{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طولانیه اما بخونش

طولانیه اما بخونش
طی شد این عمر تو دانی به چه سان
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است این و خودم می دانم که نکردم فکری
که تأمّل ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی ، به فراغت ،به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند: کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن
نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت
لیک گفتند همه که جوانست هنوز  بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر بَرَد کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز ورا عمری هست یک نفر بانگ بر آورد که او از هم اکنون باید فکر آینده کند.
دیگری آوا داد: که چو فردا بشود  فکر فردا بکند
سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت
بگذرد امروزش، همچنین فردایش
با همه این احوال  من نپرسیدم هیچ 
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره  مصرف گشت
نه تفکّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که زکف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش بَرَد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه
رهنمایم بودند، عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده
ومرا می گفتند که چو آن ها باشم، که چو آنها دایم
فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم، فکر تأمین معاش،
فکر ثروت باشم، فکر یک زندگی بی جنجال ،فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت
زندگی ثروت نیست، زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می فهمم
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هواها گُسَلَم گام در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز وحسد و کینه و بخل 
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرأت و امّید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و نا حق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش 
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنیش می فهمم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت
کودکی بی حاصل، نوجوانی باطل، وقت پیری غافل
به زبانی دیگر:
کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت، در کهولت حسرت
دیدگاه ها (۱)

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۳ | «خاطره‌هایی که نزدی...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❷صحبت و حرف فقط باد هوا میباشدبغلم کن که غزل هم ...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²¹بعد از اون شب مینهو و جونگین تصمیم...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

Like swan🦢#like_swan PT 18 ویو هویجی: خونه ی نامجون: شباومی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط