فیک اعشق و نفرت ارن و لیوای
#عشق_و_نفرت
پارت 18
یهو لیوای و ارن چشم تو چشم شدن
لیوای:"....چیشده....؟"
جان:"الوووو!"
ارن اشک ریخت و بعدش گفت:"لیوای!.."
لیوای:"هاع؟؟....هاع؟.....چه خبره؟؟ارنن"
ارن گوشی لیوای رو پرت کرد و بلند شد و داد زد و گفت:"هیی آشغالللل! تووو میخواستی از من..... سواستفاده کنی؟"
لیوای عصبی شد و با داد گفت:"مگه نگفتم از این جملهت متنفرم؟؟!! دیگه تکرارش نکننننن(گریه و داد) ارننن! چرا چرت و پرت میگی؟؟؟؟؟"
ارن:"الان داشتم با جان حرف میزدم!!
نه!.....حقیقتش اینه که من اصلا حرف نزدم! جان همچو بهم توضیح داد! گفت که امشب حال میکاسا رو جا میاره و ...... مهم اینکه..... قراره شما دوتا ، منو خواهرم رو بیابونی کنید! شما دوتا با جان نقشه کشیده بودید که خونهمارو فروختید! لیوای!.....بگو ک......واقعی نیستن.....لیوای!...."
لیوای گریه کرد و با تاسف به پایین نگاه کرد و چشماش رو محکم بیت و یهو روی زمین زانو زد و با گریه و چشم بسته گفت:"هق...هقق....ارن.....یه حقیقت هست!....من..(دست هاشو محکم مشت کرد و..) منو جان و آروین یه اکیپ بودیم که قرار بود بدبوی مدرسه باشیم !میخواستیم همه از ما بترسن....هقق...... منو جان در اصل قبل فارلن رابطه داشتیم . و بعد فارلن ، با جان دوست معمولی شدیم ولی به بقیه نشون دادیم که دوستپسر همیم! تا لاشی بنظر برسیم!
حقیقتا من ..... تمام این مدت ، تورو نه ، جان رو قول میزدم! من عاشق توعم و دارم با تو زندگی میکنم!"
ارن:"نههه لیوای..."
لیوای:"آره ارن دقیقا حقیقت همینه! به جون تو قسم میخورم که ...."
ارن:"تمومش کن لعنتی اینهمه بجون من الکی قسم نخورررر"
لیوای:"حقیقت داره! من فقط میخواستم که به جان نشون بدم که هنوز دوستیم و من در تلاشم که زندگیتو نابود کنم! ولی جان اینو نمیدونه! نمیدونه من عاشقتم!.... من ..... بعد از اینکه اونروز تو مدرسه پیش معلم، هوامو داشتی و به معلم دروغ گفتی ،.. راستشو بخوای برام خیلی شگفانگیز بود . همون لحظه.....احساسات مثبت نسبت بهت پیدا کردم! من اونروز عاشقت شدم! ولی بخاطر یسری راز ها نتونستم اینو به جان بگم! چون ازت متنفر بود . بهش گفتم که زنگ نزنه تا تو بهش شک نکنی! ولی الکی گفتم! تا یه زندگی با تو شروع کنم! بعد ازدواجم با تو هم قرار نبود کسی به زندگیمون دخالت کنه! من میخواستم میکاسا رو بندازم گردن جان تا دیگ جفتشون مزاحمتون نشن و..."
ارن:"بس کننن بسس کنننن لعنتیی !داری ک*سشر میگی احمقم!"
لیوای:"نه ارننن...."
پایان
ادامه دارد
پارت 18
یهو لیوای و ارن چشم تو چشم شدن
لیوای:"....چیشده....؟"
جان:"الوووو!"
ارن اشک ریخت و بعدش گفت:"لیوای!.."
لیوای:"هاع؟؟....هاع؟.....چه خبره؟؟ارنن"
ارن گوشی لیوای رو پرت کرد و بلند شد و داد زد و گفت:"هیی آشغالللل! تووو میخواستی از من..... سواستفاده کنی؟"
لیوای عصبی شد و با داد گفت:"مگه نگفتم از این جملهت متنفرم؟؟!! دیگه تکرارش نکننننن(گریه و داد) ارننن! چرا چرت و پرت میگی؟؟؟؟؟"
ارن:"الان داشتم با جان حرف میزدم!!
نه!.....حقیقتش اینه که من اصلا حرف نزدم! جان همچو بهم توضیح داد! گفت که امشب حال میکاسا رو جا میاره و ...... مهم اینکه..... قراره شما دوتا ، منو خواهرم رو بیابونی کنید! شما دوتا با جان نقشه کشیده بودید که خونهمارو فروختید! لیوای!.....بگو ک......واقعی نیستن.....لیوای!...."
لیوای گریه کرد و با تاسف به پایین نگاه کرد و چشماش رو محکم بیت و یهو روی زمین زانو زد و با گریه و چشم بسته گفت:"هق...هقق....ارن.....یه حقیقت هست!....من..(دست هاشو محکم مشت کرد و..) منو جان و آروین یه اکیپ بودیم که قرار بود بدبوی مدرسه باشیم !میخواستیم همه از ما بترسن....هقق...... منو جان در اصل قبل فارلن رابطه داشتیم . و بعد فارلن ، با جان دوست معمولی شدیم ولی به بقیه نشون دادیم که دوستپسر همیم! تا لاشی بنظر برسیم!
حقیقتا من ..... تمام این مدت ، تورو نه ، جان رو قول میزدم! من عاشق توعم و دارم با تو زندگی میکنم!"
ارن:"نههه لیوای..."
لیوای:"آره ارن دقیقا حقیقت همینه! به جون تو قسم میخورم که ...."
ارن:"تمومش کن لعنتی اینهمه بجون من الکی قسم نخورررر"
لیوای:"حقیقت داره! من فقط میخواستم که به جان نشون بدم که هنوز دوستیم و من در تلاشم که زندگیتو نابود کنم! ولی جان اینو نمیدونه! نمیدونه من عاشقتم!.... من ..... بعد از اینکه اونروز تو مدرسه پیش معلم، هوامو داشتی و به معلم دروغ گفتی ،.. راستشو بخوای برام خیلی شگفانگیز بود . همون لحظه.....احساسات مثبت نسبت بهت پیدا کردم! من اونروز عاشقت شدم! ولی بخاطر یسری راز ها نتونستم اینو به جان بگم! چون ازت متنفر بود . بهش گفتم که زنگ نزنه تا تو بهش شک نکنی! ولی الکی گفتم! تا یه زندگی با تو شروع کنم! بعد ازدواجم با تو هم قرار نبود کسی به زندگیمون دخالت کنه! من میخواستم میکاسا رو بندازم گردن جان تا دیگ جفتشون مزاحمتون نشن و..."
ارن:"بس کننن بسس کنننن لعنتیی !داری ک*سشر میگی احمقم!"
لیوای:"نه ارننن...."
پایان
ادامه دارد
- ۵.۵k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط