spanish girl:10

وای نه

رابرت با لبخند شیطونی : اوه ببخشین به کارتون ادامه بدین (با دست روی چشمش آلیا رو هل میداد )

آلیا :👍🏻



لیلی : نه اونجوری که فکر می کنین نیست
رفتن بیرون

خواستم بلند شم ولی دنیل من رو سفت چسپیده بود نمیذاشت بلند شم

لیلی : چیکار می کنی ؟

زدم به شونه اش

با یه نگاه اومد جلو و دم گوشم ؛ بهتره زیاد تحریکم نکنی

همینجوری داشتم چشماش نگاه می کردم

که صورتش رو آورد.جلو تر

دنیل : نکنه میخوای ....
با دستام جلوی دهنشو گرفتم و زود بلند شدم

دنیل بلند شد و رفت سمت در

دنیل : بیا میرسونمت خونه

لیلی : باشه پس

جلو تر رفتم. و سوار ماشین شدم و یک پیام به آلیا دادم

لیلی : من با دنیل برمیگردم خونه تو هم زود بیا

آلیا : باشه 🤭

لیلی : فقط من رو میرسونه 🙅🏻‍♀️

و دنیل سوار شد و راه افتادیم و ساعت ۱ شب بود و نمیدونم چیشد که خوابم برد

____---ویو دنیل----______

رسیدیم و به لیلی نگاه کردم که خوابش برده بود خنده توی گلویی کردم امشب زیادی مست شده بود و خیلی کیوت حسودی می کرد امشب واقعا ممکن بود باهاش کاری بکنم افففف ، از ماشین اومدم بیرون و ماشین تکیه دادم و زنگ زدم رابرت

دنیل : کجایی ؟

رابرت : تو راهم، آلیا رو میرسونم

دنیل : باشه منتظرم

رابرت : ها کجا منتظری ؟

گوشی رو قط کردم و منتظر بودم بیان بعد از ۵ دقیقه رسیدن

دنیل : لیلی خوابش برده درو باز کن بیاریم تو

آلیا: باشه وایسا

رفتم لیلی رو بلند کردم و به سمت اتاقش حمل کردم و بردمش توی تختش و پتو زدم روش و توی خواب خیلی خوشگل تر شده بود

آلیا : ممنونم

سرم رو تکون دادم و رفتم خونه ام

____-- ویو لیلی ---_____

از خواب بیدار شدم ساعت ۱۱ و ۴۵ دقیقه بود. و این چیه چرا لباس دیشب تنمه و اصلا چطوری اومدم اینجا که یه پیام اومد شماره ناشناس بود

شماره ناشناس : سلام منم دنیل ۱ ساعت دیگه میام دنبالت

لیلی : بیای. دنبالم ؟

دنیل : دیشب خودت گفتی با من قرار داری یادت رفته ؟

چی وای نه من دیشب چیکار کردم اصلا چرا حسودی کردم بهش زود رفتم حموم و وهام رو خشک کردم و شونه هم‌کردم یک کراپ سفید و کت و شلوار سرمه ای هم پوشیدم با کفش سفید و عینک سفید و کیف سرمه ای و کمربند سفید (اسلاید دوم ) رفتم پایین و یه قهوه خوردم

الکس : لیلی کجا میری ؟

تا الکس رو دیدم پریدم بغلش

لیلی : داداش خوشتیپم برگشته

سفر کاری بود

لبخندی زد و من رو آورد پایین

لیلی : دارم با دنیل میرم بیرون

الکس : چقدر زود صمیمی شدین (با کنایه )

لیلی : خب شوهرمه (لوس بازی )

خاله املیا : وای خوش اومدی پسرم

سرو رو چرخوندم لعنتی اون اینجا بود. یعنی شنیده ......
دیدگاه ها (۰)

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

پارت ۲آلیا: لیا دیگه زود باش دختر، به قطار نمی‌رسیم‌ها؟لیا: ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part25براش از نقشم توضی دادم و غر زدناشو گذاش...

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

P17ویو نویسنده دامیال:آنیا قرار مون سر جلسه دیگه آنیا :اره ...

spanish girl:۱۰

رمان جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط