به نام خدا
به نام خدا
پارت ۴
اولین دیدار
وقتی هر دو تو جلسه بودن آیزاوا از گوشه چشم به تارا نگاه میکرد
از زبان آیزاوا
خدای من خوشحالم هیزاشی باهام نمیاد اگه میومد قطعا سرم درد میگرفت
یجورایی خوشحالم که تارا میخواد با من بیاد
(اوووو شاه دوماد داریم قند عسل داریم عروس)
جلسه تمام میشه و آیزاوا و تارا از دفتر میان بیرون
آیزاوا:تا حالا تجربه اینو داشتی که از یه مدرسه محافظت کنی یا نظارت کنی اونم شب
تارا:خب نه اولین بارمه😁
مغز تارا:ای خاک تو سرت
آیزاوا یکمی تعجب کرد ولی زود قیافه حرفه ایی خودشو حفظ کرد
آیزاوا:تو جلسه هم میتونستی جواب رد بدی به ماموریت
تارا لبخند میزنه
تارا:خببببب نمیخواستم این لحظه رو از دست بدم که برای اولین بار اونم شب دارم از یه جا محافظت کنم
آیزاوا سرش رو تکون میده
آیزاوا:آها فهمیدم
ساعت ۱۰ شب میشه
آیزاوا میره و به خوابگاه ها سر میزنه و میبینه که همه دانش آموزان در خوابگاه هاشون بودن و برمیگرده پیش تارا
تارا:همه خواب بودن
آیزاوا:آره
تارا نفس راحتی کشید
تارا:خب من یه دور میزنم که ببینم کسی هست یا نه باشه؟
آیزاوا اینگار یه ذره مخالف بود ولی گذاشت بره
آیزاوا:باشه برو وقتی داری میری به چپ راستت و بالا پایینت نگاه کن
تارا:باشه😊
آیزاوا:و وقتی اتفاقی افتاد یا یه چیز مشکوک دیدی بهم بگو
تارا:باشه بعدن میبینمت
تارا دور میشه
از زبان تارا
وقتی دور شدم و به اطراف نگاه میکردم و چیز مشکوکی ندیدم تا اینکه رسیدم به پشت مدرسه و.....
خب امیدوارم هم کنجکاو و هم خوشتون اومده باشه
فردا پارت ۵ رو میذارم❤️🎀👍
پارت ۴
اولین دیدار
وقتی هر دو تو جلسه بودن آیزاوا از گوشه چشم به تارا نگاه میکرد
از زبان آیزاوا
خدای من خوشحالم هیزاشی باهام نمیاد اگه میومد قطعا سرم درد میگرفت
یجورایی خوشحالم که تارا میخواد با من بیاد
(اوووو شاه دوماد داریم قند عسل داریم عروس)
جلسه تمام میشه و آیزاوا و تارا از دفتر میان بیرون
آیزاوا:تا حالا تجربه اینو داشتی که از یه مدرسه محافظت کنی یا نظارت کنی اونم شب
تارا:خب نه اولین بارمه😁
مغز تارا:ای خاک تو سرت
آیزاوا یکمی تعجب کرد ولی زود قیافه حرفه ایی خودشو حفظ کرد
آیزاوا:تو جلسه هم میتونستی جواب رد بدی به ماموریت
تارا لبخند میزنه
تارا:خببببب نمیخواستم این لحظه رو از دست بدم که برای اولین بار اونم شب دارم از یه جا محافظت کنم
آیزاوا سرش رو تکون میده
آیزاوا:آها فهمیدم
ساعت ۱۰ شب میشه
آیزاوا میره و به خوابگاه ها سر میزنه و میبینه که همه دانش آموزان در خوابگاه هاشون بودن و برمیگرده پیش تارا
تارا:همه خواب بودن
آیزاوا:آره
تارا نفس راحتی کشید
تارا:خب من یه دور میزنم که ببینم کسی هست یا نه باشه؟
آیزاوا اینگار یه ذره مخالف بود ولی گذاشت بره
آیزاوا:باشه برو وقتی داری میری به چپ راستت و بالا پایینت نگاه کن
تارا:باشه😊
آیزاوا:و وقتی اتفاقی افتاد یا یه چیز مشکوک دیدی بهم بگو
تارا:باشه بعدن میبینمت
تارا دور میشه
از زبان تارا
وقتی دور شدم و به اطراف نگاه میکردم و چیز مشکوکی ندیدم تا اینکه رسیدم به پشت مدرسه و.....
خب امیدوارم هم کنجکاو و هم خوشتون اومده باشه
فردا پارت ۵ رو میذارم❤️🎀👍
- ۴۸۲
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط