی دلگیر، یهو یکی رو دیدم خیلی شبیه جونکوک بود حدس زدم یکی از برادراش باشه،سریع رفتم اتاق جونکوک چون بهم نزدیک تر بود ،ولی بنظرم منو دید.....
یهو صدای در اومد،فکر کردم جونکوک،رفتم سمت در اما،برادر جونکوک بود،اومد داخل اتاق و با یه لبخند موزیانه درو قفل کرد...و بهم گفت:چه هلویی،بین ما هست و من ندیده بودم،....
با ترس و لرز هر قدمی که نزدیکم میومد و منم یک قدم میرفتم عقب که خوردم به دیوار،یهو با صدای باز شدن در از ته دلم خوشحال شدم،
جونکوک بود،با دیدن این صحنه چشاش زد بیرون،صورتش سرخ شد،اومد نزدیکمون،و کمر منو گرفت و کشوند سمت خودش،و گفت:
×چی میخوای،سوهو؟
نشانه سوهو برادر جونکوک £
£این هلو کیع؟
×به تو چه؟قراره زنم شه....دیگه برادرمی حق دخالت نداری که...
£آخه قراره امشب با هانول ازدواج کنی که،پس این هلو رو بده من،
×من هانول و نمیخوام،انتخاب من بورام،....
£اووو بورام خانم....
×ببند حلقت و....
سوهو زیر لب چیزایی گفت و از اتاق رفت بیرون،
و منم که تا اون موقع چسبیده بودم به جونکوک و داشتم خفه میشدم،خودمو کشوندم اونور....
+باور کن وقتی سوهو رو دیدم سریع اومدم اتاقت....
×چی گفتی؟سوهو؟{ادامه دارد..
- ۱۳.۸k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط