ددی خشن من

chapter40
¥ باید بریم قبلش به اوضاع صورتت رسیدگی کن و اگه خواستی دوش بگیری یا لباست رو عوض کنی برو به اتاق خودت وسایل مورد نیازت رو برات فراهم کردم.یه خدمتکار همراهت میفرستم تا راه رو نشونت بده
+ ممنونم
خدمتکار راه رو نشونم داد وارد اتاق شدم کلی چیز میز بود یه دوش ۶ مینی گرفتم اومدم بیرون با سشوار موهام رو خشک کردم بعد از اتاق دراومدم و پیش بقیه رفتم
¥ اه ا٫ت اومدی بیا پیش من بشین
¢ قبل از اینکه ناهار بخوریم یه مروری از برناممون رو بهت بگم ...ارباب شما میگید یا من ادامش رو بگم؟
¥🫴
¢ ا٫ت قرار بود توی مسابقه شرکت کنی اما برنامه عوض شد
+ چی .عوض شد .آخه چرا؟
¢ بهتره شما بقیش رو بگید ارباب ..🥹 دلم میخواد برای این لحظه گریه کنم الارایک خیلی منتظر این لحظه بود
¥ یک دقیقه بخاطر الارایک سکوت
.....
• من میتونم بگم
¥ شروع کن
• ا٫ت تو قرار بود مسابقه بدی ولی الان برنامه اینجور شده که تو باید در یک مراسم برای خودت یک همسر انتخاب کنی
+ درست شنیدم ؟ بل ولی من نمی‌خوام ازدواج کنم ؟!!
• میدونم اما نباید حرفی روی حرف ارباب بزنی
+ لااقل کاش نظرم رو می‌پرسیدین 🥺
¥ ا٫ت
+ بله هارابوجی
¥ فعلا تو برنامه رو اجرا کن این عروسی قرار نیست واقعی باشه قرارع سوری باشه .اینو فهمیدی (با لحن جدی)
¥ ادامه بده الیزابل
• بله ..... این مراسمی هس که تو برای اولین به عنوان نوه ارباب یعنی جونگ یو دیدی میشی و تا اون لحظه هیچ کس نباید تورو ببینه و در تمام این لحظات تو باید آموزش های جانشین و یک شاهدخت بودن رو یاد بگیری گرچه تا الان من کمی به تو باد دادم ولی تو بیشتر از اینا باید بدونی .
¥ بدون هیچ اشتباه کامل و درست گفتی ...احسنت برتو👏
• سپاس گذارم
¢ ( روبه‌رو جونگ یو)من اعلامیه ای پخش میکنم که شما مسابقه رو تغییر داده اید و مراسمی برگزار می‌شود که شما در آن حضور خواهید داشت و برنامه رو اونجا بهشون بگو و همینطور از ا٫ت دعوت کن تا ببیننش
∆ اهمم ا٫ت همراه میخوای تا اونجا برسونت
• یک کلمه دیگه بگو تا خودم بکشمت
¢ من همراهش میشم تو با اینکار... بل سرت رو از تنت جدا می‌کنه😂
¥😄😄
خدمتکار : ارباب میز حاضره............
ویو تهیونگ:
یه چند روزی گذشته و خبری از بابام بهم نرسیده .کلافه شده بودم و حال نداشتم بزور داشتم کارام رو میکردم که جیمین وارد اتاقم شد
~ هی ته چخبر وقتت آزاده می‌خوام برم مسابقه ماشین سواری رو نگا کنم هیچ کس باهام نمیاد تورو جون من همراهم بیا
ــ ببینم چی میشه
~ ببینم چه میشه نداریم دیگه !!! بیا شاید اون دختره هم باشه.
وقتی جیمین گفت شاید ا٫ت هم توش شرکت کنه یه حسی گرفتم انگار از این رو به این رو شدم نمی‌دونم به این احساسم چی میگن ولی حس خیلی خوبی بود
ــ باشه میام ولی در عوضش برام بستنی مورد علاقه رو بگیر
~ چشم هیونگ تو هرچی بخوای برات میگیرم
هاپ هاپ هاپ🐕
~ هی تدی بیا اینجا بیا بیا
عووووو دختر قشنگ چه بچه خوبی شدی
ــــ زیادی باش گرم نگیر😒
~ خوو باشه...من در تعجبم که تو چطور این هاپو کوچولو رو راه دادی خونت.
با شنیدن این حرف نگاهی به چشمای تدی انداختم و یادم از چشمای ا٫ت اومد یه پوزخندی زدم
ـــ 🙂 چون خیلی قشنگه
~ بریم
ـــ کجا
~ مسابقه دیگه
ـــ اره... اره
( یه چیزی بگم واشنگتن شبه و سئول وقت ظهره)
به مکان مسابقه رسیدیم از ماشین پیاده شدم و دوروبرم رو نگاهی کردم اثری از ا٫ت نبود تا اینکه دیدم ماشین ا٫ت وارد منطقه شد جلو رفتم تا از نزدیک ببینمش که دوتا مرد از ماشینش دراومدن
~ هی تهیونگ مگه این ماشین پارک ا٫ت نیست
ـــ چرا همونه
~ پس چرا خودش نیست
~ ببین همون پسره که اون شب مسیریابش بود
ـــ اره بریم ازش بپرسیم چرا نیومده
جلوتر رفتم دستمو روی شونه اون پسره گذاشتم یهو انگار ترسید و سریع برگشت سمتم
£ ب..بخشید کاری دارید
ـــ چرا اون دختره همراهت نیست
£ دلیلی نمیبینم تا بت بگم
~ پسره نفهم اصلا می‌دونی با کی صحبت میکنی
£ هر کسی باشه من دلیلی نمیبینم تا آدرس یا اطلاع هرکاری که دوستم انجام میده رو به کسی که نمی‌شناسم بدم.امیدوارم درک کنید
ـــ بله درک میکنم .اشتباه از منه باید اول خودم رو معرفی میکردم .کیم تهیونگ هستم مدیر هلدینگ ( یه اسمی خودتون تصور کنید ) هستم .اگه یادت باشه شبی که دوست شما اومد اینجا من اینجا بودم
£ کدوم شب؟
~ همون شبی که جئون جونگ کوک استاد دانشگاهتون همراهمون بود
£😅اه...راست میگین یادم نبود انقد مشغله کاری دارم به این چیزا اصلا فکر نمیکنم
ـــ خب حالا که شناختی منو خودت رو معرفی نمیکنی پسرجان؟!
£ بلهههه. اسم من فلیکس هست
ـــ از آشنایی با شما خشبختم فلیکس
£منم همینطور
٫٫٫ هی فلیکس بیا بشین کم‌کم مسابقه داره شروع میشه
£ من باید برم
ــ قبلش چیزی رو بهم بگو......
توی خماری بمونید برای پارت بعدی
دیدگاه ها (۴)

سناریو مایکی پارت۳

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

تکپارتی جونگ کوک

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط