{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

3 تفنگدار )

3 تفنگدار )
پارت ۶۶


هاری لبخند ای زد و روبه اون سوک نمود تند و با علاقه نور در چشم اش گفت ... هاری : بریم بالکن اونجا بشینیم .. ؟
اون سوک درست مثل خواهر ها لبخند ای برای هاری زد سپس کمی از موهایش را ناز کرد .... اون سوک : باشه بریم ... یوری جان تو هم میایی دیگه ..
یوری : آره بریم ..
هوا یونگ: جی نام پسرم خوابید ولی یونا نخوابیده بود هیوندا مشغولش بود شما برید بالکن تا براتون قهوه بیارم باشه
هاری : آره ما رفتیم
آروم بلند شد سپس دامن کوتاهش را پایین تر کشید سپس با قدم های و عشوه های دخترانه اش وارد بالکن شد .. روی صندلی نشست و به بیرون خیره شد ثانیه ای نگذشت که یوری و اون سوک هم آمدن ولی اون سوک مثل همیشه کنار ستون کوتاه و سفید رنگ ایستاد و خیره به منظره بیرون ..
یوری : هوای خوبیه
اون سوک : اوهمم ..
یوری : میشه برام قضیه ای که جیمین سر میز شام گفت رو بگی
اون سوک نرم سمتش چرخید و بلافاصله با صدا بلند کفش هایش کنار هاری و یوری صندلی را بیرون کشید و نشست .. هاری بلاتکلیف اخم هایش تو هم رفت و موهای زیباییش را باد به رقصیدن دعوت کرد
اون سوک : باشه ..
هاری : خوب نیازه که بگی
یوری تند گفت
یوری : آره خوب باید بدونم می‌دونی که فقد من نیستم وارد این بازی شدم .... هیوندا پتو در دست آمد سمت هاری تند رو شانه هایش انداخت ... یوری حرفش قطع شد و سکوت کرد بلافاصله هوا یونگ سینی به دست روی میز گذاشت و کنار یوری نشست و کنار هوا یونگ .. هیوندا !
هاری با بهم مهربانی گفت
هاری : ممنون
هیوندا : دختره احمق خوب سرده باید رو خودت چیزی بندازی
اون سوک نرم خندید و همراهش بقیه ...
اون سوک : آقایون رفتند ! درسته
هوا یونگ مشغول گذاشت فنجان قهوه جلو تک‌تک دخترا بود سپس سری به سوال اون سوک تکون داد ...
اون سوک نرم به صندلی تکیه داد سپس با یک دستش فنجان قهوه را برداشت
اون سوک : یونگی هیونگ چی .. اونم رفت هیچ وقت شبا بیرون نمی‌رفت البته بعد از اون قضیه
هوا یونگ نفس پر از غم کشید سپس تکیه به صندلی دست هایش را روی رون پاهایش گذاشت .. هوا یونگ: امشبم نمی‌رفت و شوهر منو که می‌شناسی اجازه نمی‌داد تنها بمونه
هیوندا کمی از قهوه را نوش جان کرد .... هیوندا : خوبه که بقیه رو داره وگرنه بد میشد .. خیلی وقت میشه که ما همو می‌شناسیم و حس میکنم مثل برادر خودمه گاهی وقتا واقعا میخواستم ژولیت پیشش بود دلم خیلی میگیره ..
در تمام این سخنان هیوندا سکوت بود بعد از اتمام حرفش اون سوک با ناراحتی گفت
دیدگاه ها (۱)

( 3 تفنگدار )پارت ۶۷ اون سوک : راست میگی درست مثل من .. دادا...

( 3 تفنگدار )پارت ۶۸تهیونگ همچنان جدی دست به سینه ایستاد سپس...

بوسه دردناک )پارت ۱۰۸ با صدا در آروم پلک از روی هم برداشت سپ...

بوسه دردناک )پارت ۱۰۷ تهیونگ نیش‌خندی زد سپس کم کم به الکس ن...

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

P¹⁴ ?سوآه چراغ قوه‌ی گوشی‌اش را روی اطراف چرخاند.سوآه : صدا ...

پارت دوم نیمه دوم

پارت ۲۱شب شده بود. صدای بارون که از پنجره میومد، خونه رو کرد...

تک‌پارتییی جدید از تهیونگگگگگ شیییی؟؟:) به قلم لینا شی:)نور ...

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

پارت ۳۲اولین صبحِ دنیایِ جدیدِ رزا با نورِ سردِ خورشید و درد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p3«دیشب بابابزرگم یه چیز عجیب تعریف می‌کر...

رمان انفجار و امید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط