part: ¹⁵
part: ¹⁵
از پشت بغلم کرده بود همونطور که عروق از زوی سر و رومون میبارید منو محکم تر بغل کرد و باهم به خواب عمیقی فرو رفتیم .
صبح فردا 😆
گرمایی خیلی زیادی به گردنم میخورد و سنگینی روی بدنم بود . چشمام رو آروم از روی هم فاصله دادم گونه ی جین روی صورتم بود ریسک زیادی بود اگر دستم رو توی مو هاش فرو می بردم احتمالا بیدار میشد و مچم رو میگرفت اون وقت بد بود .
آروم چشم های اون هم باز شده بود . از روم کنار رفت توی صورتم نگاه کرد .
ات : صبح بخیر .
جین : صبح بخیر شیطون خانوم .
گونه هام سرخ شد .
جین : چیه الان خجالت میکشی ؟
ات : میشه الان بس کنیم ؟ گرسنه ام .
جین بلند شد و من چشمام رو گرفتم .
جین : دیشب ....
ات : دیشب گذشتههههه
جین : پوشیدم چشم ها تو باز کن .
ات: من میدونم که لباس نداری .
جین دست هام رو گرفت و از روی چشمام برداشت و با انگشت زد توی پیشونیم .
جین : اون ها برای کتاب داستان های بچه هاست من جدیم .
ات : آهان الان برو من برم لباسمو بپوشم .
جین: من تکون نمی خورم .
جین نرفت من هم یه لباس آبی نفتی بلند پوشیدم که تا مچ پام بود یه دمپایی ستم داشت که مروارید های کار شده اش یه شکل بودن موهام رو حالت دادم که به ملحفه ها نگاه کردم .
جین : میان تمیز میکنن .
دستم رو گرفت و بردم بیرون با هم پایین رفتیم دستش رو کشیدم جلوی آینه قدی بزرگ سالن وایسادم و به گردنم اشاره کردم .
ات: نگاه کن چیکار کردی الان آبروم میره گردنم کبودی. چند باز دالیومش که با خنده نگام میکرد جلو اومد . عقب رفتم که خوردم به ستون سرش رفت توی گردنم و گردنم رو کبود کرد پرنگ تر از قبر اشک توی چشمام حلقه زد که نگاهم کرد .
جین : انقدر لوس نبودی ؟
ات: خوب اذیت میشم هم آبروم میره . خب خجالت میکشم .
جین : مگه چیه بین همه عادیه .
ات: باشه .
رفتیم پایین سر میز صبحانه . همه نشسته بودن حتی اون مهمون که اونجا بود دقیقا رو به روش نشستم .
الیویا: عو عزیزم خوبی ؟ دیشب صدای جیغ هات مانع خوابمون بود . باید به فکر آرامش ماهم باشید .
جین: به شما ربطی داره اگه ناراحتی میتونی از عمارت ما بری .
خاتون: سوکجین با مهمون درست صحبت کن .
جین: ولی چرا به خودش اجازه میده به حریم خصوصی من وارد بشه .
دستم رو روی دستش گذاشتم فهمید که از صدای بلندش ترسیدم . واقعا دیونه ی اون دفاع کردناش شدم . اون فوق العاده است .
پارت بعدی : به زودی انشالله
از پشت بغلم کرده بود همونطور که عروق از زوی سر و رومون میبارید منو محکم تر بغل کرد و باهم به خواب عمیقی فرو رفتیم .
صبح فردا 😆
گرمایی خیلی زیادی به گردنم میخورد و سنگینی روی بدنم بود . چشمام رو آروم از روی هم فاصله دادم گونه ی جین روی صورتم بود ریسک زیادی بود اگر دستم رو توی مو هاش فرو می بردم احتمالا بیدار میشد و مچم رو میگرفت اون وقت بد بود .
آروم چشم های اون هم باز شده بود . از روم کنار رفت توی صورتم نگاه کرد .
ات : صبح بخیر .
جین : صبح بخیر شیطون خانوم .
گونه هام سرخ شد .
جین : چیه الان خجالت میکشی ؟
ات : میشه الان بس کنیم ؟ گرسنه ام .
جین بلند شد و من چشمام رو گرفتم .
جین : دیشب ....
ات : دیشب گذشتههههه
جین : پوشیدم چشم ها تو باز کن .
ات: من میدونم که لباس نداری .
جین دست هام رو گرفت و از روی چشمام برداشت و با انگشت زد توی پیشونیم .
جین : اون ها برای کتاب داستان های بچه هاست من جدیم .
ات : آهان الان برو من برم لباسمو بپوشم .
جین: من تکون نمی خورم .
جین نرفت من هم یه لباس آبی نفتی بلند پوشیدم که تا مچ پام بود یه دمپایی ستم داشت که مروارید های کار شده اش یه شکل بودن موهام رو حالت دادم که به ملحفه ها نگاه کردم .
جین : میان تمیز میکنن .
دستم رو گرفت و بردم بیرون با هم پایین رفتیم دستش رو کشیدم جلوی آینه قدی بزرگ سالن وایسادم و به گردنم اشاره کردم .
ات: نگاه کن چیکار کردی الان آبروم میره گردنم کبودی. چند باز دالیومش که با خنده نگام میکرد جلو اومد . عقب رفتم که خوردم به ستون سرش رفت توی گردنم و گردنم رو کبود کرد پرنگ تر از قبر اشک توی چشمام حلقه زد که نگاهم کرد .
جین : انقدر لوس نبودی ؟
ات: خوب اذیت میشم هم آبروم میره . خب خجالت میکشم .
جین : مگه چیه بین همه عادیه .
ات: باشه .
رفتیم پایین سر میز صبحانه . همه نشسته بودن حتی اون مهمون که اونجا بود دقیقا رو به روش نشستم .
الیویا: عو عزیزم خوبی ؟ دیشب صدای جیغ هات مانع خوابمون بود . باید به فکر آرامش ماهم باشید .
جین: به شما ربطی داره اگه ناراحتی میتونی از عمارت ما بری .
خاتون: سوکجین با مهمون درست صحبت کن .
جین: ولی چرا به خودش اجازه میده به حریم خصوصی من وارد بشه .
دستم رو روی دستش گذاشتم فهمید که از صدای بلندش ترسیدم . واقعا دیونه ی اون دفاع کردناش شدم . اون فوق العاده است .
پارت بعدی : به زودی انشالله
- ۵.۵k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط