#قهوه‌تلخ

#قهوه‌تلخ
#p3
کوک یه توپ کوچولو رو به سمت رونا پرت کرد که اشتباهی خورد رو پیشونی رز و باعث گریه رز شد کوک همونجا نشست رو زمین
رونا:ای وای نه عزیزم هیچی نشد خوشگلم
رونا پیشونه رز رو بوسید و بغلش کرد و برد آنا وارد اتاق بازی شد کوک به آنا خیره شد و با چشمای درشت و اکلیلیش نگاه میکرد
آنا:چیشده پسرم؟حواست نبود که؟
آنا کوک رو بغل کرد که کوک با بغض سرشو تو گردن آنا فرو برد و دختر هم به سمت اتاق راهی شد وارد اتاق شد و کوک رو زمین گذاشت که سریع پشت برده قایم شد و اشکاش مثل مروارید رو گونه لپا درستش سر میخورد
رونا:کوکی آقا کوچولو
کوک با صدا بچگونش هق هق میکرد رونا رز رو به آنا داد تا مراقبش باشه و بعد به طرف کوک رفت پرده رو کنار زد و دست کوک رو گرفت از پشت پرده بیرون کشید که رز با دیدنش ذوق کرد
رونا:پسر کوچولو مهربونم ببین رز حالش خوبه؟الان قیافه تو رو ببینه که بدتر گریه می‌کنه که اشگال نداره ولی دفع بعد حواست باشه عزیزم
زن اشکایه پسر کوچولو رو پاک کرد و اونم به رز نگاهی کرد که با دیدنش خنده ای کرد و با ذوق سمت آنا رفت و دستاشو بالا آورد تا رز رو تو بغلش بگیره و انگوشتایه کوچولو و تپلشو تکون میداد آنا رو پاهاش نشست و پاهایه رز رو رو زمین گذاشت که اونم وایستاد کوک رز رو تو بغلش گرفت رونا دستشو رو قلبش گذاشت بخاطر شیرینیه اون دوتا بچه کوچولو اونا خیلی کوچولو بودن ولی با چشماشون باهم ارتباط می‌گرفت حس های بچگونه ای که فقط خودشون میفهمیدن و آدما بزرگا متوجهش نبودن کوک و رز بزرگتر میشدن پسر کوچولو تولد دو سالگیش بود و همه واسش جشن گرفته بودن رز حالا هشت ماهش بود کمی بدنش تپل شده بود و روز به روز خوشگل تر سفید تر کوک وایساده بود تا کیکش رو بیارن و رز هم تو بغل رونا بود کوک شروع کرد دست زدن و حرف زدن
کوک:چیچ چیچ ماما چیچ(منظورش کیکه)
بلاخره کیک پسر کوچولو رو آوردن با اون آهنگی که گذاشته بودن رز دستاشو تکون میداد و می‌رقصید
رونا:کیکتو فوت کن پسرم
کوک خواست کیک و فوت کنه ولی بیشتر توف بود تا فوت و این باعث خنده بقیه میشد کوک بخاطر خنده بقیه اخم کرد و با تخسی تمام گفت
کوک:عههههه نقندید
دیدگاه ها (۲)

The unwanted Roommate _________________________ویو پارک یوری...

the first lie

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

پارت ۱۰عشق یا حسرتالا باید یه چیزی بهت بگم قل بده شوکه نشی ا...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

اجبار به بدبختی پارت ۱۴

^o^) (^o^)دختر کوچولو از جا پرید. جوری که انگار وحشتناک ترین...

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده امروز سالگرد رل تو و ...

بادیگارده شخصی من پارت ۱۷

ویو تهیونگ بعد از غذا:بند شدیم و اماده شدیم.تو ماشین بودیم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط