{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو نبودی و به پاهای خدا افتادم

تو نبودی و به پاهای خدا افتادم
دست بی رحم ترین ثانیه ها افتادم

تو نبودی و تبِ فاصله ها پیرم کرد
عاشقِ شعر شدم، شعر زمینگیرم کرد

مثنوی کردمت و شکر به جا آوردم
توی هر بیت فقط اسم تورا آوردم

آرزو کردمت و بغض نوشتم حالا
پای تو آب شده خشت به خشتم، حالا

قدِ یک خاطره گهگاه کنارم بِنِشین
نه عزیزم! خبری نیست، از آن دور ببین

گریه ی مرد غریب َست، ولی حادثه نیست
غرق رویای خودش بود، غریبانه گریست
دیدگاه ها (۱)

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادمخداحافظ ، ولی هرگز نخواه...

تپشِ قلبِ مرا چلچله ها می دانندشوقِ ملموسِ مرا پنج...

در ایـن شهر پـر از نیرنگ کسی آشنایم نیستکه حتی سایـه ای دارم...

نیمه شب آمد خیالت، نیمه جانم را گرفتابر دلتنگی دوباره آسمانم...

پارت ۱۸

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت سوم: اعترافِ بی‌محابا و اشغالِ غیرقا...

Otagh baghli Part 55«ویو جونگکوک‌»جرعه ای از قهوه ام خوردم و...

KIM V

تو نبودی و به پاهای خدا افتادمدست بی رحم ترین ثانیه ها افتاد...

تو نبودی و به پاهای خدا افتادمدست بی رحم ترین ثانیه ها افتاد...

تو نبودی و به پاهای خدا افتادمدست بی رحم ترین ثانیه ها افتاد...

تو نبودی و به پاهای خدا افتادمدست بی رحم ترین ثانیه ها افتاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط